پَشّمَڪِ حّــاج عَبّــدٌاللّه😌🩷
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
#پــارت_۴۷
یهو انگار که به خودش اومده باشه سریع نگاه گرفت و کلافه پلک بست
زیر لب ذکری گفت و با اخمای درهم شیشه سمت منو بالا کشید و حرصی غرید
_بلند نخند
متعجب نگاهش کردم و خندمو درجا خوردم و با لودگی رو به چهره جدی و اخمالودش پرسیدم
_چی فرمودین حاجی؟
لابد بلند خندیدن من باعث به گناه افتادنتون میشه؟
عصبی چشم غره ای سمتم رفت و همونطور که از اینه بغل پشت سر رو میپایید
دوباره پا روی پدال گاز فشرد و تو یه حرکت فرمون رو چرخوند و از کوچه خارج شد
تک ابرویی بالا انداختم و باز نتونستم کرم درونم و کنترل کنم و ساکت سرجا بشینم
_میگم
نیم نگاهی سمتم انداخت و دوباره نگاه جدیشو به رو به رو دوخت
و این حرکت یعنی بزن زرتو!
انگار کم کم داشتم زبون کر و لال هارو له کمک علی یاد میگرفتم .
زبونی روی لبهام که با برق لب صورتی کمرنگ براق تر دیده میشد کشیدم
_قصد ازدواج نداری؟
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
بانو: ناز رُخ
پَشّمَڪِ حّــاج عَبّــدٌاللّه😌🩷
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
#پــارت_۴۸
_قصد ازدواج نداری؟
چشماش در جا گشاد شد ولی برنگشت سمتم
مکثی کرد و بعد گوشه لبش به سمت بالا کشیده شد
_دارم
تک ابرویی بالا انداختم
_نه بابا؟
قصدتونم جدیه که اینجوری نیشتو باز کردیا حاجی
نکن این کارا در شان برادری مثل شما نیست
از ریش و پشمت خجالت بکش
دستی دور لبش کشید و با همون دست دنده عوض کرد
_چرا میپرسی
انگار موفق شده بودم از فاز جمع بستن جمله ها بکشمش بیرون تا یکم خودمونی تر بشه
دیرین دیرین دینگ !
قدم اول آیه با موفقیت برداشته شد
فقط باید ببینم زید این مرتیکه کیه تا بین بالا رفتن از پله های ترقی برای زدن مخش
پام سر نخوره برم قاطی باقالیا!
_میخواستم بدونم که خدای نکرده یهو با باس..
نه چیزه با پا نرم وسط زندگی دوتا کبوتر عاشق
صورتش به معنای نفهمیدن منظورم جمع شد که تند تند دستمو تو هوا تکون دادم و در همون حال گفتم
_ولش کن مغز پوکتو درگیرش نکن برادر
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
بانو: ناز رُخ
پَشّمَڪِ حّــاج عَبّــدٌاللّه😌🩷
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
#پــارت_۴۹
از گوشه چشم نگاه چپی حوالم کرد و چیزی نگفت
جلوی اپارتمان روی ترمز زد
با ذوق برگشتم سمتش
_امروز عزیز میرسه
و این یعنی امروز میشه اولین جلسه منو تو
از ذوق توی صدام سر به معنای تاسف تکون داد
_بله متاسفانه
چشمکی تحویلش دادم و با گفتن پس میبینمت حاجی جون از ماشین پیاده شدم
...
کلاسورو داخل کوله سر دادم و بعد از بستن زیپش
برگشتم و به میز پشت سرم تکیه دادم و به عزیز که خونسرد پره های پرتقالو تو دهنش میچپوند خیره شدم
پوکر نگاهش کردم و سمتش رفتم
همونطور که دست دراز کردم
تا یک پره از پرتقالای داخل بشقاب رو بردارم با خنده لب زدم
_عزیز قصد کردی یخچال پسرتو خالی کنیا
قربونت برم ول کن اینارو بیا بریم دیگه دیر میشه
با اخم شیرینی پشت دستم کوبید
که پوکر دست عقب کشیدم و ناکام و مظلوم به ظرف میوه نگاه کردم
_خوبه خوبه حالا واسه من اهل صالح و بچه درسخون شده
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
بانو: ناز رُخ
پَشّمَڪِ حّــاج عَبّــدٌاللّه😌🩷
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
#پــارت_۵۰
مظلوم نگاهش کردم که ادامه داد
_روش جدیده؟
لابد واسه بهتر یاد گرفتن مباحث ریاضی باید لب و لوچتو سرخ کنی
و زیر چشاتو سرمه بکشی؟
این شکلی احتمالا عددا و اون چیزمیزا قشنگگ فرو میره تو مغزت نه؟
چشم گرد کردم
_عزیززز من همیشه همینجوریم بیا بریم اذیت نکن دیگه
شیطانی نگاهم کرد و ظرف میوه رو روی میز کنار تخت گذاشت و بلند شد
_درست عین مادرتی ایه
ولی از مادرت فتنه تر!
مادرت هم گیر داده بود به پسره افتاب مهتاب ندیده من!
از جنمش خوشم اومد
مثل خودم پر شر و شور بود
توهم مثل مادرت شدی
اخرشم خودم کمکش کردم مخ عبدالله رو بزنه
الانم این حاجی که میگی راست کار خودمه
غمت نباشه جونِ دل
قهقهه ای زدم و عین خودش لاتی گفتم
_دمت جیز پری خاتون
مشتی هستیو پر طرفدار
یه دونه ای بمولا
پشت پلکی نازک کرد و جلو تر از من راه افتاد
_بیا بریم چاپلوسی نکن حالا وزه
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
بانو: ناز رُخ
مأوا؛
<<²⁰⁰ تایی شدنمون مبارک🥺🥳🥳>> بمونین برام👀 #یادگاری
<<300 تایی شدنمون مبارک🥺💘
بمونین برامون👀
#یادگاری
خب خب الوعده وفا👀
دخترای نازنین بفرمایید گپ به صرف ☕️ و شیرینی🍰
https://eitaa.com/joinchat/3797681533C16bbac6fc7
پسر=ریم🚫
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی از قدرت حجاب حرف میزنم :))
https://eitaa.com/hannanehamamreza