پَشّمَڪِ حّــاج عَبّــدٌاللّه😌🩷
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
#پــارت_۵۰
مظلوم نگاهش کردم که ادامه داد
_روش جدیده؟
لابد واسه بهتر یاد گرفتن مباحث ریاضی باید لب و لوچتو سرخ کنی
و زیر چشاتو سرمه بکشی؟
این شکلی احتمالا عددا و اون چیزمیزا قشنگگ فرو میره تو مغزت نه؟
چشم گرد کردم
_عزیززز من همیشه همینجوریم بیا بریم اذیت نکن دیگه
شیطانی نگاهم کرد و ظرف میوه رو روی میز کنار تخت گذاشت و بلند شد
_درست عین مادرتی ایه
ولی از مادرت فتنه تر!
مادرت هم گیر داده بود به پسره افتاب مهتاب ندیده من!
از جنمش خوشم اومد
مثل خودم پر شر و شور بود
توهم مثل مادرت شدی
اخرشم خودم کمکش کردم مخ عبدالله رو بزنه
الانم این حاجی که میگی راست کار خودمه
غمت نباشه جونِ دل
قهقهه ای زدم و عین خودش لاتی گفتم
_دمت جیز پری خاتون
مشتی هستیو پر طرفدار
یه دونه ای بمولا
پشت پلکی نازک کرد و جلو تر از من راه افتاد
_بیا بریم چاپلوسی نکن حالا وزه
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
بانو: ناز رُخ
پَشّمَڪِ حّــاج عَبّــدٌاللّه😌🩷
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
#پــارت_۵۱
پشت پلکی نازک کرد و جلو تر از من راه افتاد
_بیا بریم چاپلوسی نکن حالا وزه
با نیش باز کوله رو روی دوشم انداختم و دنبال عزیز راه افتادم
بابا از ظهر که عزیز رسید بعد از خوردن ناهار رفت مغازه.
مغازه ساده ای که توی محله به فرش فروشیِ حاج عبدالله معروفه
و امکان نداره توی محله کسی جز فرش فروشی حاج عبدالله از جای دیگه ای فرش بخره
جلوی در چوبی ایستادیم عزیز انگشت های چروکیدش رو روی زنگ فشرد
چند ثانیه بعد در باز شد و علی با سری پایین افتاده ولی با رویی خوش از عزیز استقبال کرد
ولی منو جوری نادیده گرفت که یک لحظه حس کردم اصلا منی وجود نداره
منی که با نیش باز پشت سر عزیز ایستاده بودمو
با این قد و قواره به قول خودش رعنا نمیدید؟
اگه در مقابل اون یه دختر کوچولو دیده میشدم مقابل عزیز که اینطور نبودم، بودم؟
عزیز بدون اینکه منتظر تعارفی از طرف علی باشه یالله گویان اونو کنار زد و وارد شد
در همون حال که نگاهش دور تا دور خونه رو انالیز میکرد بلند بلند گفت
_ماشالله هزار ماشالله مادر
خونت عین طویله میمونه بسکه شلوغه
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
بانو: ناز رُخ
پَشّمَڪِ حّــاج عَبّــدٌاللّه😌🩷
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
#پــارت_۵۲
علی پوکر به هیکل فربه عزیز که تند تند جلو میرفت خیره شد
لب زیر دندون کشیدم تا صدای خندم از دیدن قیافه دمغ و پوکرش بلند نشه
به تبعیت از عزیز سینه سپر کردم و علیو کنار زدم
و پشت سر عزیز عین عروسک کوکی راه افتادم
در اخر عزیز مبل تک نفره ای انتخاب کرد و نشست
درواقع تنها مبلی که توی این خونه نقلی و ساده وجود داشت همین بود
مجبورا عین ننه مرده ها کنار مبل عزیز نشستم و با فضولی دور تا دور خونه رو کنکاش کردم
علی با سینی چای نزدیک شد که عزیز اروم پس گردنی بهم زد
_نگاه نصفه توعه
ببین چجوری سینیو گرفته دستش پذیرایی میکنه؟
اونوقت من یبار بهت گفتم برو یه لیوان ابجوش بریز
میخوام نسکافه فوری درست کنم ،زدی خشتک مشتکتو سوزوندی
چشم گرد کردم و به لنگای دراز علی که جلوی عزیز خم شده بود
تا فنجون برداره اشاره کردم
_عزیز این بابا لنگ دراز کجاششش نصفه منه؟
━━━━━━━━·♧·━━━━━━━━
بانو: ناز رُخ
670.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگهنیتتخدانباشه؛هرپوششیفقطنقابهنهحجاب…
https://eitaa.com/hannanehamamreza
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چشمهایت عقیق اصل یمن
گونه ها قاچ سیب لبنانی
تو بخندی شکسته خواهدشد
قیمت پسته های کرمانی..