نوجوانان مانند همه دوست ندارند تحقیر شوند.
تحقیقات نشان می دهد نوجوانانی که مورد تحقیر و توهین والدین هستند در زندگی فردی و اجتماعی در مقایسه با دیگران موفقیت کمتری دارند.
┏ • • - • - • - • - • - ┓
͎‹🦋͜͡🍃›
https://eitaa.com/matalbamozande1399
📌 به همسرت بگو دوستت دارم
👈درست است که می دانید همسرتان شما را دوست دارد و او هم از علاقه شما نسبت به خودش مطمئن است اما این دلیل نمی شود که شما و یا همسرتان از ابراز علاقه نسبت به یکدیگر امتناع کنید.
▪️همه افراد نیازمند شنیدن این جمله هستند ولو آن که جمله تکراری باشد.
تاکید به این حس هیچ گاه از ارزش شما نمی کاهد و یا همسرتان را پرتوقع نمی کند، به همسرتان بگوئید: دوستش دارید و از این که او کنارتان هست احساس آرامش و خوشبختی می کنید.
♥️ «دوستت دارم»، جمله معجزه گری است که شنیدن به موقع آن، گوش همسرتان را می نوازد و به زندگی شما امید تزریق می کند.
┏ • • - • - • - • - • - ┓
͎‹🦋͜͡🍃›
https://eitaa.com/matalbamozande1399
.
#همسرداری
✴️عروس نمونه
بیش از اندازه، با مادرشوهرتون
صمیمی و خودمانی نشید،
تا حریم میان تان شکسته نشود.
❌احترام زیاد،
❌بدون خودمانی شدن،
امنیتِ رابطه تان را حفظ میکند.
#زناشویی
┏ • • - • - • - • - • - ┓
͎‹🦋͜͡🍃›
https://eitaa.com/matalbamozande1399
✨تصدقت شوم،الهی قربانت بروم...
✨در این مدت که مبتلای به جدایی از آن نور چشم عزیز و قوّت قلبم گردیدم متذکر شما هستم و صورت زیبایت در آینه قلبم منقوش است.
✨ عزیزم امیدوارم خداوند شما را بسلامت و خوش در پناه خودش حفظ کند.
┏ • • - • - • - • - • - ┓
͎‹🦋͜͡🍃›
https://eitaa.com/matalbamozande1399
تهاجمی برخورد نکنید 💣
2⃣ با تفاوتهای هم کنار بیایید. موقع مشاجره همدیگر رو سرزنش نکنید و احساساتتون رو برای طرف مقابلتون با زبون و لحن دوستانه بیان کنید
┏ • • - • - • - • - • - ┓
͎‹🦋͜͡🍃›
https://eitaa.com/matalbamozande1399
🌺🍃🌺🍃🌺
🖋زوجین باید سعی کنند هنگامی که بحث بینشان بالا میگیرد، کوتاه بیایند و این دلیل بر باخت نیست.
🖋اگر هرکدام در پی نشان دادن، قدرت کلامشان باشند، زندگی از هم فرو میپاشد.
#هر_دو_بخوانیم
┏ • • - • - • - • - • - ┓
͎‹🦋͜͡🍃›
https://eitaa.com/matalbamozande1399
نوشیدن آب معدنی فشار خون را بالا میبرد؟!
💥پژوهشی جدید نشان میدهد استفاده از بطریهای پلاستیکی میتواند باعث بالا رفتن فشار خون شود!
🌸💦🌸💦🌸💦
https://eitaa.com/matalbamozande1399
🌟🌼☘🌼☘🌼🌾
خشت پانصد ویازده
نمیتوانست به گفته های سیاوش و نوچه هایش اطمینان کند.باید هر طور شده از اینجا میرفت یااز طریق یک منبا موثق از حال و روز ارمیا خبر دار میشد. دوست نداشت وسیله ای برای کش مکش بین سیاوش و بیژن باشداما دستش جایی بند نبود. از طرفی هرروز که به تاریخ وضع حملش نزدیک میشد و کم کم برجستگی شکمش نمایان میشد اضطرابش هم بیشتر میشد وبه هیچ عنوان دوست نداشت در این مکان وضع حمل کند.
پشت در اتاق ندا ایستاد و تقه ای به در زد تا اجازه ی ورود بگیرد.صدایی که از آن سوی در نشنید با پایین کشیدن دستگیره ی در وارد اتاق شد.
ندا روبه روی آینه نشسته بود و موهای رنگ شده و قهوه ای اش را شانه میزد
_بهت یاد ندادن بدون اجازه وارد اتاق کسی نشی؟
در این مدت فهمیده بود ندا بر خلاف زبان تند و تیزی که دارد بسیار احساساتی و حساس میباشد.گاهی فکر میکردکه او بااین روحیه چه طور شرایطی که در گذشته یا الان با آن درگیر بوده است راتحمل کرده است.
_ببخش در زدم ولی مثل اینکه متوجه نشدی، میتونم بشینم
ندا پاسخی نداد وبی تفاوت به او به شانه زدن موهایش ادامه داد.
☘🌼☘🌼☘🌾
خشت پانصد و دوازده
_چرا نمیای سالن دور هم غذا بخوریم، اگه به خاطر حضور منه از این به بعد تو اتاقم غذا میخورم که تو راحت باشی. من اینجا مهمونم و دیر یا زود از اینجا میرم، پس به خاطر من خود تو اینجا حبس نکن
_کی گفته من به خاطر تو نمیام؟ خیلی خودتو دست بالا گرفتی حاج خانم
سعی کرد با آرامش کلامش، او را از این دیواری که در برابرش کشیده بود خارج کند.
_اگه اینجوریه پس چرا نمیای پیش بقیه؟ امروز ناهارو من درست کردم، خورشت قیمه های من بی نظیره، البته هیچی قیمه ی نذری امام حسین نمیشه،ولی به یادش امروز قیمه درست کردم،آخه اگه اشتباه نکنم امروز روز اول محرمه، خیلی دلم میخاست لااقل از تلویزیونی که اینجا ست روضه گوش میدادم.
دست خودش نبود که بغض کرد و در نهایت اشکش از گوشه ی چشم هایش جاری شد.چند سال بود توفیق شرکت در مجالس اهل بیت را پیدا نکرده بود.
_میتونم برات شبکه های مذهبیشو پیدا کنم ولی دخترا خوششون نمیاد ، منم مثل اونا فکر میکنم این برنامه ها بدتر آدمو افسرده میکنه
اشک هایش را پاک کرد ولبخندی به خاطر اینکه از موضعش کوتاه آمده بودزد و گفت
https://eitaa.com/matalbamozande1399
🌟🌼☘🌼☘🌼🌾
🌟🌼☘🌼☘🌼🌾
خشت پانصد و سیزده
_اگه این کارو برام کنی خیلی ازت ممنون میشم،نمیدونم شما از شنیدن مصیبت اهل بیت چه احساسی پیدا میکنید اما، من با شنیدنش جدای از اینکه احساس سبکی میکنم ، احساس میکنم نباید نا سپاس باشم و قوی تر میشم،فکر میکنم که به خاطر اینکه راه درست برای یه فردی مثل من خراب نشه،ائمه چه رنج ها و مصیبت هایی که نکشیدن، اونوقت اگه من که حتی از شنیدنش متاثر میشم، فکر کنم باعث افسردگیم میشه وحاضر نشم فداکاری اونا برام یاد آوری بشه، اگه هر بلایی سرم بیاد،چه حقی برای گله و شکایت از خدا دارم؟
_من که نمیفهمم تو چی میگی.فقط میدونم یه خاله داشتم عین تو عاشق گریه زاری برای امام حسین بود،اما تا چشمش به من می افتاد انگار که یه هر** رو دیده روشو برمیگردوند یه طرف دیگه وپیف پیفش در می اومد.
کمرش از ایستادن درد گرفته بود، با اجازه ای گفت و لبه ی تخت دونفره ای که در اتاق بودنشست
_قبلا یه شعری رو خوندم خیلی قشنگ بود، آخه من زیاد شعر میخونم ،شاعرش درست و حسابی معلوم نبود، نوشته بود
_آبادی میخانه ز ویرانی ماست
جمعیت کفر از پریشانی ماست
اسلام به ذات خود ندارد عیبی
هر عیب که هست از مسلمانی ماست
🌟🌼☘🌼☘🌼🌾
خشت پانصد وچهارده
به مرور توانسته بود با ندا ارتباط بهتری برقرار کند و اورا از حالت تهاجمی نسبت به خودش و حتی دیگران باز دارد. ندا به قولش عمل کرده بود و چند کانال مذهبی از ماهواره برایش پیدا کرده بود و میتوانست گه گاهی که دیگران سرشان گرم است به تنهایی عزاداری کند و اشک بریزد.و چه احساس خوبی پیدا میکرد وقتی سَم تشویش و نگرانی ، غصه ها و دلتنگی که درون دل و جانش انباشته شده بود، با قطرهای اشک برای امام حسین بیرون می ریخت و سبک بالش میکرد.اگر این معجزه نبود پس نامش را چه میتوانست بگذارد؟
جانماز کوچکش را جمع کرد و مشغول تا زدن چادر رنگی که داوود با سلیقه ی خودش برایش خریده بود شد. انصافا سلیقه ی خوبی داشت و از طرح آن خوشش می آمد.حتی آن جانماز را هم همراه باقی پولش داخل بسته گذاشته بود.در همین افکار بود که در اتاقش به شدت باز شد و حمیراداخل شد و با رنگ پریده و سراسیمه گفت
_هانیه زود باش بیا بیرون....جامون لو رفته ، بیژن الان تو حیاط عمارته ، زود باش.....باید قایم شیم و بریم مخفی گاه
گویی وحشت نگاه حمیرا به او منتقل شد که ضربان قلبش بالا رفت و در حالی که چادر را با اضطراب و سرعت بر سرش می انداخت گفت
_یا فاطمه زهرا ...آخه چه جوری پیدامون کرده؟ کجا قایم بشیم؟
🌟🌼☘🌼☘🌼🌾
خشت پانصد و پانزده
با نگرانی و وحشت از اینکه نکند بازدر دام بیژن بیافتد،همراه حمیرا از اتاق خارج شد. اینجا حداقل کسی به فکر تعرض یا تصاحب او نبود. بقیه ی دخترها هم ترسیده در سالن جمع شده بودند و پشت سر داوود که سعی داشت چیزی را جابه جاکند ایستاده بودند.
_آوردمش، پس چرا باز نمیکنی؟
_حرف نزن بذار تمرکز کنم گیر کرده
داوود حرصی امابا صدای پایین جواب حمیرا را داد و دوباره مشغول شد.یک در چوبی که دقیقا همرنگ کاغذ دیواری سالن بودکم کم با دستان داوود جابه جاشدواز پس آن راهرویی نمایان شد.به یاد خانه ی خودش و آرامگاه هادیه افتاد، دیگر چه شگفتانه هایی مانده بود که باید میدید؟
در به طور کامل باز شد و داوود رنگ پریده در حالی که نگاهش نگران به اطراف میچرخید با عجله کنار رفت و همزمان گفت
_برین تو، هرصدایی شنیدین نیاین بیرون ، حتی اگه صدای داد و فریاد شنیدین به هیچ عنوان بیرون نیاین تا من یا خود سیاوش بیایم سراغتون
با پایان صحبتش همه داخل شده بودند که در آستانه ی درنگاهی به چهره ی بی حال اوانداخت و گفت
_نترس ، هیچ مشکلی پیش نمیاد، مطمئن باش نمیذارم دست بیژن به هیچ کدوم از شما ها برسه
نفهمید چرا مخاطبش او را قرار داده بود اما در آن وضعیت مگر مهم بود؟دوباره در آرام آرام جابه جاشد وفضا تاریک شد. ثانیه ای نگذشت نسرین با زدن کلید برق، راهرو کوچک را روشن کرد.
🌟🌼☘🌼☘🌼🌾
خشت پانصد وشانزده
_بریم داخل اتاق روبه رو همه چیز داره ، از سرویس گرفته تا یه چیزایی برای خوردن، معلوم نیست تا کی مجبوریم اینجا بمونیم، خدا لعنتت کنه بیژن که مثل سگ بو میکشی
نفس هایش تند و بدنش داغ شده بود، هوای اینجا برایش خفه بود و نفس کشیدن را برایش سخت کرده بود
_نسرین تو کی اینجا اومده بودی؟
نسرین با کلیدی که در دست داشت در حال باز کردن در سفید رنگ روبه یش سرش را به سمت حمیرا کمی انحنا داد و جواب داد
_پارسال سیاوش به داوود گفته بود بیاد اینجارو نشونم بده
در باز شد وبا کنار ایستادن نسرین، ورود آنها به اتاق میسرشد و ادامه داد
_اینجا چند تا جعبه کنسرو و خشکه نون و یه سری خرت و پرت دیگه گذاشته شده تا اگه تو همچین شرایطی گیر افتادیم حد اقل تا دو سه هفته ای بتونیم اینجا دوام بیاریم
_دو سه هفته؟....یعنی ممکنه اینقدر طول بکشه، اون بیژنِ **** که اینقدر اینجا نمیمونه میمونه؟
ندا بود که عصبی ناسزایی نثار بیژن کرده بود ونگران این را پرسیده بود.نگاهش را داخل اتاق گرداند. اتاق بدون هیچ روزنه یا راهی به فضای بیرون بود. نفس عمیقی کشید و خودش را به صندلی تک نفره ی گوشه ی اتاق رساند و روی آن نشست.
https://eitaa.com/matalbamozande1399
🌟🌼☘🌼☘🌼🌾