پَشّمَڪِ حّــاج عَبّــدٌاللّه😌🩷
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
#پــارت_۳۹
چشم های ریز شدش سمت علی که معذب هی تو جاش تکون میخورد کشیده شد
_شما جناب یزدانی هستید؟
علی دستی به یقه تنگ پیرهنش کشید تا نفسش بالا بیاد
_بله استاد
هماهنگ کردم با مدیریت
استاد متفکر سر تکون داد
_خوبه
زیاد از درسا رد نشدیم میتونی خودتو برسونی
علی چیزی شبیه لبخند سکته ای روی لب هاش نشوند
و برگشت سمتم و با چشماش برام خط و نشون کشید
که همون لحظه یکی از پسرای شر کلاس صداش از ته کلاس بلند شد
_استاد از بحث اصلی خارج شدید
خانم شکوهی چرا باید حواسشون پرت اقای یزدانی باشه؟
با ارنج تند تند به پهلوی ماهرخ خندون کوبیدم
_نگا نگا فامیلامون کنار هم چه قشنگ شنیده میشههه اصلا انگار واسه هم ساخته شده
ماهرخ چپ چپ نگاهم کرد که صدای علی توجهمو جلب کرد
_که افراد کنجکاوی مثل شما رویت بشه که شد
استاد اگه ممکنه لطفا درسو شروع کنید
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
بانو: ناز رُخ
پَشّمَڪِ حّــاج عَبّــدٌاللّه😌🩷
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
#پــارت_۴۰
به زور جلوی خودمو گرفته بودم تا صدای قهقهم بلند نشه
انقدر مودب و با کمالات بود که حتی به جای کلمه فضول از افراد کنجکاو استفاده میکرد
استاد که انگار شعور علی به مذاقش خوش اومده بود البته ای گفت و درسو شروع کرد
..
کوله رو روی دوشم جا به جا کردم و رو به ماهرخ ادامه دادم
_خلاصه که عزیز بیاد همه چی اوکی تر میشه پس ایفونتو اماده کن برای دادن به من
ماهرخ خواست جواب دندون شکنی تحویلم بده
که صدای علی از پشت سر باعث شد سر جامون مکث کنیم
_خانم شکوهی
برگشتم سمتش و با ناز جوابشو دادم
_جونم
استغفراللهی زیر لب زمزمه کرد و بیشتر نزدیک اومد
_میتونم یه لحظه وقتتونو بگیرم؟
دستی تو هوا تکون دادم
_وای حاجی جون چرا انقدر سختش میکنی لازم نیست انقدر رسمی حرف بزنی
جونم بفرما چرا میخواستی یه لحظه وقتمو بگیری؟
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
بانو: ناز رُخ
پَشّمَڪِ حّــاج عَبّــدٌاللّه😌🩷
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
#پــارت_۴۱
با دو انگشت شصت و اشاره چشماشو ماساژ داد تا روی اعصاب گ وهش مسلط باشه
_میشه تنها صحبت کنیم؟
کلاسا تموم شده
مسیرمون یکیه میرسونمتون
نیم نگاه معناداری سمت ماهرخ انداختم
_حتما حاجی جون
چشمکی به ماهرخ زدم و با خدافظی کوتاهی ازش جدا شدم
همونطور که سعی میکردم با علی که با اون لنگای درازش
چند قدم ازم جلو تر بود هم قدم بشم گفتم
_یکمم اروم تر راه برو مرد
انگار با کمربند افتادن دنبالت داری فرار میکنی
با پوزخند کمرنگی قدماشو اروم تر کرد که رو بهش توپیدم
_لباتو واسه من کج و کوله نکنااا
به منچه دو متر و نیم قد داری
_یک و نود و شش
با اینکه تو دلم اکلیل رنده میکردن و قند میسابیدن خودمو به بیخیالی زدم
_خب حالا که چی
این چیزا که پز دادن نداره قد بلند و همه دارن همههه
نگاه معنادری به سر تا پام انداخت و چیزی نگفت
کلا کم حرف بود
شونه بالا انداختم
_حالا واسه چی میخواستی وقت با ارزشمو بگیری؟
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
بانو: ناز رُخ
پَشّمَڪِ حّــاج عَبّــدٌاللّه😌🩷
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
#پــارت_۴۲
چپ چپ نگاهم کرد
_گفتم که میرسونمتون
جای دیگه ای میخواستید برید؟
دلم میخواست بگم نه والا گلپسر،کجارو دارم برم جز چار دیواری خونه بابام؟؟
ولی با حرص ازش رو گرفتم و با کلی فیس و افاده گفتم
_اره با ماهرخ میخواستیم بریم بیرون دور بزنیم
همونطور که ریموت ماشینو از جیب شلوارش در میاورد لب زد
_با ماهرخ خانم و پدرشون میخواستید برید بیرون؟
بعد با ابرو به ماهرخی که سوار ماشین باباش که مرد پیر و سالخورده ای بود میشد اشاره کرد
ضایع شده نگاهش کردم
_اسنپه
بابای ماهرخ این شکلی نیست من صدبار دیدمش
عین گاو دروغ میگفتم
بابای ماهرخ بود!
خودِ خودش
_آیه دخترم؟
حاج عبدالله چطورن؟
لبخند سکته ای زدم و سمت صدا برگشتم
_عه وا
سلام عمو خوبین؟
صدای نیشخند صدا دار علی بیشتر رو مخم خط انداخت
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
بانو: ناز رُخ
پَشّمَڪِ حّــاج عَبّــدٌاللّه😌🩷
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
#پــارت_۴۳
پینوکیو وقتی دروغ میگفت دماغش دراز میشد
من وقتی دروغ میگم همون لحظه حقیقت برملا میشه و ضایع میشم
بابای ماهرخ لبخندی زد
_خوبم دخترم
برسونمت؟
_نه عمو تاکسی گرفتم دیگه
و اشاره ای به علی که پوکر بهمون زل زده بود کردم
ماهرخ لب گزید تا خندشو کنترل کنه
بابای ماهرخ با لبخند سر تکون داد و گفت
_باشه عموجون مواظب خودت باش فعلا
با لبخند سر تکون دادم
و بعد از اینکه از رفتن ماشین ماهرخ اینا مطمئن شدم
بدون اینکه منتظر نظری از سمت علی باشم در صندلی جلو رو باز کردم و نشستم
علی بعد از مکثی پشت رول نشست
بی حرف ماشین و روشن کرد و راه افتاد
بی توجه به اون که با حرص انگشتاشو دور فرمون میفشرد
توی گوشی با ماهرخ غیبت علیو میکردیم و گاهی کُری میخوندیم برای شرطی که امروز بستیم
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
بانو: ناز رُخ
پَشّمَڪِ حّــاج عَبّــدٌاللّه😌🩷
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
#پــارت_۴۴
پشت چراغ قرمز روی ترمز زد
انگشتاش با حرص روی فرمون ریتم گرفته بود
و لباشو هی به هم فشار میداد تا سرم داد نزنه
عصبی بود و این کاملا از رفتارش مشخص بود
پسر کوچولومون از کارم توی دانشگاه هنوز عصبی بود؟
نگاهم تفریحگرانه روی صورت جذابش چرخ خورد
_چیزی ناراحتت کرده علی جون؟
کلافه دستی به صورتش کشید
رنگ صورتش سرخ شده بود
حالا این شاید از شرم بود شایدم عصبانیت!
_آیه خانم!
دلیل کارتون توی کلاس چی میتونست باشه؟
جز اینه که روابط من و شما فقط همسایگیه؟
گوشیو داخل کوله سر دادم و نگاهم روی رگای دستش
که یکم از استین بیرون زده بود
و دور فرمون حلقه شده بود ثابت موند
_حالا شاید روابطمون از همسایگی یکم بیشتر شد حاجی
نگاه به خون نشسته اش سمتم کشیده شد که همون لحظه چراغ سبز شد
و صدای بوق ماشین های پشت سر بلند شد
مجبورا نگاه حرصیشو ازم گرفت و پا روی پدال گاز فشرد و ماشین از جا کنده شد
در همون حال از بین دندون های کلید شدش غرید
_فکر منو از سرت بیرون بنداز پشمک حاج عبدالله
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
بانو: ناز رُخ
پَشّمَڪِ حّــاج عَبّــدٌاللّه😌🩷
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
#پــارت_۴۵
متعجب به رگ بیرون زده از گردنش خیره شدم
انقدر از من تنفر داشت و من کفرشو در اورده بودم؟
تا حالا باهام اینطوری حرف نزده بود
این مرتیکه ریشو به من گفت پشمک حاج عبدالله؟
با چشمای گرد شده نگاهش کردم و همونطور که انگشت اشارمو
تند تند جلوی چشماش تکون میدادم جیغ زدم
_هوی حاجییی با من درست صحبت کن
کلافه استین لباسمو عقب کشید تا انگشتم از جلوی چشای خوشرنگش عقب بره
با شیطنت نگاهمو به دستش که استین مانتومو میفشرد دوختم
حواسش پی رانندگی بود و انگار یادش رفته بود استین مانتوی ننه مُردم بین انگشتای کشیدش داره فشرده میشه
یه جورایی انگار داشت حرصشو خالی میکرد
عین این گاوا
که پارچه قرمز میبینن هار میشن نفس های بلند میکشید تا خشمش فروکش کنه
لبخند مرموزی زدم و انگشتای لاک خوردم دور مچ دستش پیچیده شد
با حس گرمی دستام دورِ مچ دستش به وضوح چشماش گشاد شد و لحظه ای نفسش حبس شد
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
بانو: ناز رُخ
پَشّمَڪِ حّــاج عَبّــدٌاللّه😌🩷
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
#پــارت_۴۶
یهو انگار به خودش اومده باشه سریع دستشو با ضرب از بین حصار انگشتام ازاد کرد
و داخل کوچه خلوتی پیچید
محکم پا روی پدال ترمز فشرد و بعد از کشیدن دستی تیز برگشت سمتم
و از بین دندونای کلید شده غرید
_هیچ معلومه داری چه غلطی میکنی؟
تو اصلا محرم نامحرم حالیته؟
با ابروهای بالا رفته نگاهش کردم
_حاجی چرا رم میکنی فقط خواستم ارومت کنم
با حرص چنگی به موهای خوشرنگش زد و موهاشو به عقب هدایت کرد
_تو یکی لازم نیست منو اروم کنی وقتی خودت منو عین اسپند رو اتیش میجزونی
بیخیال از صورت رنگ گوجهش نگاه گرفتم و ادامس توی دهنمو باد کردم
و جلوی چشما وق زدش ترکوندم که تکونی خورد
قهقهه ای که زدم اصلا دست خودم نبود
اذیت کردن این پسر از هرچیزی بیشتر مزه میداد و منو سر کیف میاورد
برای لحظه ای از صدای خندم نگاهش بالا اومد
و هنگ به منی که عین خر میخندیدم و دهنم و اندازه غار علی صدر باز کرده بودم خیره شد .
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
بانو: ناز رُخ
پَشّمَڪِ حّــاج عَبّــدٌاللّه😌🩷
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
#پــارت_۴۷
یهو انگار که به خودش اومده باشه سریع نگاه گرفت و کلافه پلک بست
زیر لب ذکری گفت و با اخمای درهم شیشه سمت منو بالا کشید و حرصی غرید
_بلند نخند
متعجب نگاهش کردم و خندمو درجا خوردم و با لودگی رو به چهره جدی و اخمالودش پرسیدم
_چی فرمودین حاجی؟
لابد بلند خندیدن من باعث به گناه افتادنتون میشه؟
عصبی چشم غره ای سمتم رفت و همونطور که از اینه بغل پشت سر رو میپایید
دوباره پا روی پدال گاز فشرد و تو یه حرکت فرمون رو چرخوند و از کوچه خارج شد
تک ابرویی بالا انداختم و باز نتونستم کرم درونم و کنترل کنم و ساکت سرجا بشینم
_میگم
نیم نگاهی سمتم انداخت و دوباره نگاه جدیشو به رو به رو دوخت
و این حرکت یعنی بزن زرتو!
انگار کم کم داشتم زبون کر و لال هارو له کمک علی یاد میگرفتم .
زبونی روی لبهام که با برق لب صورتی کمرنگ براق تر دیده میشد کشیدم
_قصد ازدواج نداری؟
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
بانو: ناز رُخ
پَشّمَڪِ حّــاج عَبّــدٌاللّه😌🩷
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
#پــارت_۴۸
_قصد ازدواج نداری؟
چشماش در جا گشاد شد ولی برنگشت سمتم
مکثی کرد و بعد گوشه لبش به سمت بالا کشیده شد
_دارم
تک ابرویی بالا انداختم
_نه بابا؟
قصدتونم جدیه که اینجوری نیشتو باز کردیا حاجی
نکن این کارا در شان برادری مثل شما نیست
از ریش و پشمت خجالت بکش
دستی دور لبش کشید و با همون دست دنده عوض کرد
_چرا میپرسی
انگار موفق شده بودم از فاز جمع بستن جمله ها بکشمش بیرون تا یکم خودمونی تر بشه
دیرین دیرین دینگ !
قدم اول آیه با موفقیت برداشته شد
فقط باید ببینم زید این مرتیکه کیه تا بین بالا رفتن از پله های ترقی برای زدن مخش
پام سر نخوره برم قاطی باقالیا!
_میخواستم بدونم که خدای نکرده یهو با باس..
نه چیزه با پا نرم وسط زندگی دوتا کبوتر عاشق
صورتش به معنای نفهمیدن منظورم جمع شد که تند تند دستمو تو هوا تکون دادم و در همون حال گفتم
_ولش کن مغز پوکتو درگیرش نکن برادر
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
بانو: ناز رُخ
پَشّمَڪِ حّــاج عَبّــدٌاللّه😌🩷
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
#پــارت_۴۹
از گوشه چشم نگاه چپی حوالم کرد و چیزی نگفت
جلوی اپارتمان روی ترمز زد
با ذوق برگشتم سمتش
_امروز عزیز میرسه
و این یعنی امروز میشه اولین جلسه منو تو
از ذوق توی صدام سر به معنای تاسف تکون داد
_بله متاسفانه
چشمکی تحویلش دادم و با گفتن پس میبینمت حاجی جون از ماشین پیاده شدم
...
کلاسورو داخل کوله سر دادم و بعد از بستن زیپش
برگشتم و به میز پشت سرم تکیه دادم و به عزیز که خونسرد پره های پرتقالو تو دهنش میچپوند خیره شدم
پوکر نگاهش کردم و سمتش رفتم
همونطور که دست دراز کردم
تا یک پره از پرتقالای داخل بشقاب رو بردارم با خنده لب زدم
_عزیز قصد کردی یخچال پسرتو خالی کنیا
قربونت برم ول کن اینارو بیا بریم دیگه دیر میشه
با اخم شیرینی پشت دستم کوبید
که پوکر دست عقب کشیدم و ناکام و مظلوم به ظرف میوه نگاه کردم
_خوبه خوبه حالا واسه من اهل صالح و بچه درسخون شده
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
بانو: ناز رُخ
پَشّمَڪِ حّــاج عَبّــدٌاللّه😌🩷
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
#پــارت_۵۰
مظلوم نگاهش کردم که ادامه داد
_روش جدیده؟
لابد واسه بهتر یاد گرفتن مباحث ریاضی باید لب و لوچتو سرخ کنی
و زیر چشاتو سرمه بکشی؟
این شکلی احتمالا عددا و اون چیزمیزا قشنگگ فرو میره تو مغزت نه؟
چشم گرد کردم
_عزیززز من همیشه همینجوریم بیا بریم اذیت نکن دیگه
شیطانی نگاهم کرد و ظرف میوه رو روی میز کنار تخت گذاشت و بلند شد
_درست عین مادرتی ایه
ولی از مادرت فتنه تر!
مادرت هم گیر داده بود به پسره افتاب مهتاب ندیده من!
از جنمش خوشم اومد
مثل خودم پر شر و شور بود
توهم مثل مادرت شدی
اخرشم خودم کمکش کردم مخ عبدالله رو بزنه
الانم این حاجی که میگی راست کار خودمه
غمت نباشه جونِ دل
قهقهه ای زدم و عین خودش لاتی گفتم
_دمت جیز پری خاتون
مشتی هستیو پر طرفدار
یه دونه ای بمولا
پشت پلکی نازک کرد و جلو تر از من راه افتاد
_بیا بریم چاپلوسی نکن حالا وزه
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
بانو: ناز رُخ