آهای کوله صورتی.
رفتهای پیش کاپشن صورتی؟
شما صورتیها چقدر ما را جان به لب میکنیدها. بهم بگو ببینم وقت کرده بودی لقمهای که مادرت توی کوله گذاشت را بخوری؟ شاید هم روزه بودی. مثلا روزه اولی. مامان وقتی ضعف میکردی و یک گوشه میافتادی دست میکشید روی موهایت. میگفت میخواهی روزهات را باز کنی دردت به جانم؟ تو ولی میخواستی آدم بزرگ باشی و روزهی کامل بگیری. راستی سر کدام درس بودی؟ شما هنوز تاریخ ندارید نه؟ تو میدانستی ما برای اینکه " الله" وسط این پرچم سه رنگ بماند، چقدر خون دادهایم؟ توی حیاطتان پرچم بود؟ هیچوقت فکر میکردی آنقدر خوشبخت باشی که آن را بپیچند دور جسم بیجانت؟ ولی زود بود صورتیجانم. تو تاوان آن ترسوهای مجازی را دادی که میخواستند ترامپشان بزند و زد و آنها الان توی ترافیک جاده شمال گیر کردهاند. از این به بعد بیشتر گیر میکنند. به همه جا. به همه چیز. خون شماها زندگیشان را میگیرد. بعد این وطن نیست که نخکش میشود، بلکه خودِ خودشانند. آنها گیر میکنند اما تو رها شدی صورتیجانم. فقط مامان تنها مانده. او تا ابد سر سفره افطار دست به آن بامیهها که دوست داشتی نمیزند. راستی لباس عیدت هم صورتی بود؟
اینها چه میگویند آقای خامنهای؟ این بیانیهها را برای که صادر میکنند؟ این نوار مشکی کنار تلویزیون به چه مناسبت است؟ این سیاهپوشان آواره، چه از جان خیابان میخواهند؟ ظاهراً کسی شهید شده. خب پس چرا پیام تسلیتی از شما نمیخوانند؟ چرا میکروفون بهدست و ایستاده با زمینه آن پرده آبی در قاب تلویزیون نیستید؟ مگر نه اینکه صاحب عزای هر شهید، شما بودید. مگر نه اینکه پدر دختران یتیم شهدا شما بودید. تابوتهای پرچمپیچ شهیدان را چهکسی نماز بخواند؟ اینها سادهاند. باورکردهاند که شما رفتهاید. مثل شب عاشورای امسال که بعد از شایعه شهادت، ناگهان سروقامت و سیاهپوش، از آن درب کناری حسینیه وارد شدید و دست بلند کردید و جماعت متحیر فریاد کشید، باز وارد خواهید شد. ما منتظریم. زودتر بیایید آقای خامنهای.😭💔
من همه آرزوم این بود درس بخونم یه روز برم بیت رهبری
آقا به من یه انگشتر وچفیه بدهکاری💔 : )
مأوا؛
من همه آرزوم این بود درس بخونم یه روز برم بیت رهبری آقا به من یه انگشتر وچفیه بدهکاری💔 : )
من الان یه چفیه از شهید دارم