eitaa logo
مأوا؛
390 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
1.9هزار ویدیو
1 فایل
بـسمـ رب عبآســـ♥️🌿 «ܢ̣ܝ‌ߊ‌ܨ ܥ‌‌ܠ‌ܣߊ‌ࡅ࡙ܨ ܭܘ ࡐ‌ܦ̇ߊ ܝ‌ߊ ܥܼܢܚࡅ߳ࡅ߭ܥ‌‌، ߊ‌ࡅ࡙ࡅ߭ܥܼߊ ࡎܥ‌‌ߊ‌ܨ ܫܢ̣ߊ‌ܚࡍ ܝ̇‌ࡅ߭ܥ‌‌ܘ ߊ‌ܢܚࡅ߳.»🫀 ܢ݆ߺߊ‌ࡅ࡙ߊ‌ࡍ߭:ܢܚ݅ܣߊ‌ܥ‌‌ࡅ߳ߺߺܙ✨️🌚 ܭܝ݆ߺࡅ࡙: به جز روزمرگی ها حلال لبخندت : ) وقف امام زمان عج .
مشاهده در ایتا
دانلود
پَشّمَڪِ حّــاج عَبّــدٌاللّه😌🩷 ━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━ شیطنت و لجبازیام ، آتیش سوزوندنام .. عزیز بیشتر از یک مادربزرگ شبیه دوستم بود و الان مطمئنم با اومدنش کار علی سخت تر میشه چون حالا جز یه نفر دونفر هستن که قراره اذیتش کنن! ... بی هدف مداد و روی ورقه میکشیدم که صندلی کنارم پر شد نگاهم سمت ماهرخ که نفس نفس میزد کشیده شد کولشو روی میز پرت کرد و مقنعشو جلو کشید _وای نفسم رفت خواب موندم فکر میکردم دیر شده ای مادر عاقل اندر سفیه نگاهش کردم _لابد داداشتم خونه نبود برسونتت دانشگاه تو هم از هول دیر رسیدن سر کلاس استاد یزدانی کل مسیرو تا اینجا عین چسمشنگا دوویدی! با خنده سر به تایید تکون داد _اره دقیقا همینطوره خواستم سرزنشش کنم که در کلاس باز شد و چشممون به جمال حاج علی جان روشن شد ━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━ بانو: ناز رُخ
پَشّمَڪِ حّــاج عَبّــدٌاللّه😌🩷 ━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━ خواستم سرزنشش کنم که در کلاس باز شد و چشممون به جمال حاج علی جان روشن شد بهبه بهبه نکنه تو دانشگاهم با این گل پسر کلاس دارم؟ خب معلومه آیه خنگ! اصلا برای دانشگاه اومده خونه حاجی رشته هاتونم که یکیه خب مشخصه کلاسایی که برداشتین هم باهم مشترکه با این فکر برقی از شیطنت تو نگاهم نشست و گوشه لبم کش اومد داشت دنبال صندلی خالی میگشت که نگاهش به من افتاد و کم کم اخماش در هم رفت با نیش شل شده تند تند دستمو بلند کردم و براش تکون دادم که سری به تاسف تکون داد ماهرخ شوکه برگشت سمتم _آیهههه این همون یارو بچه مثبتههه نیست؟ با عشوه زدم به شونه اش _وای ماهی گمونم عین این فیلم ترکیا قراره هی جلو روم سبز شه تا عاشق چشم و ابروی هم شیم بعدم میاد میگیریتم با بهت نگاهش یه دور بین من و علی که عین بچه درسخونا صندلی جلو نشسته بود چرخید _نه بابا بلا به دور شما دوتا اصلا به هم نمیخورین ━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━ بانو: ناز رُخ
پَشّمَڪِ حّــاج عَبّــدٌاللّه😌🩷 ━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━ پشت پلکی نازک کردم _بلا چیه ماهی؟ کافیه فقط اراده کنم سه سوته مخشو میزنم! چپ چپ نگاهم کرد _با این وضع که همسایه شدین ابروتو جلوش نبر آیه بعدم تسبیح از دستش و ذکر از زبونش نمیفته چجوری میخوای مخ اینو بزنی؟ ابرو بالا انداختم _حالا میبینی _حاضرم شرط ببندم از پسش بر نمیای این حاجی که من دیدم، بیدی نیست که با این بادا بلرزه پوکر نگاهش کردم _الان من بادم؟ پشت پلکی نازک کرد _حالا بگو حاضری شرط ببندیم خانم باد؟ مردد نگاهش کردم ماهرخ انقدر از رفتار و تیپ و شمایل علی مطمئن بود که میگفت این مردک ریشو به من پا نمیده و حاظر بود سرش شرط ببنده! ولی منم از خودم مطمئن بودم کاری میکردم پا رو اعتقاداتش بزاره و با پای خودش سمتم بیاد ━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━ بانو: ناز رُخ
پَشّمَڪِ حّــاج عَبّــدٌاللّه😌🩷 ━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━ تردید و کنار گذاشتم و انگشت کوچیکه دستمو سمتش گرفتم _ایفونت مال من سریع اونم انگشت کوچیکشو به انگشتم گره زد _نیم ست طلا سفیدت مال من چشم گرد کردم _دیگه چیییی حاجی اونو واسه تولدم گرفته بود برام با ارزشه _ایفون ۱۵ من با ارزش نیست؟ پشت پلکی نازک کردم و از موضعم کوتاه اومدم _خیلی خب قبوله ماهرخ با نگاهی که برق پیروزی توش موج میزد نگاهم میکرد و من در همون حال داشتم فکر میکردم واقعا این مرد جذاب مذهبی ارزش نیم ست طلای منو داشت؟ خب اگه میتونستم به پیروزی برسم صد البته ماهرخ انگار منو زیادی بی دست و پا میبینه که فکر میکنه من از پس این مرد بر نمیام! اما مگه علی با بقیه مرد ها چه فرقی داشت؟ فوقش کمی با ایمان تر بود ،یکم ریشو بود و یکمم تسبیح به دست! حالا این بین دکمه لباسشم تا اخر میبست و استینش هیچوقت عین بقیه پسر ها تا ارنج تا نمیزد مگه اینکه بخواد وضو بگیره ━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━ بانو: ناز رُخ
پَشّمَڪِ حّــاج عَبّــدٌاللّه😌🩷 ━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━ توی این مدت کم چم و خم و اخلاقیاتش تا حدی دستم اومده بود با صدای کوبیدن دستی روی میز نگاه گیجمو از خشتک ماهرخ گرفتم و به چهره عصبی استاد خیره شدم _خانم شکوهی حواستون اینجاست؟ اصلا کی استاد وارد شد که من الان حواسم بهش باشه؟ دستی به مقنعم کشیدم _نه استاد صدای خنده دختر و پسر های ته کلاس باعث عصبی تر شدن استاد شد اخی پیرمرد مهربون رنگش عین گوجه شده! همونطور که با خودکار بین دستای چروکیدش ور میرفت غرید _میشه بپرسم سر کلاس من حواستون کجاست دقیقا؟ _با اینکه نباید سوالای خصوصی از دانشجوهاتون بپرسید ولی با اجازتون حواسم پرت اقای یزدانیِ صدای هین گفتن دخترا و با ضرب برگشتن سر علی به سمتم همزمان شد با چشمای گرد شده نگاهم میکرد و سعی میکرد دلیل حرفمو از حالت چهرم بخونه استاد چشم ریز کرد _میشناسم؟ با نیش باز به سمت علی چشم و ابرو اومدم _دانشجو جدید هستن استاد ━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━ بانو: ناز رُخ
پَشّمَڪِ حّــاج عَبّــدٌاللّه😌🩷 ━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━ چشم های ریز شدش سمت علی که معذب هی تو جاش تکون میخورد کشیده شد _شما جناب یزدانی هستید؟ علی دستی به یقه تنگ پیرهنش کشید تا نفسش بالا بیاد _بله استاد هماهنگ کردم با مدیریت استاد متفکر سر تکون داد _خوبه زیاد از درسا رد نشدیم میتونی خودتو برسونی علی چیزی شبیه لبخند سکته ای روی لب هاش نشوند و برگشت سمتم و با چشماش برام خط و نشون کشید که همون لحظه یکی از پسرای شر کلاس صداش از ته کلاس بلند شد _استاد از بحث اصلی خارج شدید خانم شکوهی چرا باید حواسشون پرت اقای یزدانی باشه؟ با ارنج تند تند به پهلوی ماهرخ خندون کوبیدم _نگا نگا فامیلامون کنار هم چه قشنگ شنیده میشههه اصلا انگار واسه هم ساخته شده ماهرخ چپ چپ نگاهم کرد که صدای علی توجهمو جلب کرد _که افراد کنجکاوی مثل شما رویت بشه که شد استاد اگه ممکنه لطفا درسو شروع کنید ━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━ بانو: ناز رُخ
پَشّمَڪِ حّــاج عَبّــدٌاللّه😌🩷 ━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━ به زور جلوی خودمو گرفته بودم تا صدای قهقهم بلند نشه انقدر مودب و با کمالات بود که حتی به جای کلمه فضول از افراد کنجکاو استفاده میکرد استاد که انگار شعور علی به مذاقش خوش اومده بود البته ای گفت و درسو شروع کرد .. کوله رو روی دوشم جا به جا کردم و رو به ماهرخ ادامه دادم _خلاصه که عزیز بیاد همه چی اوکی تر میشه پس ایفونتو اماده کن برای دادن به من ماهرخ خواست جواب دندون شکنی تحویلم بده که صدای علی از پشت سر باعث شد سر جامون مکث کنیم _خانم شکوهی برگشتم سمتش و با ناز جوابشو دادم _جونم استغفراللهی زیر لب زمزمه کرد و بیشتر نزدیک اومد _میتونم یه لحظه وقتتونو بگیرم؟ دستی تو هوا تکون دادم _وای حاجی جون چرا انقدر سختش میکنی لازم نیست انقدر رسمی حرف بزنی جونم بفرما چرا میخواستی یه لحظه وقتمو بگیری؟ ━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━ بانو: ناز رُخ
پَشّمَڪِ حّــاج عَبّــدٌاللّه😌🩷 ━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━ با دو انگشت شصت و اشاره چشماشو ماساژ داد تا روی اعصاب گ وهش مسلط باشه _میشه تنها صحبت کنیم؟ کلاسا تموم شده مسیرمون یکیه میرسونمتون نیم نگاه معناداری سمت ماهرخ انداختم _حتما حاجی جون چشمکی به ماهرخ زدم و با خدافظی کوتاهی ازش جدا شدم همونطور که سعی میکردم با علی که با اون لنگای درازش چند قدم ازم جلو تر بود هم قدم بشم گفتم _یکمم اروم تر راه برو مرد انگار با کمربند افتادن دنبالت داری فرار میکنی با پوزخند کمرنگی قدماشو اروم تر کرد که رو بهش توپیدم _لباتو واسه من کج و کوله نکنااا به منچه دو متر و نیم قد داری _یک و نود و شش با اینکه تو دلم اکلیل رنده میکردن و قند میسابیدن خودمو به بیخیالی زدم _خب حالا که چی این چیزا که پز دادن نداره قد بلند و همه دارن همههه نگاه معنادری به سر تا پام انداخت و چیزی نگفت کلا کم حرف بود شونه بالا انداختم _حالا واسه چی میخواستی وقت با ارزشمو بگیری؟ ━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━ بانو: ناز رُخ
پَشّمَڪِ حّــاج عَبّــدٌاللّه😌🩷 ━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━ چپ چپ نگاهم کرد _گفتم که میرسونمتون جای دیگه ای میخواستید برید؟ دلم میخواست بگم نه والا گلپسر،کجارو دارم برم جز چار دیواری خونه بابام؟؟ ولی با حرص ازش رو گرفتم و با کلی فیس و افاده گفتم _اره با ماهرخ میخواستیم بریم بیرون دور بزنیم همونطور که ریموت ماشینو از جیب شلوارش در میاورد لب زد _با ماهرخ خانم و پدرشون میخواستید برید بیرون؟ بعد با ابرو به ماهرخی که سوار ماشین باباش که مرد پیر و سالخورده ای بود میشد اشاره کرد ضایع شده نگاهش کردم _اسنپه بابای ماهرخ این شکلی نیست من صدبار دیدمش عین گاو دروغ میگفتم بابای ماهرخ بود! خودِ خودش _آیه دخترم؟ حاج عبدالله چطورن؟ لبخند سکته ای زدم و سمت صدا برگشتم _عه وا سلام عمو خوبین؟ صدای نیشخند صدا دار علی بیشتر رو مخم خط انداخت ━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━ بانو: ناز رُخ
پَشّمَڪِ حّــاج عَبّــدٌاللّه😌🩷 ━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━ پینوکیو وقتی دروغ میگفت دماغش دراز میشد من وقتی دروغ میگم همون لحظه حقیقت برملا میشه و ضایع میشم بابای ماهرخ لبخندی زد _خوبم دخترم برسونمت؟ _نه عمو تاکسی گرفتم دیگه و اشاره ای به علی که پوکر بهمون زل زده بود کردم ماهرخ لب گزید تا خندشو کنترل کنه بابای ماهرخ با لبخند سر تکون داد و گفت _باشه عموجون مواظب خودت باش فعلا با لبخند سر تکون دادم و بعد از اینکه از رفتن ماشین ماهرخ اینا مطمئن شدم بدون اینکه منتظر نظری از سمت علی باشم در صندلی جلو رو باز کردم و نشستم علی بعد از مکثی پشت رول نشست بی حرف ماشین و روشن کرد و راه افتاد بی توجه به اون که با حرص انگشتاشو دور فرمون میفشرد توی گوشی با ماهرخ غیبت علیو میکردیم و گاهی کُری میخوندیم برای شرطی که امروز بستیم ━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━ بانو: ناز رُخ
پَشّمَڪِ حّــاج عَبّــدٌاللّه😌🩷 ━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━ پشت چراغ قرمز روی ترمز زد انگشتاش با حرص روی فرمون ریتم گرفته بود و لباشو هی به هم فشار میداد تا سرم داد نزنه عصبی بود و این کاملا از رفتارش مشخص بود پسر کوچولومون از کارم توی دانشگاه هنوز عصبی بود؟ نگاهم تفریحگرانه روی صورت جذابش چرخ خورد _چیزی ناراحتت کرده علی جون؟ کلافه دستی به صورتش کشید رنگ صورتش سرخ شده بود حالا این شاید از شرم بود شایدم عصبانیت! _آیه خانم! دلیل کارتون توی کلاس چی میتونست باشه؟ جز اینه که روابط من و شما فقط همسایگیه؟ گوشیو داخل کوله سر دادم و نگاهم روی رگای دستش که یکم از استین بیرون زده بود و دور فرمون حلقه شده بود ثابت موند _حالا شاید روابطمون از همسایگی یکم بیشتر شد حاجی نگاه به خون نشسته اش سمتم کشیده شد که همون لحظه چراغ سبز شد و صدای بوق ماشین های پشت سر بلند شد مجبورا نگاه حرصیشو ازم گرفت و پا روی پدال گاز فشرد و ماشین از جا کنده شد در همون حال از بین دندون های کلید شدش غرید _فکر منو از سرت بیرون بنداز پشمک حاج عبدالله ━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━ بانو: ناز رُخ
پَشّمَڪِ حّــاج عَبّــدٌاللّه😌🩷 ━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━ متعجب به رگ بیرون زده از گردنش خیره شدم انقدر از من تنفر داشت و من کفرشو در اورده بودم؟ تا حالا باهام اینطوری حرف نزده بود این مرتیکه ریشو به من گفت پشمک حاج عبدالله؟ با چشمای گرد شده نگاهش کردم و همونطور که انگشت اشارمو تند تند جلوی چشماش تکون میدادم جیغ زدم _هوی حاجییی با من درست صحبت کن کلافه استین لباسمو عقب کشید تا انگشتم از جلوی چشای خوشرنگش عقب بره با شیطنت نگاهمو به دستش که استین مانتومو میفشرد دوختم حواسش پی رانندگی بود و انگار یادش رفته بود استین مانتوی ننه مُردم بین انگشتای کشیدش داره فشرده میشه یه جورایی انگار داشت حرصشو خالی میکرد عین این گاوا که پارچه قرمز میبینن هار میشن نفس های بلند میکشید تا خشمش فروکش کنه لبخند مرموزی زدم و انگشتای لاک خوردم دور مچ دستش پیچیده شد با حس گرمی دستام دورِ مچ دستش به وضوح چشماش گشاد شد و لحظه ای نفسش حبس شد ━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━ بانو: ناز رُخ