eitaa logo
💖🌸مطالب آموزنده🌸💖
2.7هزار دنبال‌کننده
24هزار عکس
28.2هزار ویدیو
135 فایل
محتویات کانال ازهردری میباشد 🌹علمی، مذهبی‌، شعر،داستان،پندواندرز سخنان بزرگان ،طب سنتی،کاردستی، آموزشی،مطالب پزشکی روز دنیا، و خلاصه اینجاهمه چی درهمه🌹 ارتباط با ادمین 👈👈 @Ndashti ارتباط با ادمین 👈👈 @M_Mohammdeean @جهت تبلیغات با قبول ....
مشاهده در ایتا
دانلود
💖🌸مطالب آموزنده🌸💖
وقتی آرش از شرکت بیرون اومد زنگ زد به علی و گفت داداش آماده ای؟ بیام دنبالت راه بیفتیم؟ + اره پدر ر
درود دوستان شب تون بخیر عذر میخوام هنوز پارت داستان دختر جن بدستتم نرسیده هر موقع بدستم رسید حتما میفرستم مرسی بخاطر بودنتون بخدا میسپارمتون 😍😍❤❤
۱۸ اسفند ۱۴۰۱
این مرد 49 ساله کارش اینه که یک لباس از زباله‌های پلاستیکی برای خودش درست کرده و هر روز در سواحل سنگال چند ساعت با همون لباس راه میره ! هدفش اینه که مردم رو از تولید زباله‌ پلاستیکی منع کنه‌. در مصاحبه‌‌هاش گفته اوایل مردم مسخره میکردن ولی بعد که شروع کردم به صحبت کردن باهاشون کم کم باهام دوست شدن و تلاش می‌کنند که زباله‌هایی پلاستیکی رو تو ساحل رها نکنند ، بعضی از بخش‌های سواحل سنگال بخاطر حجم زباله‌ غیر قابل استفاده شده ، دولت سنگال هم جریمه‌ها و قوانین خاصی برای کمتر شدن زباله‌ها مقرر کرده است!🗑 https://eitaa.com/joinchat/2776694803Cd161204d6d
۱۸ اسفند ۱۴۰۱
هتل رویانگ که به شکل یک موشک بزرگ است، 105 طبقه دارد و یکی از صد آسمان خراش بزرگ در جهان محسوب می‌شود. این هتل 7 هزار اتاق و 5 رستوران دارد اما هیچ مهمانی برای اقامت در آن وجود ندارد، زیرا به‌خاطر مشکلات اقتصادی هرگز تکمیل‌ نشده است. این هتل دهه‌هاست که به این شکل باقی‌ مانده است! https://eitaa.com/joinchat/2776694803Cd161204d6d
۱۸ اسفند ۱۴۰۱
عجیب ترین روستای جهان ،روستای کوپانی در فانگ بی ، واقع در کشور تایلند است که از هر 4 طرف روی آب قرار دارد و مردم برای خرید و حتی کار مجبورند کل دریاچه را طی کنند! https://eitaa.com/joinchat/2776694803Cd161204d6d
۱۸ اسفند ۱۴۰۱
پوست یک فیل 1 اینچ (2.54 سانتی متر) ضخامت دارد اما آنقدر حساس است که وقتی یک مگس کوچک بر روی پوستش مينشیند متوجه می‌شود!🐘 https://eitaa.com/joinchat/2776694803Cd161204d6d
۱۸ اسفند ۱۴۰۱
راکون‌ها قادر به باز کردن قفل‌های پیچیده در کمتر از 10 بار تلاش هستند و میتوانند راه باز کردن آن را تا سه سال به خاطر بسپارند! راکون‌ها به دزدهای در حال رشد کشورهای متمدن تبدیل شده‌اند!🔓 https://eitaa.com/joinchat/2776694803Cd161204d6d
۱۸ اسفند ۱۴۰۱
56_aqayi_tahdir_vaqeaa_.mp3
971.1K
🍃🌸ایرانِ‌زیبا🌸🍃 🍃🌠شبانه‌ها🌠🍃 🍀یک‌نکته‌ازهزاران🍀 🍃🌷❣امام صادق علیه السلام: 🍃🌴🌠هرکس در شبهای جمعه به خواندنِ سوره‌ی واقعه مداومت داشته باشد... 🍃💐❣ خداوند او را دوست می‌دارد 🍃💐❣و محبوب همه‌ی مردم می‌گرداند 🍃💐❣و در دنیا با هیچ سختی و فقر و نیازی روبه‌رو نخواهد شد 🍃💐❣ و به هیچ مصیبتی از مصیبت‌های دنیا دچار نمی‌گردد 🍃💐❣ و از دوستان علی (علیه السلام) به شمار می‌آید. 🍃📚تفسیر اهل بیت علیهم السلام ج۱۵، ص۴۴۶ 🌿💚🤍❤️🌿 https://eitaa.com/joinchat/2776694803Cd161204d6d
۱۸ اسفند ۱۴۰۱
دختر جن پارت ۳۴
۱۸ اسفند ۱۴۰۱
بعد کلی حرف و بحث بلاخره علی راضی شدکه یک شب توی حسن آباد بمونند _ خب حالا بخوایم بمونیم باید یه جایی برای خواب داشته باشیم توی ماشین که نمیشه خوابید +نه داداش کی گفت قرار توی ماشین بخوابیم اینحا روستای ییلاقی و خوش آب و هواییه حتما مسافرخانه ،مهمان پذیری چیزی داره _خب الان چیکار کنیم +صب کن باید سوال کنیم و بعد آرش ماشین رو روشن کرد و رفت جلو مغازه بقالی نگه داشت آرش پیاده شد و رفت داخل مغازه تا هم یه چیزی برای خوردن بخره و هم آدرس بپرسه +سلام عمو ببخشید ما اینجا مسافر هستیم تو روستا مسافر خانه یا جایی برای غریبه ها نیست که شب بخوان اینجا بمونند _سلام علیکم پسر جان نه اینجا مسافر خانه نداره +پس غریبه ها اینجا شب کجا می مونند؟ کسانی که اینجا میان اغلب دم غروب برمیگردنند بخاطر شایع هایی که مورد اینجا می زنند و حتما شنیدی کمتر غریبه ای شب اینجا موندگار میشه ولی اگرم کسی خواست شب بمونه یکی از اهالی میبردش خونه خودش و مهمان هم به رسم قدر شناسی یه مبلغی بهش میده +چه شایعاتی؟ علی که با حرف های مرد بقال توجه ش به سمتشون جلب شد از ماشین پیاده شد و رفت دم در مغازه ایستاد مرد نگاهی به علی کرد و گفت باهمید؟ +بله دوستمه علی گفت نگفتین چه شایعاتی؟ مرد بقال همینکه میگن شب ها توی این ده جن ها رفت و آمد میکنند تا این حرف رو زد بدن علی از ترس لرزید و گفت آرش فک کنم دیگه باید بریم بیا داداش آرش یک نگاه به علی یک نگاه به مرد بقال کرد عقلش حرف علی رو تایید میکرد ولی دلش اجازه رفتن بهش نمیداد نمی دونست چرا ولی به دلش افتاده بود که این چند روز رو باید اونجا باشه برای همین دنبال یک بهونه ای بود که بتونه علی رو راضی کنه که شب اونجا بمونند برای همین به مرد بقال گفت ولی شما گفته ید شایعه اس _آره واقعا اصلا معلوم نیست این حرفا از کجا دراومد و بعد در حالی که حساب وکتاب جنس هایی که آرش خرید کرده بود رو میکرد گفت: ولی بهر حال خیلی ها این حرف ها باور می کنند دیگه آرش که دید فایده نداره و نمی تونه حرفی از بقال بشنوه که با اون علی رو راضی کنه برای موندن از مرد پرسید ما اینجا یک آشنا به اسم بی بی سکینه داریم نمی شناسی؟ مرد گفت :بی بی سکینه چرا میشناسم خونه ش ۲ تا کوچه اونطرف تره آرش گفت اها باشه و از مغازه بیرون اومد وبا اینکه متوجه حالت علی که با نگاه ش باهاش حرف میزد شد ولی بی توجه توی ماشین نشست و گفت علی بشین بریم علی با حرص نشست توی ماشین و آرش حرکت کرد ورفت سمت خانه بی بی سکینه توی خیابان خاکی جلو کوچه بی لی سکینه ماشین رو گذاشتن و آرش خرید هاشو برداشت و وارد کوچه تنگی که خونه پیرزنی که سفر قبلی دیده بودند و الان می دونستن که اسمش بی بی سکینه ی شدند توی تمام این مدت آرش خیلی خوب از حال و نظر علی آگاه بود و می دونست که با اینکار مخالفه ولی خودش رو به اون راه میزد و در باره مسائل بی ربط حرف میزد به در خانه که رسیدند آرش در زد چون صدایی نیومد دوباره در زد صدایی آروم از پشت در گفت کیه ؟دارم میام درباز شد و پیرزن در آستانه در پیدا شد علی و آرش سلام کردند پیرزن جواب سلام شون رو داد و نگاهی بهشون کرد وگفت بله با کی کار دارید ؟ آرش گفت نشناختن؟ _نه والا باید بشناسم؟ +ما تقریبا ۴۰...۵۰ رو پیش اینجا بودیم دنبال حسین قلی میگشتیم پیرزن که انگارتازه یه چیزایی یادش اومده بود گفت آها یادم اومد شمایید؟ هنو پیدا نکردیم کس و کار حسین قلی رو؟ +نه مادر پیدا نکردیم اومدیم اینجا مگه بتونیم نشونی چیزی پیدا کنیم دنبال مسافر خانه گشتیم پیدا نکردیم پیرزن گفت ؛آخه جوون این ده کوره مسافر خانه کجاش بود و بعد راه افتاد سمت خونه و گفت بیاین تو مسافرخونه شما هم اینجاس آرش خواست بره تو که علی دستشو گرفت آرش گفت چاره ای نیست بیا و دوتایی وارد حیاط خونه پیرزن شدند خونه از سفر قبل هیچ تغییر نکرده بود فقط اینبار توی حوض کوچک وسط حیاط ۲ تا اردک در حال شنا کردن بودند با وارد شدن به حیاط پیرزن همون اتاق قبلی رو بهشون نشون داد و خواست به اونجا برن تا چیزی برای خوردن بیاره آرش گفت خاله اجازه بدین این خرد و پرت بزارم توی آشپزخانه تون ورفت و بعد برگشت سمت همون اتاق قبلی و با علی داخل اتاق شدند وقتی وارد اتاق شدند آرش حس عجیبی داشت حسی که دفعه قبل نداشت اینبار چقد این اتاق براش آشنا بود اول فکر کرد که این آشنا بودن بخاطر این است که قبلا اونجا بوده ولی نه فقط این نبود یهو یاد تعریف هایی که پدر بزرگ از خونه ی پدریش کرده بود افتاد این دقیقا همون اتاق بود!! آرش یهو برگشت و از در اتاق بیرون رو نگاه کرد حیاط هم دقیقا همون حیاط و روبرو هم همون اتاق هایی که پدر بزرگ گفته بود که مال عمو حسین بوده با حیرت شروع به نگاه کردن اطراف کرد علی گفت آرش چیزی شده؟ آرش با چشمات متحیر به علی نگاه کرد و گفت...‌
۱۸ اسفند ۱۴۰۱
🔘 داستان کوتاه ‍ کمد لباساشو باز کرد گفت : هر کدومو خواستی بردار ! دست بردم لای لباسا دیدم هنوز تگهاش بهش وصله گفتم اینا که همه نو هستن ! گفت میدونم ! ادامه داد شاید بعضیهاش حتی ۱۰ یا ۲۰ سال عمر داشته باشن اما نو هستن و هنوز میشه پوشید ! مرغوبه جنسشون ! به قول شما امروزیا « برنده » خندیدم گفتم خانجون👵 ، چرا اینهمه سال تنت نکردی ⁉️ گفت هی وایسادم شاید یه روز خاص بیاد ، یه آدم خاص بیاد ، یه حال خاص بیاد ، یه مهمونی خاص بیاد ، کلا یه چیز خاص باشه تا اینارو تن کنم ... سرشو انداخت پایین گفت حواسم نبود 😔 روز خاص و مهمونی خاص و آدم خاص و وقت خاص قرار نیست بیاد ، قرار بود اینارو تنم کنم تا همه اون لحظه ها خاص بشن برام ❗️ اما دیگه تو ۷۵ سالگی خاص و غیر خاصی نیست❗️ دیگه حالا تو تن شما ببینم برام خاصه ! درس زندگی داشت بهم میداد ❗️ درس سخت زندگی ... هیچ روز خاصی وجود نداره ، مگر ما خودمون خاصش کنیم ❗️ 🎯 ما آدمها توی اسفند بیشتر از هر وقت دیگری خسته‌ایم اما نمیدانم چرا به جای اینکه نفسی تازه کنیم، سرعت‌مان را بیشتر و بیشتر می‌کنیم تا هر طور شده مثل قهرمان دوی ماراتن، 🏃 از خط پایان این ماه عجیب و غریب بگذریم! اسفند را باید نشست باید خستگی در کرد😌 باید چای نوشید...☕️ یازده ماه تمام، دردها، رنج‌ها و حتی خوشی‌ها را به جان خریدن که الکی نیست، هست⁉️ اسفند را نباید دوید اسفند را باید با کفش‌های کتانی، قدم زد🚶 پس روزهای رفته ی سال را ورق میزنم ... چه خاطراتی که زنده نمی شوند... چه روزها که دلم می خواست تا ابد تمام نشوند... وچه روزها که هر ثانیه اش یک سال زمان میبرد...⏰ چه فکرها که آرامم کرد و چه فکرها که روحم را ذره ذره فرسود... چه لبخندها که بی اختیار بر لبانم نقش بست و😌 چه اشک ها که بی اراده از چشمانم سرازیر شد... چه آدم ها که دلم را گرم کردند و چه آدم ها که دلم را شکستند...💔 چه چیزها كه فکرش را هم نمیکردم و شد ... و چه چیزها كه فکرم را پرکرد و نشد... چه آدم ها که شناختم و چه آدم ها که فهمیدم هیچگاه نمیشناختمشان... و چه.......❗️ و سهم یک سال دیگر هم یادش بخیر می شود...🌹 کاش ارمغان روزهایی که گذشت آرامشی باشد از جنس خدا...♥️ آرامشی که هیچگاه تمام نشود... و تو جان من...🌹 من برای تمام آدم های روی این زمین آرزوی سعادت دارم🥰 تو كه عزیز دلی و جای خود داری❤️ بخند كه بهاری که در راه است...🌸🍃 با شكوفه لبخند تو زیباتر خواهد بود🌸🍃 آرزو دارم ...🙏 هر طپش قلبت❤️‍🔥 آمیخته با آمین های خدا❤️ برای آرزوهای قشنگت باشد...🤲🤲🤲💓🌹🌹🌹 🍃🌹تمام آرزوهای زیبا در ماه پایانی سال تقدیم شما🌹🙏 ─┅─═इई 🌺🌸🌺ईइ═─┅─ https://eitaa.com/joinchat/2776694803Cd161204d6d
۱۸ اسفند ۱۴۰۱
۱۸ اسفند ۱۴۰۱
💖🌸مطالب آموزنده🌸💖
👌 خداوند ما رو اشرف مخلوقات خلق کرد اما ما تلاش کردیم که اشرف مخلوقات باشیم؟؟؟ 👌 روزها پی هم میان و میرن ما هنوز جرات نکردیم که عظمت درونی خودمون رو شکوفا کنیم هنوز جرات نکردیم با خودمون خلوت کنیم و بدونیم که خدا عاشقانه منتظره که تبدیل بشیم به اشرف مخلوقات خدا ما رو ضعیف خلق نکرده، افسرده خلق نکرده سست و بیحال خلق نکرده 👌 خدا ما رو یک ابر انسان و یک قهرمان خلق کرده خدا انتظارش از ما اینه که بشیم چیزی که باید بشیم ما هم تمام تلاشمون رو بکنیم خودمون رو باور داشته باشیم به خدایِ مهربون اعتماد کنیم تا تبدیل به قهرمان بشیم باخدا باش و پادشاهی کن https://eitaa.com/joinchat/2776694803Cd161204d6d
۱۸ اسفند ۱۴۰۱