میانجی که بالای تپه است،میگوید:بچه ها،از کناز ماشین تاو داره دو بلند میشه!نکنه افتاده اونجا؟
نگاهی هراسان بین شان ردوبدل میشود.به سمت دامنه ی تپه میروند تا به محل حادثه برسند...
ارجمند فر زانو می زند روی شن.غذا ها ریخته شده؛ظرف های غذا با ترکش سوراخ شده؛سیب ها تیکه تیکه و به هر طرف پرت شده...
گریه های مردانه ای توی دشت پخش می شود.استخوان هارا جمع میکنند؛دست های مشغول کندن چاله میشوند و استخوان هارا توی چاله میریزند.
هوهوی باد می پیچد لای آوای غمگین.شن ریزه ها در هوا می چرخند؛انگار یه گله اسب در حال دویدن باشند...