میپرسی کدامین احساس در عشق شگفتانگیز است؟
میگویم: امنیت.
اینکه حس کنی کسی قلبت را تنگ در آغوش میگیرد، نه دستانت را..
-اُدهم شرقاوی
میگفت: چرا داری اینقدر خارج از توانت میجنگی؟ بیخیال بابا! مث بقیه زندگیات را بکن و به همان داشتههای اندکی که داری قانع باش.
گفتم: من هم گاهی فکر میکنم آمدهایم به این جهان که لذت ببریم و اجازه ندهیم که رنجِ راه، پیرمان کند. من هم گاهی دلم عمیقا برای یک خیالِ تخت و روانِ آسوده تنگ میشود. ولی به عقیدهی من، روح آدمها هم نیاز به تحول و تحرک دارد. روان آسوده و آرام، در یک جهان یکنواخت و بدون فراز و نشیب، از یک جایی به بعد فربه و بیمار میشود و نیاز دارد قدری سختی ببیند و تلاش کند و ورزیده شود. روح آدمی هم مثل آب، در فضای راکد، میگندد و نیاز دارد جریان داشتهباشد، مثل رودخانه از مسیرهای دشوار و سنگلاخ بگذرد، از دشت و مسیرهای هموار هم، حتی گاهی به دریاچه برسد و مدتی بدون تنش و آرام باشد.
من روحم را تعمدا به سنگلاخها انداختهام و شبیه به والدی سختگیر، ایستادهام و دارم نگاه میکنم که چطور خودش را از عمق رنجها بیرون میکشد و این برایم لذت دارد. من لذت میبرم از اینکه پس از هر بحران و سختی، روحم را ورزیدهتر و شکستناپذیرتر میبینم و هربار که به مقصد رسید، عاشقانه او را به آغوش میکشم...
-نرگس صرافیان طوفان
اندوه که از حد بگذرد جایش را میدهد به یک بیاعتنایی مزمن.
دیگر مهم نیست بودن یا نبودن، دوست داشتن یا نداشتن، آن چه اهمیت دارد یک کشتار رخوتناک حسی است که دیگر تو را به واکنش نمیکشاند و در آن لحظه در سکوت
فقط نگاه میکنی و نگاه میکنی..
-صادق هدایت