هدایت شده از «آیهجان»
«خداحافظی با حسینِ شناسنامهای»
پرده اول:
محرم هفتسالگیام بود، چشمم که به گوسفند سربریده و رد خون افتاد تا سه روز لب به غذا نزدم. مامان هرچه تقلا کرد، فایده نداشت. هیچی از گلوم پایین نمیرفت. مدام یاد تکانهای بدن و سرِ نداشته و خون سرخورده توی جوی خیابان میافتادم. لج کرده بودم که چرا گوسفند بیچاره را برای امام حسین (ع) میکشید؟ خوب است کسی شما را برای کسی دیگر بکشد؟ هرچه مامان و بابا برایم توضیح میدادند، افاقه نمیکرد که نمیکرد. از همان روز رابطهام با کسی به نام حسین خراب شد.
تا میگفتند محرم نزدیک است، عزا میگرفتم که دوباره قرار است سر بریده و خون ببینم، همه مشکی بپوشند و نذری بدهند و سینه بزنند، مامانها و باباها زار زار گریه کنند، من روضه بشنوم و از خودم بپرسم مگر نمیگویند امام حسین مهربان است؟ پس چرا خانوادهاش را به آن بیابان سوزان برد و اجازه داد اینقدر سختی بکشند؟ خب تنهایی میرفت. و هرچه میگذشت، نمیتوانستم برای حسینِ آدمهای سهلالبکاء اشک بریزم.
پرده دوم:
رفیق و همکلاسی دبیرستانم نشسته بود کنارم و با روضهی حسین (ع) گریه میکرد. من اما یک چشمم به گل قالی بود و یک چشمم به ساعت مچی. سالها فکر میکردم گریه برای حسین مال مامان و باباهاست. مال نسل قدیم. آنها که همهچیز را راحت قبول میکنند و زیاد شک نمیکنند. نه مال چون منی که هزار سوال جواب نداده دارد.
آن شبی که رفیقم را دیدم، منتظر بودم از یکجایی بهبعد اشکهاش بخشکند و کم بیاورد. اصلا چه معنی داشت دختری شانزده ساله اشعار جانسوز روضهها را از بر باشد و شخصیتهای کربلا را بشناسد و مثل زنان داغدیده اشک بریزد؟ یک جای کار میلنگید. مراسم که تمام شد، زل زدم توی سیاهی چشمهاش و پرسیدم: «تو الان واسه امام حسین گریه میکردی؟» چندثانیه به من نگاه کرد، به دستهاش، به در و به دیوار: «مگه کسی هست که براش اشک نریزه؟» بدون مکث گفتم: «آره، من.» مات نگاهم کرد و چیزی نگفت. من اما یکباره هرچه سوال توی سرم جمع کرده بودم را ریختم روی داریه.
فرداشب، کتابی را آورد داد دستم و گفت: «اینو بخون، روشنت میکنه.»
پرده سوم:
مقتل لهوف را گذاشتم جلوم و شروع کردم به خواندن. ساعتهای متوالی. هرچه میخواندم بیشتر میفهمیدم و دلم نرمتر میشد اما از اشک هیچ خبری نبود. تا رسیدم به نقطهای که امام هنگام رزم با سپاه دشمن لحظهای ایستاد و سنگی بر پیشانی مبارکش نشست. سپرم افتاده بود. مردی را دیده بودم تشنه و خسته و کمجان. ایستاده میان میدان با پیشانیای خونین و تیری که بر قلبش نشسته بود و داشت شکایت مردمی را که دعوتش کرده بودند به خدا میبرد: «خداوندا تو میدانی که اینان مردی را میکشند که بر گسترهٔ زمین جز او فرزند دختر پیامبر نیست.» تاریکخانهٔ دلم لرزید و کتاب تار شد و چشمهام تر.
من داشتم با حسین شناسنامهای خداحافظی میکردم و برای حسین جدیدی مثل باران اشک میریختم.
و چه خوش گفت خداوند متعال:
«قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَالَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ»
بگو: «آیا کسانی که میدانند با کسانی که نمیدانند یکسانند؟!»
زمر، ٩
نویسنده: فاطمه مرادی
عکاس: زینب خزایی
@ayehjaan
.
آقای عزیز ما! اباعبدالله الحسین (ع) به دعوت مردم کثیر کوفه عزم سفر کرد. پا که به ارض کربلا گذاشت و بیوفایی اهلش که دید، فرمود: «نمیخواهید، برمیگردم.» او اسوهٔ ایمان و اخلاق و رعایت حق مردم بود. حالا عدهای از شبهپیروانش، تا نیمههای شب دسته و هیئت زنجیرزنی راه میاندازند، خواب از چشمان پیر و جوان، بیمار و تیماردار میگیرند به توهم اهتزاز نام گرامیاش.
اخلاقتان را حسینی کنید، عملتان که ذرهای شبیهش نیست.
@masture
.
حقیقت اینه که تموم آدمهای موفق و بزرگ دنیا، خاکسترنشینی رو به جون خریدن، اگه تو هم به خاکستر نشستی گوشش بده. 💚
لینک کانال کستباکس
@masture
یکروز در سال را، روز سپاسگزاری از بدخواهان نامگذاری میکنم. همانهایی که تا بیجیره و مواجب در خدمتشان بودم، نشان دوستی بر سینه داشتند. آنهایی که تا دیدند بیمار و رنجورم، نیروی جدید جایگزین کردند یا فرصت را غنیمت دانستند و فرصتهای شغلی و کاریام را قاپ زدند. کسانیکه ماسک رفاقت و شفقت بر صورت داشتند و رفتوآمدشان چیزی جز دوستی خاله خرسه نبود. و بهويژه آنهایی که عشق طلب میکنند ولی عمیقترین زخمها را بر قلبم زدهاند.
من برای همهچیزنماها، روز قدردانی ترتیب میبینم و برایشان کف میزنم چراکه اگر آنها نبودند هیچوقت نمیجنگیدم تا از پوستهای که دور خودم تابانده بودم بیرون بزنم و با هر قدمی که برمیدارم، قوی و خوددار زمزمه کنم: «هرچه تبر زدند مرا، زخم نشد جوانه شد»
@masture
.
حواست به پنج نفری که بیش از همه باهاشون وقت میگذرونی هست؟
@masture
.
پارسال برنامهٔ نوشتن و خواندنم را به صورت جدی تغییر دادم. جمعخوانیهای کتابها را بستم. از مدیریت و حمایتِ یکسری مجموعهها دست کشیدم. میزان حضور و استفاده از شبکههای اجتماعی را به حداقل رساندم و فقط به یک هدف فکر کردم «من باید بنویسم.»
این تکجمله را صدر برنامهریزیام نشاندم و با خودم ذکر گرفتم که «فقط حرکت کن» و به باقیاش فکر نکن. آیا کافی بود؟ نه. گاهی وسط آنهمه حرکت روبهجلو صدایی از منتهیالیه مغزم نجوا میکرد که «هیچ اتفاق خوبی در راه نیست». یکبار، دهبار و هزارانبار میشنیدم که تلاشهایت بیهوده است. ته دلم خالی میشد و چشمهام پر از اشک. ولی باز هم خاک کاسههای زانو را میتکاندم و افتان و خیزان حرکت میکردم.
امروز که داشتم ساعتهای فعالیت حرفهایام را جمع میزدم، مردادماه ٤٠٢ را با ٤٠٣ قیاس کردم. دلم غنج رفت و لبهایم کش آمد. نود و نه ساعتی که پارسال در تنهایی توشه جمع میکردم امسال به صد و بیست ساعت کار حرفهای و هدفدار بدل شده است. عکس هردو را کنار هم گذاشتم و با خودم زمزمه کردم: «تو فقط حرکت کن، باقیش با خداست.»
@masture
درس امروز:
تا میتونید ارتباطات مجازیتون رو کم کنید و برید توی دنیای واقعی و آدم واقعی ببینید. آدمهای واقعی هم موفقیت داشتند هم شکست، هم امید و ناامیدی.
اما آدمهای مجازی فقط نموداریاند از موفقیتها و روحیات غیرواقعی. واقعیها محرکند و مجازیها اسباب رکود.
@masture
.
مالکوم گلدول قانونی داره به اسم «دههزار ساعت». هرکسی که طالبه توی رشته و مهارت موردعلاقهاش کارکشته بشه باید از این قانون پیروی کنه.
تصور کنید، پنج روز هفته، روزی هشت ساعت برای حوزهٔ دلخواهتون وقت بذارید، بعد از پنج سال شما یهپا متخصصید.
حالا اگه روزی سهساعت وقت بذارید، بعد از ده سال به تخصص و کاربلدی میرسید. تقریبا به اندازهٔ اخذ مدرک دکترا.
الان با خودتون میگید نمیشه؟ از کجا وقت بیارم؟ من بهت میگم امشب یه اپلیکیشن stay free روی موبایلت نصب کن و بعد از ٢٤ ساعت مجموع خردهبارهایی که اپلیکیشنهای اجتماعیت رو چک کردی رو ببین. خب! حالا اون عدد رو ضربدر سی روز ماه کن. حالا مجموع ماههای یکسال رو جمع بزن. تو، سالانه چندساعت از قانون دههزار ساعت و حرفهایشدنت رو فدای پرسههای مجازی کردی؟ وقت داشتی یا نه؟
@masture
آدمیزاد وقتی یهنعمتی داره، فکر میکنه باقی هم اون رو دارند. ولی قضیه برعکسه. مثلا حکایت من، برنامهریزی و اپلیکیشنهاییه که استفاده میکنم. حواسم بوده و هست که قبل از عید بهتون قول داده بودم تا هرچی بلدم رو باهاتون شریک بشم. اما وسط راه مدام به خودم میگفتم: «آخه اینها رو که همه بلدن!» و همین باعث شد چیزی ننویسم. اما این مدت خیلی سوال داشتم دربارهٔ برنامهریزی و استفاده از اپلیکیشنها. وسط پیامهام یکی یه پیام خیلی قشنگ داد که کار دلم رو ساخت. که یادم آورد منم چندسال پیش حتی نمیدونستم چطوری باید هدفهامو انتخاب کنم، اصلا چندتا هدف داشته باشم خوبه؟! پس هنوزم هستن کسایی که دلشون بند همین نکتههای کوچیکه. همین سوسوی کمنور چراغها.
خلاصه از اون پیام به بعد نذر کردم که اگه یکی از اهداف مهم امسالم تیک بخوره، چکیده و عصارهٔ برنامهریزی و استفاده از اپلیکیشنها رو باهاتون به اشتراک بذارم. چند روز پیش، هدفم تیک خورد و حالا میخوام نذرم رو ادا کنم.
پس لطفاً قبل اینکه من شروع کنم، جواب این سوال رو بدید. 👇🏻
https://EitaaBot.ir/poll/ulk6?eitaafly
@masture
مستوره | فاطمه مرادی
آدمیزاد وقتی یهنعمتی داره، فکر میکنه باقی هم اون رو دارند. ولی قضیه برعکسه. مثلا حکایت من، برنامه
.
خب! با ٥١ رأی میریم به استقبال متنهای کوتاه :) به امید خدا 🌱
@masture
.
سلام و رحمت به همگی. صبح شنبهتون بهخیر.
خب! قبل از اینکه وارد بحث برنامهریزی بشیم اول باید دربارهٔ مغز و کارکردش بدونیم. این بخش مهمیه پس حسابی دل بدید.
🔶 تا حالا شده که اهدافتون رو لیست کرده باشید، واسهش برنامهریزی هم کرده باشید اما ته پایبندیتون به اون برنامهریزی یه هفته هم نشده باشه؟
🔷 شده که برنامه ریخته باشید توی ساعت مشخصی کتابی بخونید یا وظیفهای در راستای رسیدن به هدفتون انجام بدید اما بهجاش رفته باشید پرسهزنی مجازی یا هرکار غیرضروریای؟
🔶 و قطعا حس کردید که مثل گذشتهها نمیتونید غرق انجام یهکاری بشید و ازش حظ ببرید.
بیاین تا بگم چرا این اتفاقات میافته.
#برنامه_ریزی
@masture