پَشّمَڪِ حّــاج عَبّــدٌاللّه😌🩷
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
#پــارت_۳۱
_تو کلا عفت کلام نداری نه؟
ننه چیه دیگه
بعدشم میشه این چرت و پرتای تو مغزتو یهو به زبون نیاری؟
من چرا باید فرار کرده باشم اخه دختر حاجی
من فقط تعجب کردم همین
نیشخندی زدم و مرموز نزدیکش شدم و تو فاصله کمی ازش ایستادم
با اخمای درهم گره خورده سرشو پایین انداخت
و خودشو مشغول تا زدن استین پیراهنش نشون داد
که چنگی به یقهش زدم و عین وحشیا تو صورت بهت زده و چشمای گشاد شدش غریدم
_مرتیکه حاجی نما
نکنه میخوای منم بدزدی هان؟
منو نبیناا اینجوری انقدر ریزه میزم
من کمربند مشکی تکواندو دارم
یجور میزنمت دیگه این فکرا تو ذهنت خطور نکنه
پوزخندی زد و استین شومیزم و عقب کشید
تا دستش به دستم برخورد نکنه
و یوقت گناه کبیره به گردنش نیفته
من اگه کاری نمیکردم پا رو اعتاقاداتش بزاره و به سمتم کشیده بشه آیه نبودم!
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
بانو: ناز رُخ
پَشّمَڪِ حّــاج عَبّــدٌاللّه😌🩷
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
#پــارت_۳۲
بعد کنار رفت تا ازم فاصله بگیره و در همون حال زیر لب غرید
_فقط تورو کم داشتم گمونم
با این قد و بالاش میگه میزنمت
چشم غره اساسی بهش رفتم
_هوووی مگه قد و بالای من چشه؟
گوشه لبشو با انگشت شصت خاروند
_هیچی قد و بالای تو رعناست
تک خنده ای کردم که با حرف بعدیش قهوه ایم کرد
_حالا درسته من اینارو میگم دلت خوش بشه ها
ولی زیادم اعتماد به نفس پیدا نکن
در مقابل من یه پشمک کوچولویی که ادعا میکنه میتونه منو بزنه
_نه نمیزنمت
گفتی پشمکم؟
پشمامو میکنم تو حلقت خفه شی بمیری
بدبخت حقیر
بعد با قدم های بلند از جلوی چشمای گشاد شدش رد شدم
سرکی به سالن کشیدم بابا هنوز داشت با تلفن صحبت میکرد
صدای قدم های علی رو که پشت سرم میومد به گوشم خورد اما توجهی از خودم نشون ندادم
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
بانو: ناز رُخ
پَشّمَڪِ حّــاج عَبّــدٌاللّه😌🩷
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
#پــارت_۳۳
علی هم پشت سرم اومد
بی توجه بهش همونطور که کنجکاو چهره بابا رو وارسی میکردم
تا چیزی از حالت چهرش سر در بیارم روی مبل تک نفره نزدیک بابا نشستم
بابا بعد از خدافظی گوشیو سمت علی گرفت نیم نگاهی سمتم انداخت و لب زد
_الان دیگه مشکلی نیست
خیالم از بابت جفتتون راحته
علی به سمت بابا رفت و گوشیشو از دستش که به سمتش دراز شده بود گرفت
کنجکاو تر از قبل به بابا نگاه کردم
_چطور باباجون؟
بابا نگاهشو به من دوخت
_از اینکه قرار بود تو خونه درس بخونین خیالم راحت بود
چون عزیز اخر همین هفته میاد اینجا و موقتا اینجا موندگار میشه
تایمی که نبودم عزیز بود تا تنها نباشید
الان فقط میخواستم با خانواده علی صحبت کنم تا یه چیزی مشخص بشه که شد
تک ابرویی بالا انداختم و به ریشه های قالی خیره شدم
عزیز که میومد همه چی کامل میشد
بابا همیشه میگفت اخلاقم به عزیز رفته و تقریبا نیمی از اونم .
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
بانو: ناز رُخ
پَشّمَڪِ حّــاج عَبّــدٌاللّه😌🩷
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
#پــارت_۳۴
شیطنت و لجبازیام ، آتیش سوزوندنام ..
عزیز بیشتر از یک مادربزرگ شبیه دوستم بود
و الان مطمئنم با اومدنش کار علی سخت تر میشه
چون حالا جز یه نفر دونفر هستن که قراره اذیتش کنن!
...
بی هدف مداد و روی ورقه میکشیدم که صندلی کنارم پر شد
نگاهم سمت ماهرخ که نفس نفس میزد کشیده شد
کولشو روی میز پرت کرد و مقنعشو جلو کشید
_وای نفسم رفت
خواب موندم
فکر میکردم دیر شده
ای مادر
عاقل اندر سفیه نگاهش کردم
_لابد داداشتم خونه نبود برسونتت دانشگاه
تو هم از هول دیر رسیدن سر کلاس استاد یزدانی
کل مسیرو تا اینجا عین چسمشنگا دوویدی!
با خنده سر به تایید تکون داد
_اره دقیقا همینطوره
خواستم سرزنشش کنم که در کلاس باز شد و چشممون به جمال حاج علی جان روشن شد
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
بانو: ناز رُخ
پَشّمَڪِ حّــاج عَبّــدٌاللّه😌🩷
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
#پــارت_۳۵
خواستم سرزنشش کنم که در کلاس باز شد و چشممون به جمال حاج علی جان روشن شد
بهبه بهبه نکنه تو دانشگاهم با این گل پسر کلاس دارم؟
خب معلومه آیه خنگ!
اصلا برای دانشگاه اومده خونه حاجی
رشته هاتونم که یکیه خب مشخصه کلاسایی که برداشتین هم باهم مشترکه
با این فکر برقی از شیطنت تو نگاهم نشست و گوشه لبم کش اومد
داشت دنبال صندلی خالی میگشت که نگاهش به من افتاد و کم کم اخماش در هم رفت
با نیش شل شده تند تند دستمو بلند کردم و براش تکون دادم که سری به تاسف تکون داد
ماهرخ شوکه برگشت سمتم
_آیهههه این همون یارو بچه مثبتههه نیست؟
با عشوه زدم به شونه اش
_وای ماهی گمونم عین این فیلم ترکیا قراره هی جلو روم سبز شه
تا عاشق چشم و ابروی هم شیم بعدم میاد میگیریتم
با بهت نگاهش یه دور بین من و علی که عین بچه درسخونا صندلی جلو نشسته بود چرخید
_نه بابا بلا به دور شما دوتا اصلا به هم نمیخورین
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
بانو: ناز رُخ
پَشّمَڪِ حّــاج عَبّــدٌاللّه😌🩷
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
#پــارت_۳۶
پشت پلکی نازک کردم
_بلا چیه ماهی؟
کافیه فقط اراده کنم
سه سوته مخشو میزنم!
چپ چپ نگاهم کرد
_با این وضع که همسایه شدین ابروتو جلوش نبر آیه
بعدم تسبیح از دستش و ذکر از زبونش نمیفته چجوری میخوای مخ اینو بزنی؟
ابرو بالا انداختم
_حالا میبینی
_حاضرم شرط ببندم از پسش بر نمیای
این حاجی که من دیدم، بیدی نیست که با این بادا بلرزه
پوکر نگاهش کردم
_الان من بادم؟
پشت پلکی نازک کرد
_حالا بگو حاضری شرط ببندیم خانم باد؟
مردد نگاهش کردم
ماهرخ انقدر از رفتار و تیپ و شمایل علی
مطمئن بود که میگفت این مردک ریشو به من پا نمیده و حاظر بود سرش شرط ببنده!
ولی منم از خودم مطمئن بودم
کاری میکردم پا رو اعتقاداتش بزاره و با پای خودش سمتم بیاد
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
بانو: ناز رُخ
پَشّمَڪِ حّــاج عَبّــدٌاللّه😌🩷
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
#پــارت_۳۷
تردید و کنار گذاشتم و انگشت کوچیکه دستمو سمتش گرفتم
_ایفونت مال من
سریع اونم انگشت کوچیکشو به انگشتم گره زد
_نیم ست طلا سفیدت مال من
چشم گرد کردم
_دیگه چیییی
حاجی اونو واسه تولدم گرفته بود
برام با ارزشه
_ایفون ۱۵ من با ارزش نیست؟
پشت پلکی نازک کردم و از موضعم کوتاه اومدم
_خیلی خب قبوله
ماهرخ با نگاهی که برق پیروزی توش موج میزد نگاهم میکرد
و من در همون حال داشتم فکر میکردم واقعا این مرد جذاب مذهبی
ارزش نیم ست طلای منو داشت؟
خب اگه میتونستم به پیروزی برسم صد البته
ماهرخ انگار منو زیادی بی دست و پا میبینه که فکر میکنه من از پس این مرد بر نمیام!
اما مگه علی با بقیه مرد ها چه فرقی داشت؟
فوقش کمی با ایمان تر بود ،یکم ریشو بود و یکمم تسبیح به دست!
حالا این بین دکمه لباسشم تا اخر میبست
و استینش هیچوقت عین بقیه پسر ها تا ارنج تا نمیزد
مگه اینکه بخواد وضو بگیره
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
بانو: ناز رُخ
پَشّمَڪِ حّــاج عَبّــدٌاللّه😌🩷
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
#پــارت_۳۸
توی این مدت کم چم و خم و اخلاقیاتش تا حدی دستم اومده بود
با صدای کوبیدن دستی روی میز نگاه گیجمو از خشتک ماهرخ گرفتم
و به چهره عصبی استاد خیره شدم
_خانم شکوهی حواستون اینجاست؟
اصلا کی استاد وارد شد که من الان حواسم بهش باشه؟
دستی به مقنعم کشیدم
_نه استاد
صدای خنده دختر و پسر های ته کلاس باعث عصبی تر شدن استاد شد
اخی پیرمرد مهربون رنگش عین گوجه شده!
همونطور که با خودکار بین دستای چروکیدش ور میرفت غرید
_میشه بپرسم سر کلاس من حواستون کجاست دقیقا؟
_با اینکه نباید سوالای خصوصی از دانشجوهاتون بپرسید
ولی با اجازتون حواسم پرت اقای یزدانیِ
صدای هین گفتن دخترا و با ضرب برگشتن سر علی به سمتم همزمان شد
با چشمای گرد شده نگاهم میکرد و سعی میکرد دلیل حرفمو از حالت چهرم بخونه
استاد چشم ریز کرد
_میشناسم؟
با نیش باز به سمت علی چشم و ابرو اومدم
_دانشجو جدید هستن استاد
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
بانو: ناز رُخ
پَشّمَڪِ حّــاج عَبّــدٌاللّه😌🩷
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
#پــارت_۳۹
چشم های ریز شدش سمت علی که معذب هی تو جاش تکون میخورد کشیده شد
_شما جناب یزدانی هستید؟
علی دستی به یقه تنگ پیرهنش کشید تا نفسش بالا بیاد
_بله استاد
هماهنگ کردم با مدیریت
استاد متفکر سر تکون داد
_خوبه
زیاد از درسا رد نشدیم میتونی خودتو برسونی
علی چیزی شبیه لبخند سکته ای روی لب هاش نشوند
و برگشت سمتم و با چشماش برام خط و نشون کشید
که همون لحظه یکی از پسرای شر کلاس صداش از ته کلاس بلند شد
_استاد از بحث اصلی خارج شدید
خانم شکوهی چرا باید حواسشون پرت اقای یزدانی باشه؟
با ارنج تند تند به پهلوی ماهرخ خندون کوبیدم
_نگا نگا فامیلامون کنار هم چه قشنگ شنیده میشههه اصلا انگار واسه هم ساخته شده
ماهرخ چپ چپ نگاهم کرد که صدای علی توجهمو جلب کرد
_که افراد کنجکاوی مثل شما رویت بشه که شد
استاد اگه ممکنه لطفا درسو شروع کنید
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
بانو: ناز رُخ
پَشّمَڪِ حّــاج عَبّــدٌاللّه😌🩷
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
#پــارت_۴۰
به زور جلوی خودمو گرفته بودم تا صدای قهقهم بلند نشه
انقدر مودب و با کمالات بود که حتی به جای کلمه فضول از افراد کنجکاو استفاده میکرد
استاد که انگار شعور علی به مذاقش خوش اومده بود البته ای گفت و درسو شروع کرد
..
کوله رو روی دوشم جا به جا کردم و رو به ماهرخ ادامه دادم
_خلاصه که عزیز بیاد همه چی اوکی تر میشه پس ایفونتو اماده کن برای دادن به من
ماهرخ خواست جواب دندون شکنی تحویلم بده
که صدای علی از پشت سر باعث شد سر جامون مکث کنیم
_خانم شکوهی
برگشتم سمتش و با ناز جوابشو دادم
_جونم
استغفراللهی زیر لب زمزمه کرد و بیشتر نزدیک اومد
_میتونم یه لحظه وقتتونو بگیرم؟
دستی تو هوا تکون دادم
_وای حاجی جون چرا انقدر سختش میکنی لازم نیست انقدر رسمی حرف بزنی
جونم بفرما چرا میخواستی یه لحظه وقتمو بگیری؟
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
بانو: ناز رُخ
پَشّمَڪِ حّــاج عَبّــدٌاللّه😌🩷
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
#پــارت_۴۱
با دو انگشت شصت و اشاره چشماشو ماساژ داد تا روی اعصاب گ وهش مسلط باشه
_میشه تنها صحبت کنیم؟
کلاسا تموم شده
مسیرمون یکیه میرسونمتون
نیم نگاه معناداری سمت ماهرخ انداختم
_حتما حاجی جون
چشمکی به ماهرخ زدم و با خدافظی کوتاهی ازش جدا شدم
همونطور که سعی میکردم با علی که با اون لنگای درازش
چند قدم ازم جلو تر بود هم قدم بشم گفتم
_یکمم اروم تر راه برو مرد
انگار با کمربند افتادن دنبالت داری فرار میکنی
با پوزخند کمرنگی قدماشو اروم تر کرد که رو بهش توپیدم
_لباتو واسه من کج و کوله نکنااا
به منچه دو متر و نیم قد داری
_یک و نود و شش
با اینکه تو دلم اکلیل رنده میکردن و قند میسابیدن خودمو به بیخیالی زدم
_خب حالا که چی
این چیزا که پز دادن نداره قد بلند و همه دارن همههه
نگاه معنادری به سر تا پام انداخت و چیزی نگفت
کلا کم حرف بود
شونه بالا انداختم
_حالا واسه چی میخواستی وقت با ارزشمو بگیری؟
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
بانو: ناز رُخ
پَشّمَڪِ حّــاج عَبّــدٌاللّه😌🩷
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
#پــارت_۴۲
چپ چپ نگاهم کرد
_گفتم که میرسونمتون
جای دیگه ای میخواستید برید؟
دلم میخواست بگم نه والا گلپسر،کجارو دارم برم جز چار دیواری خونه بابام؟؟
ولی با حرص ازش رو گرفتم و با کلی فیس و افاده گفتم
_اره با ماهرخ میخواستیم بریم بیرون دور بزنیم
همونطور که ریموت ماشینو از جیب شلوارش در میاورد لب زد
_با ماهرخ خانم و پدرشون میخواستید برید بیرون؟
بعد با ابرو به ماهرخی که سوار ماشین باباش که مرد پیر و سالخورده ای بود میشد اشاره کرد
ضایع شده نگاهش کردم
_اسنپه
بابای ماهرخ این شکلی نیست من صدبار دیدمش
عین گاو دروغ میگفتم
بابای ماهرخ بود!
خودِ خودش
_آیه دخترم؟
حاج عبدالله چطورن؟
لبخند سکته ای زدم و سمت صدا برگشتم
_عه وا
سلام عمو خوبین؟
صدای نیشخند صدا دار علی بیشتر رو مخم خط انداخت
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
بانو: ناز رُخ