کوثر کوچولوی بابا حسین!
اره بابا حسینت قهرمانه...
یک قهرمان خیلی خیلی بزرگ که دشمنا ازش ترسیدن
به خاطر همین فرستادنش پیش خدا...
ولی یکوقت فکر نکنی حالا که بابا پیش خداست حواسش به تو نیستا...
یکوقت فکر نکنی دیگه پیشت نیست، صداتو نمیشنوه، دیگه نمیتونه عروسک بخره...
نه... اتفاقا بابایی بیشتر از همیشه کنارته
اجازه نمیده تنها باشی
بیشتر از همیشه هواتو داره...
الان دیگه بابا محدود نیست...
هرچیزی که بخوای رو بابا برات میخره
اونم از بهشت...پیشِ خدا...
اگر دیدی بقیه گریه میکنن، ناراحت نباش...
چون اونا بابا حسینت رو نمیبینن و نمیتونن باهاش حرف بزنن؛ اما بابایی میاد پیش تو
بغلت میکنه
باهات حرف میزنه
نوازشت میکنه
برات قصه میگه... اونم قصه های بهشتی...
حالا که بابایی انقدر بهت نزدیکه و حرفتو گوش میکنه، میشه بهش بگی یک گره به کار من افتاده از خدا بخواد گرۀ من هم باز کنه؟...
『🌱✨
.
+گفــت : اصــلبـده!😁
-گفتـم : مـادرم کنیز ربـاب...
بـابـام هم غلامــ عبــاس...
برادرم غلام علی اکبر...
خودمم کنیــز زینـــب...(★_★)
مــا اصل و نصبمــون غلام در خــونه حسـینه...✋🏻
جــد در جــدموننــوکرشبــودن...😌
غلامـ خانـه زادشیــم...☺️
+گفــت : تُ دنیــا چی داری؟😃
-گفتــم : یــه چادر که رنگــش مشکیــه
چــون تا ابد عــزادار حسیـنِ
و یه سَر که اگــه لایق بــاشــه افتاده زیــر پــاشون...🙃
+خندید و گفت : روانی خدا شفات بده 😂
-گفتــم : بیمارِ حسیــنم شــفا نمیخــوام ☺️
و جــــزحسیـ♥️ـــــن و کربـ😍ــــلا از خــ🌿ـدا چیــزی نمیخوام...:)
مأوا؛
ولگرد کوچههای عراقم کن حسین💔
آقا..
اصلا خبر داری که از دوریت دارم دق میکنم😭💔