eitaa logo
🌹📿تلاوت قرآن ومطالب اموزنده📿🌹 سرباز باشیم نه سربار امام
430 دنبال‌کننده
1.7هزار عکس
129 ویدیو
6 فایل
،🌹🌹مطالب دینی ومفید ومتنوع🌹🌹.، جهت تبادل و تبلیغ: @seremitunes پیشنهادات،انتقاد ها و حمايت جهت ارتقای کانال: @ashg1100
مشاهده در ایتا
دانلود
✅ماجرای سکه طلا و حرم حضرت زینب (س) ❇️بر اساس روایتی از علماى بزرگوار اسلام به نقل از متولی حرم حضرت زینب (س)؛ روزی یک هندى جلوى صحن حضرت زینب (س) آمد و دستش را به سمت ضریح مطهر دراز کرد و چیزى گفت به یکباره سکه طلایى در دست او گذاشته شد. ❇️متولی حرم حضرت زینب (س) که شاهد این اتفاق بزرگ بود، جلو رفت و گفت: این سکه را با پول من عوض ‍ مى کنى؟ مرد هندى با تعجب گفت: براى چه؟ متولی حرم گفت: براى تبرک. ❇️مرد هندی با تعجب گفت: مگر شما از این سکه‌ها نمى گیرید من بیست سال است که هر روز یک سکه مى گیرم و در شهر شام زندگى مى کنم. ✅ ❇️شفای عجیب جوان و سقوط از صحن مقدس حرم حضرت زینب (س) مرحوم سید کمال الدین رقعى زمانى که مسئولیت واحد تاسیسات و برق صحن مقدس حضرت زینب (س) را به عهده داشت، براى یکى از دوستان خود چنین تعریف کرد: روزى پسرى به نام (صاحب) مشغول چراغانى مناره هاى حرم حضرت زینب (س) براى جشن مبعث بود که از بالاى پشت بام به وسط حیاط صحن افتاد. مردم جمع شدند و بلافاصله او را به بیمارستان عباسیه شهر شام منتقل کردند و به علت حال بسیار وخیم او بسترى شد. ❇️آن پسر گفت: هنگامى که روى تخت دراز کشیده بودم، ناگهان بى بى مجلله اى دست یک دختر کوچک را گرفته و آن دختر فرمود: اینجا چه مى‌کنى؟ برخیز و برو کارت را انجام بده و ادامه داد: عمه جان! بگو برود و کارش را انجام بدهد. بى بى اشاره کرد: برو کارت نیمه تمام مانده. ❇️جوان گفت: من که ترسیده بودم با همان لباس بیمارستان از روى تخت بلند شدم و فرار کردم. در خیابان افرادى که مرا آورده بودند با تعجب از من پرسیدند: اینجا چه مى کنى؟ و چرا از بیمارستان بیرون آمدى؟ من شرح واقعه را گفتم و خلاصه این واقعه، مشهور آن زمان شهر شام شد. 🍃برگرفته از کتاب دویست داستان از فضائل مصائب و کرامات حضرت زینب سلام الله علیها نوشته آقای عباس عزیزی https://eitaa.com/matalbdini🌹🇮🇷🌹🇮🇷🌹
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️ 💫🌟🌙 شـــــــــب🌙🌟💫 ⭕️✍حکایتی بسیار زیبا و خواندنی 🌺🍃🍁🍃🍂🍃🍁🍃🍂🍃🍁 🍃 پسر زنی به سفر دوری رفته بود و ماه‌ها بود که از او خبری نداشتند. زن دعا می‌کرد که او سالم به خانه باز گردد. این زن هر روز به تعداد اعضاء خانواده‌اش نان می‌پخت و همیشه یک نان اضافه هم می‌پخت و پشت پنجره می‌گذاشت تا رهگذری گرسنه که از آنجا می‌گذشت نان را بر دارد. هر روز مردی گوژپشت از آنجا می‌گذشت و نان را بر می‌داشت و به جای آنکه از او تشکر کند، می‌گفت: «کار پلیدی که بکنید با شما می‌ماند و هر کار نیکی که انجام دهید به شما باز می‌گردد.» این ماجرا هر روز ادامه داشت تا اینکه یک روز که زن از گفته‌های مرد گوژپشت کاملاً به تنگ آمده بود تصمیم گرفت از شر او خلاص شود. بنابراین نان او را زهرآلود کرد و آن را با دست‌های لرزان پشت پنجره گذاشت، اما ناگهان به خود گفت: «این چه کاری است که می‌کنم؟» بلافاصله نان را برداشت و در تنور انداخت و نان دیگری برای مرد گوژپشت پخت. مرد مثل هر روز آمد و نان را برداشت و حرف‌های معمول خود را تکرار کرد و به راه خود رفت. آن شب در خانه پیرزن به صدا در آمد. وقتی که زن در را باز کرد، فرزندش را دید که نحیف و خمیده با لباس‌هایی پاره، پشت در ایستاده بود. او گرسنه، تشنه و خسته بود در حالی که به مادرش نگاه می‌کرد، گفت: «مادر اگر این معجزه نشده بود نمی‌توانستم خودم را به شما برسانم. در چند فرسنگی اینجا چنان گرسنه و ضعیف شده بودم که داشتم از هوش می‌رفتم. ناگهان رهگذری گوژپشت را دیدم که به سراغم آمد. از او لقمه‌ای غذا خواستم و او یک نان به من داد و گفت: «این تنها چیزی است که من هر روز می‌خورم. امروز آن را به تو می‌دهم زیرا که تو بیش از من به آن احتیاج داری.» «کار پلیدی که بکنید با شما می‌ماند و هر کار نیکی که انجام دهید به شما باز می‌گردد.» 🍃 🌺🍃https://eitaa.com/matalbdini🌹🇮🇷🌹🇮🇷🌹
پسر با کلافگی و عصبانیت جواب مادرش را داد. صدایش آنقدر بلند بود که صدای شکستن دل مادر شنیده نشد.صدای اذان در خانه پیچید. به سرعت به نماز ایستاد. می‌دانست که امام‌زمان به نماز اول وقت عنایت ویژه دارد.کاش می‌فهمید که فرشته‌ها اشک‌های مادرش را به جای نماز او به آسمان بردند.  او هم خودش را یک منتظر می‌دانست! https://eitaa.com/matalbdini🌹🇮🇷🌹🇮🇷🌹
💠مرده ای که بوسیله نذر به قرآن نجات یافته بود 🔷 یکی از علمای مشهوربنام شیخ طبرسی سکته کرد و مردم به گمان اینکه وفات کرده او را غسل داده کفن کرده و دفن نمودند مرحوم طبرسی چون به هوش آمد خود را در میان کفن و قبر دید ولی راه نجاتی نداشت که که خود را از این گرفتاری نجات دهد . 🔷 در آن حال نذر کرد که اگر خداوند او را از قبر نجات دهد یک دوره تفسیر قران بنویسد . به دنبال این درخواست خداوند ، دزدی شب به قبرستان رفت و قبر مرحوم طبرسی را شکافت تا کفن او را بردارد وقتی قبر را شکافت ناگهان شیخ دست او را گرفت دزد خیلی ترسید ، شیخ فرمود نترس ، من مرده نیستم بلکه زنده ام و خداوند تو را وسیله نجات قرار داده است آن دزد ترسش کم شد و شیخ طبرسی را به دوش گرفت و به منزل شیخ برد شیخ طبرسی هم یک لباس خوب و زیبا به او داد و آن دزد هم به دست وی توبه کرد و کار های زشت خود را کنار گذاشت . https://eitaa.com/matalbdini🌹🇮🇷🌹🇮🇷🌹🇮🇷🌹
الله 💠 حكايتی است كه توسط يكى از دوستان نزديك ايشان، آقاى سودبخش مشاهده گرديده است: ✳️«... شهيد بزرگوار حضرت آيت‏اللَّه دستغيب ((قدّس سرّه) بسيار مقيّد بودند نماز را اوّل وقت بخوانند حتّى در مسافرتهاو ساليان دراز كه خدمت آن بزرگوار بودم بندرت به ياد دارم كه سر وقت نماز نخوانده باشند. ✳️در يكى از مسافرتهاى عمره كه خدمت ايشان بوديم، بليط هواپيما يكسره براى جدّه فراهم نشد. بليط هواپيما از تهران به بيروت و از بيروت به جدّه تهيه شد. در فردوگاه بيروت بطور ترانزيت چند ساعت ما را نگاه داشتند و نزديكهاى مغرب بود كه هواپيما براى پرواز به جدّه آماده شد. حضرت آيت‏اللَّه شهيد دستغيب (قدّس سرّه) خيلى سعى مى‏كردند اگر ميسّر باشد هواپيما تأخير كند تا بشود نماز را سر وقت خواند، ولى ميسّر نشد. ✳️وارد هواپيما شديم. در داخل هواپيما زياد معطّل شديم. ايشان خيلى ناراحت بودند كه نماز نخوانده‏اند. چند مرتبه خواستند پياده شوند، گفتند مسافرين همه سوارند، الآن حركت مى‏كنيم. بالاخره تأخير هواپيما به قدرى شد كه حساب كرديم وقتى به جدّه مى‏رسيم ممكن است وقت نماز گذشته باشد و نماز قضا گردد. حضرت آيت‏اللَّه دستغيب (قدّس سرّه) با حالت پريشان و ناراحت گفتند: پياده شويم هرچند هواپيما برود و ما جا بمانيم، امّا درب هواپيما بسته بود. ✳️ايشان با حالت توجه مخصوص و سكوت چند دقيقه‏اى سرِ پا ايستاده بودند كه هواپيما براى حركت روشن شد. به مجرد روشن شدن هواپيما شعله‏هاى آتش از موتور آن نمايان گرديد. با عجله هواپيما را خاموش كردند و درب آن را باز كردند و از مسافرين خواستند كه هرچه زودتر پياده شوند. ✳️آيت‏اللَّه دستغيب (قدّس سرّه) با خوشحالى زائد الوصفى با دوستان پياده شدند و مرتب مى‏فرمودند: «نماز، نماز ». كاركنان هواپيما مى‏گفتند: حداقل 4 ساعت تأخير داريم تا هواپيما آماده حركت شود. به مجرّد رسيدن به سالن فرودگاه ايشان به نماز ايستادند. نماز مغرب و عشاء را با توجه و شكرگزارى خاص انجام دادند. سلام نماز را كه دادند، مأمورين گفتند: آقا سوار شويد كه نقص هواپيما برطرف شده و مى‏خواهيم حركت كنيم! » 🌹🇮🇷🌹🇮🇷🌹🇮🇷🌹
❇️تله موش 🔷موشی🐀 از شکاف دیوار کشاورز و همسرش را دید که بسته‌ای را باز می‌کردند. فهمید که محتوی جعبه چیزی نیست مگر تله موش، ترس وجودش را فرا گرفت. به سمت حیاط مزرعه که می‌رفت، جار زد: تله موش تو خانه است. تا به همه اخطار بدهد. 🔷مرغک🐓 قدقد کرد و پنجه‌ای به زمین کشید. سرش را بلند کرد و گفت: بیچاره، این تویی که باید نگران باشی، این قضیه هیچ ربطی به من ندارد، من که توی تله نمی‌افتم. 🔷موش رو به گوسفند 🐑کرد و گفت: تله موش تو خانه است. گوسفند از سر همدردی گفت: واقعاً متأسفم . اما کاری به جز دعا از دست من بر نمی‌آید. مطمئن باشید که در دعاهام شما را فراموش نخواهم کرد. 🔷موش سراغ گاو🐄 رفت و او در پاسخ گفت: به نظرت خطری من را تهدید می‌کند؟ 🔷موش سرافکنده و غمگین به خانه برگشت تا یکه و تنها با تله موش کشاورز روبرو شود. همان شب صدایی در خانه به گوش رسید، مثل صدای تله موشی که طعمه‌ای در آن افتاده باشد. همسر کشاورز با عجله بیرون دوید تا ببیند چه چیزی به تله افتاده است؟ اتاق تاریک بود و اوندید چه چیزی به تله افتاده، از قضا ماری سمی🐍 بود که دمش لای تله گیر کرده بود. مار همسر کشاورز را گزید. کشاورز بی‌درنگ او را به بیمارستان رساند. وقتی به خانه برگشت تب داشت. خوب همه می‌دانند که دوای تب سوپ جوجه تازه است. 🔷از این رو کشاورز چاقویش را برداشت و به حیاط رفت تا اصلی ترین ماده‌ی سوپ را تهیه کند. بیماری همسرش بهبود نیافت. به همین علت دوستان و همسایه‌ها مدام به عیادت او می‌آمدند. کشاورز برای تهیه غذای آنها گوسفند را هم کشت. همسر کشاورز مرد. افراد بسیاری برای مراسم خاکسپاری او آمدند. کشاورز برای تدارک غذای آنها گاو را هم سر برید. ✅پس به یاد داشته باش که وقتی چیزی ضعیف‌ترین ما را تهدید می‌کند، همه‌ی ما در خطریم. https://eitaa.com/matalbdini🌹🇮🇷🌹
کرامات حضرت سلطانعلی 🔵از کراماتی که درباره این امام زده عظیم الشأن بیان شده است ماجرای تشرف آیت الله مرعشی نجفی به سرداب این بارگاه است. 🔷در ورودی حرم حضرت سلطانعلی بن امام محمدباقرعلیه السلام، ایوانی قرار دارد که به ایوان صفا مشهور است. بعد از ورود به ایوان صفا در سمت راست پله­‌ها، سردابی به عمق سه و نیم متر وجود دارد که طول آن شش متر و عرض آن سه متر است. ماجرا از این قرار است که در سال ۱۳۱۳ هجری، “اعتضاد الدوله” فرماندار قم به مشهد اردهال کاشان آمد و فرمان داد تا روی سرداب را بشکافند. او شخصاً داخل سرداب شد و حدود یکصد تابوت را در آنجا دید که در هر یک، پیکری سالم و از هم متلاشی نشده در حالی که لباس به تن دارند و روی گونه­‌های بعضی از آن­ها، خون خشکیده دیده می‌­شود که احتمال داد این پیکرها متعلق به یاران شهید حضرت علی بن محمد باقر علیه السلام باشد. ماجرای این کشف، پس از چندی در میان مردم مشهور شد و حس کنجکاوی اهل تحقیق را برانگیخت که از جمله افرادی که درباره این موضوع شگفت انگیز که به ظاهر با توجیهات علمی ناسازگار است، حساس شدند آیت الله سید شهاب الدین مرعشی نجفی رحمت الله علیه از مراجع عظام تقلید بود. 🔷ایشان در سال ۱۳۴۱ هجری شمسی، دعوت اهل محل را برای مسافرت به مشهد اردهال پذیرفت و به نیت تأمین موتور برق برای حرم که تا آن زمان از برق محروم بود، به این منطقه رفت و پس از اقامت چند روزه، برای مشاهده سرداب از نزدیک، اقدام کرد. که این مطلب به صورت بنر روی دیوار سرداب حرم مطهر نصب شده است. 🔷ایشان نیمه شب دستور دادند خادمان حرم، گوشه­‌ای از سطح ایوان صفا را شکافته و دریچه­‌ای به سردابه باز کنند؛ پس از تهویه مصنوعی هوای داخل سرداب، یکی از جوانان محلی که گفته می­‌شود هنوز در قید حیات است، داوطلب و پیش قدم شد و چراغی در دست گرفت و با کمک چند نفر از معتمدان و مؤمنان، داخل سرداب شد و پس از کسب اطمینان، آیت الله مرعشی رحمت الله علیه به کمک وی، از خاکریز کنار سرداب به داخل رفت و وارد محوطه بزرگی در زیر این آستان مقدس شد. 🔷این مرجع عالیقدر پس از خروج از سرداب، ماجرا را این گونه نقل کرد: «در جانب شرقی سرداب، متجاوز از یکصد تابوت به اندازه­‌های مختلف بلند و کوتاه و رنگ­های متفاوت زرد و سیاه، در سه ردیف، روی یکدیگر گذاشته شده است که قسمتی از تخت های چند تابوت شکسته شده است و درون هر یک، جسدی در لباس، با سر و صورت باز و مو­های ژولیده نمودار است». ایشان که از برجسته‌­ترین متخصصان علم تاریخ و انساب بودند، از پوسیده نشدن تابوت­ها و سالم ماندن این اجساد، اظهار تعجب و اعلام کردند که این پیکرهای مطهر، مربوط به یاران شهید حضرت علی بن باقر علیهماالسلام است." https://eitaa.com/matalbdini🇮🇷
🔷بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ ازجناب ميرزاى مرحوم نقل شده از جناب شيخ محمد حسين مزبور كه ايشان به قصد تشرف به مشهد حضرت رضا عليه السلام از عراق مسافرت مى كند و پس از ورود به مشهد مقدس ، دانه اى در انگشت دستش آشكار مى شود و سخت او را ناراحت مى كند، چند نفر از اهل علم او را به مريضخانه مى برند، جراح نصرانى مى گويد بايد فورا انگشتش بريده شود و گرنه به بالا سرايت مى كند. 🔷جناب شيخ قبول نمى كند و حاضر نمى شود انگشتش را ببرند. طبيب مى گويد اگر فردا آمدى بايد از بند دست بريده شود، شيخ برمى گردد و درد شدت مى كند و شب تا صبح ناله مى كند، فردا به بريدن انگشت راضى مى شود. 🔷چون او را به مريضخانه مى برند ، جراح دست را مى بيند و مى گويد بايد از بند دست بريده شود، شيخ قبول نمى كند و مى گويد من حاضرم فقط انگشتم بريده شود، جراح مى گويد فايده ندارد و اگر الان از بند دست بريده نشود به بالاتر سرايت كرده و فردا بايد از كتف بريده شود، شيخ برمى گردد و درد شدت مى كند به طورى كه صبح به بريدن دست راضى مى شود؛ چون او را نزد جراح مى آورند و دستش را مى بيند مى گويد به بالا سرايت كرده و بايد از كتف بريده شود و از بند دست فايده ندارد و اگر امروز از كتف بريده نشود فردا به ساير اعضا سرايت مى كند و بالاخره به قلب مى رسد و هلاك مى شود. شيخ به بريدن دست از كتف راضى نمى شود و برمى گردد 🔷درد شديدتر شده تا صبح ناله مى كند و حاضر مى شود كه از كتف بريده شود، رفقايش او را براى مريضخانه حركت مى دهند تا دستش را از كتف ببرند، در وسط راه شيخ گفت اى رفقا! ممكن است در مريضخانه بميرم ، اول مرا به حرم مطهر ببريد پس ايشان را در گوشه اى از حرم جاى دادند، 🔷 شيخ گريه و زارى زيادى كرده و به حضرت شكايت مى كند و مى گويد آيا سزاوار است زاير شما به چنين بلايى مبتلا شود و شما به فريادش نرسيد:((وَاَنْتَ اْلاِمامُ الَرّؤُفُ)) خصوصا در باره زوار، پس حالت غشوه عارضش مى شود در آن حال حضرت رضا عليه السلام را ملاقات مى كند، آن حضرت دست مبارك بر كتف او تا انگشتانش كشيده و مى فرمايد شفا يافتى ، شيخ به خود مى آيد مى بيند دستش هيچ دردى ندارد. رفقا مى آيند او را به مريضخانه ببرند، جريان شفاى خود رابه دست آن حضرت به آنها نمى گويد چون او را نزد جراح نصرانى مى برند 🔷جراح دستش را نگاه مى كند اثرى از آن دانه نمى بيند به احتمال آنكه شايد دست ديگرش باشد آن دست را هم نظر مى كند مى بيند سالم است ، مى گويد اى شيخ آيا مسيح عليه السلام را ملاقات كردى ؟! عنايت و صله حضرت رضا(ع ) شيخ فرمود: كسى را كه از مسيح عليه السلام بالاتر است ديدم و مرا شفا داد پس جريان شفا دادن امام عليه السلام را نقل مى كند. رضا https://eitaa.com/matalbdini🇮🇷
📜 🍁 حسادت 🍁 روزگاری در سرزمینی، زنى بود بسیار حسود، همسایه‌اى داشت به نام خواجه سلمان كه مردى ثروتمند و بسیار شریف و محترم بود، زن بر خواجه رشك مى‌برد و مى‌كوشید كه اندكى از نعمتهاى آن مرد شریف را كم كند و نیک نامى او را از میان ببرد؛ ولى كارى از پیش نمى‌برد و خواجه به حال خود باقى بود. عاقبت روزى تصمیم گرفت، كه خواجه را مسموم كند، حلوایى پخت و در آن زهرى بسیار ریخت و صبحگاهان بر سر راه خواجه ایستاد؛ هنگامى كه خواجه از خانه خارج شد، حلوا را در نانى نهاده، نزد خواجه آورد و گفت: خیراتى است. خواجه، حلوا را بستاند و چون عجله داشت، از آن نخورده به راه افتاد و به سوى مقصدى از شهر خارج شد. در راه به دو جوان برخورد كه خسته و مانده و گرسنه بودند، خواجه را بر آن دو، شفقت آمد، نان وحلوا را به آنها داد؛ آن دو آن را با خشنودى فراوان، از خواجه گرفتند و خوردند و فى‌الحال مردند. خبر به حاكم شهر رسید و خواجه را دستگیر كرد، هنگامى كه از وى بازجویى شد، خواجه داستان را گفت. حاكم كسى را به سراغ زن فرستاد، زن را حاضر كردند، چون چشم زن به آن دو جنازه افتاد، شیون و زارى آغاز كرد و فریاد و فغان راه انداخت؛ معلوم شد كه آن دو تن، یكى فرزند او و دیگرى برادر او بوده است. خود آن زن هم از شدت تأثر و جزع پس از یكى دو روز مرد. آن زن حسود ، گور خود را با دست خود كند و دو جوان رعنایش را فداى حسد خویش كرد ... امام صادق عليه السلام فرمودند : حسود به خود زيان مى رساند ، پيش از آن كه به شخص مورد حسادت ، زيان رسانَد ، مانند شيطان كه با حسادتش براى خود ، نفرين بر جاى گذاشت و براى آدم ، برگزيده شدن را . 📚 بحار الأنوار : ج 73 ص 255 ح 23 https://eitaa.com/matalbdini🇮🇷🌹
🔷تـاجـرى كـالاى بـسـيـار بـر شـتـر بار نموده از بيابان عبور مى نمود. هواى گرم و بـيـابان خشك و تشنگى و سنگينى بار دست به دست هم داده شتر زبان بسته را از پا در آورند و بار آن مرد بر زمين ماند. 🔷🔷مرد تاجر حيران و سر گشته و تك و تنها در بيابان ماند و نمى دانست چگونه اين بار را بـه مـنـزل بـرسـانـد از دور شـتـر مـرغى پيدا شد. مرد شتاب نزد شتر مرغ رفته ، از او خواهش كرد تا بار او را به منزل برساند. 🔷🔷شتر مرغ گفت : اى مرد خام ، تا به حال كى و كجا شنيده يا ديده اى كه شتر مرغ بار بر دارد آن هم بارى چنين سنگين ! مرد گفت : حالا كه زور بار كشيدن ندارى ، پس به ديده رحمت به من بنگر و خواهش ديگر مرا بر آور. بيا به سوى وطن من پر بكش و آشنايان مرا خبر كن و بگو: بار فلانى به گل نشسته ، شتر بياوريد تا او و بارش را از آن بيابان ناپيدا كرانه رهايى دهيد. شتر مرغ گفت : اى بيخرد، كى شنيده و كجا ديده اى كه شتر مرغ بتواند پرواز كند! آرى شتر مرغ با اين بهانه ها از زير بار شانه خالى كرد و خود را آسوده ساخت ، درست مـانـنـد مردمان بى تعهدى كه به هر بهانه اى شده از زير بار مسئوليت شانه خالى مى كنند! اى بسا از اهل دنيا اى قرين چون شتر مرغند اندر كار دين گاه در جبرند و گه در اختيار سود خود بينند در هر كار و بار https://eitaa.com/matalbdini🇮🇷🌹
🔷مـلا احـمـد سـرايـنـده داسـتـانـهـاى حـاضـر يـارى ديـريـنـه داشـت ، آشـنـا و يـكـدل . به همين سبب مهر او بر دلش نشسته و شب و روز به غمخوارى او برخاسته و تا آنـجـا كـه در تـوان داشـت . در راه او جـانـفـشـانـى مـى كـرد و در راه آسـايـش او از تحمل هيچ زحمتى دريغ نداشت . 🔷روزى شـنـيـد كـه آن مـرد دسـت از وفـا كـشـيـده و رشـتـه مهر و محبت گسيخته و به دشمنى پرداخته و به دشمنى پرداخته ، تا آنجا كه تشنه خون او گشته است . 🔷روزى به وى گفت : آخر اى يار مهربان ، چه شده كه اين گونه كمر دشمنى با من بسته اى و به خون من تشنه اى ؟ 🔷يـار پـر تـوقـع گـفت : چندى پيش فلان كس از نزديكان من بيمار شد و تو به عيادت او نيامدى و با اين كار به ما جسارت كردى ! ملا احمد خنديد و گفت : مرد حسابى ! چيزى كه عوض دارد گله ندارد! اگر من كوتاهى كردم و بـه عيارت بيمار تو نيامدم كيفرش اين است كه تو هم در مرگ و ميرى كه براى ما پيدا مـى شـود در مـجـالس مـا شـركـت نـجـويـى ، نـه آنـكـه بـه قتل من كمر بندى ! نامدم در رنج خويشى از شما مى تو بايد نايى اندر مرگ ما نى كمر بر قتل ما بندى چنين آفرين اى آفرين اى آفرين ! آفرين بر ما كه از اين دوستان مى نگيريم اعتبارو امتحان https://eitaa.com/matalbdini🇮🇷
💠 حكـيـم ابوالقاسم مير فندرسكى حسنى موسوى يكى از بزرگان و حكيمان و عارفان روزگـار شـاه عـبـاس صـفـوى و شـاه صـفى بود. او با آنكه عالمى مشهور بود اما بيشتر اوقـات خـود را بـا فـقـرا و اهـل حـال مـى گـذرانـيـد و از مـعـاشـرت بـا اهـل جاه و جلال گريزان بود. لباس پشمينه به تن مى كرد و بيشتر به اصطلاح باطن مـى پـرداخـت . وى در سـال 1050 در تـخت فولاد اصفهان در گذشت و در همان جا به خاك سپرده شد. به او كراماتى نسبت داده اند، از جمله آنكه : 🔵وى سفرى به هندوستان كرد، مدتى در آنجا ماند و از شهرهاى مهم آنجا ديدن نمود. روزى بـه شهرى در آمد خرم و آباد كه خاطره بهشت فردوس را يادها زنده مى كرد ولى افسوس كـه شـهـرنـشـيـنـان همه مشرك و بت پرست بودند. بتخانه اى در آن شهر بود كه بتهاى فروانى در آنجا قرار داشت و مردم آن آشكارا در آن بتكده به عبادت مى پرداختند. 💠مـرحوم مير در آن شهر كم كم با مردم آشنا شد و با راجا و راى و بر همن از در دوسـتـى وارد شـد و پـس از جلب نظر آنان ، روزى براى تماشاى بتخانه به آنجا رفت . قبه اى ديد بر افراشته و پهناور و ساخته از سنگهاى سخت و قيمتى كه با انبوه جـواهـرات گـرانبها آراسته بود. اين ساختمان با آنكه سالها زيادى از تاريخ بنايش مى گذشت اما هنوز محكم و پا بر جا باقى مانده بود. بزرگان شهر در آمد و شد مى كردند، هر كدام كمر به خدمتى بسته ، و گروهى ديگر سر عجز و نياز در برابر بتها خم نموده ، به راز و نماز مشغول بودند. 🔷مير بزرگ وارد شد و با وقار هر چه تمام تر در گوشه اى نشست ، گويى كه پشت كفر از وزن و وقار او سنگينى مى كرد. بت پرستان پروانه وار دور او آمدند و از هر درى لب بـه سـخـن گـشـودنـد، تـا آنكه دامن سخن به اديان و آيين هاى گوناگون كشيده شد و هر گروه دليلى براى اثبات دين خود بر زبان آورد. مـيـر فـنـدرسكى هم به سخن آمد و در فرسايش عظمت بتها سخنها گفت به حدى كه سر و صداى بت پرستان بلند شد و فرياد اعتراض از گوشه و كنار بتكده بر خاست . 🔷يـكـى از هـمنان گفت : در گذشته و حال ، نزد دانشمندان و خردمندان چنين بوده و هست كه هر كس بايد بر گفته خود دليل بپردازد، زيرا هر واقعيتى خود را نشان خواهد داد و هر ناحقى خودبخود رو به زوال خواهد رفت . سـپـس ادامـه داد: بـيـش از دو هـزار سال است كه اين بتكده بنا شده ، و گذشت روزگار هيچ گونه رخنه اى در آن پديد نياورده است . در حالى كه مساجد مسلمانان را مى بينيم كه پس از پـنـجاه - شصت سال رو به ويرانى مى رود و آثار شكست و خرابى در آنها پديدار مى گـردد. اگـر ديـن اسـلام حـق بـود هـرگز اين رخنه و سستى در مساجد آن پديد نمى شد و گردش روزگار آن را به سوى زوال و نابودى نمى كشانيد! 🔷مـيـر فـنـدرسـكـى پـاسـخ داد: اتـفـاقـا ايـن دليـل شـمـا مـعـكـوس دارد و دليل حقانيت اسلام ماست . زيرا نام خدايى كه اگر بر كوه خوانند فرو پاشد و اگر بر زمـيـن خـوانـند شكاف بر دارد، نامى كه آسمان را بر زمين دوزد و مهر و ماه را در هم شكند و پـشـت افـلاك را خـم كـنـد، شـكفتى ندارد كه مساجد كه اين نام شبانه روز در آنها برده مى شـود فـرسـوده گـردنـد و رو به زوال نهند. بلكه شگفت . آن است كه مشتى خاك و سنگ و گل بتوان در برابر عظمت نام خدا تاب بياورد و از هم نپاشد! كى تواند سنگ و گل آن را كشيد مسجد و محراب ما زين رو خميد كى شود بر پشه اى پيلى سوار كى توان كردن به مورى كوه بار ايـن شـكـسـت مـسـجـد و مـحـرابـهـا بـاشـد از نـام جلال كبريا 🔷آرى ، هـمـيـن نـام اسـت كـه نـورش بـر كـوه طـور تـابـيـده و كـوه ريـز ريـز شـد، و رود نـيـل بـا شـنيدن آن سينه دريد و آبش از هم شكافت و آتش سوزان نمرود بدين نام ابراهيم خـليـل سـرد و سـلامـت شـد، با اين نام بود كه احمد مختار (عليه السلام )سينه آسمانها را شكافت و تا عرش برين الهى برفت ، و ماه را دو نيم كرد! ايـنـك اى بـر هـمـن ، تـو بـگـو، ايـن بـتـكـده شـمـا آيـا تـا بـه حـال هـيـچ نام حضرت حق در آن برده شده ؟ يا عابدى سجاده نمازى در آن گسترده ؟ آيا در ايـن بـتـكـده جـبـيـنـى بـر خـاك سـايـيـده ؟ آيـا نـاله اى از دل كسى در اينجا بر خاسته است ؟ آنچه گويند اندر اين بتخانه ها نى ورا قدرى نه وزنى نى بها https://eitaa.com/matalbdini🇮🇷🌹