2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
Red dead Redemption 2
بالاخره تموم کردم
و چقدر خوش گذشت این ماه 🎮 🐎
بعضی تجربه ها فراموش نشدنیان و تجربه بازی رِد دِد ۲ یا به فارسی شاید بشه گفت رستگاری خونین یا یه همچین چیزی برا من تو همین دسته قرار میگیره
🤌☕️
مأوا
#یادداشت دلتنگی
من روی مبلم. جلوی من محسن که پشتش به منه و روبروی ما پیرمرد و پیرزنی نشستن.
محسن داره با گوشیش فیلم میگیره و من با چشمهام. نشسته ایم پای صحبت های زنی که من وقتی یک سالم بود پسرش رو از دست داد. عاشورای سال ۱۳۸۲ شمسی. جایی بود که علی اکبر عباس نیا، یه جوون دوست داشتنی از روستامون رفت به کربلا و دیگه برنگشت.
اون سال بچه محلامون جمع شدن و باهم رفتن کربلا و تونستن تو روز عاشورا دسته روی داشته باشن تو بین الحرمین. بابا هم بود. به عنوان مدیر کاروان. بابا میگفت وقتی انفجار دوم اتفاق افتاد چیزی یادم نیست، فقط یادمه چشم باز کردم و دیدم روی تخت بیمارستانم. خداروشکر به خیر گذشت. هر چند خیلی ها آسیب جدی دیدن. کلی مصدوم و کلی شهید.
میخوام از بابا و مامان علی اکبر بگم. اونها این روزها آرومن. پیرمرد و پیرزن ها همشون آرومن. چون دیگه قدرت زیادی ندارن که سرو صدا کنن. گذر عمر قدرت اونهارو خیلی کم کرده. گوشه ای برای خودشون آروم میگیرن و خاطرات و نوه ها بیشتر سرگرمیشونه. به این فکر میکنم که اگر خودم پیر بشم سرگرمیم چیه؟ فکر میکنم کتاب بهترینه. بهترین. کلی کتاب رو هم برا همین خریدم. که اون روزها بخونم اگر بودم. کتابخونه و پیری من رو فعلا ول کنین. شاید بعدا صحبت کردم راجع بهش. برگردیم سراغ جمعه گذشته.
به مادر علی اکبر نگاه میکنم. از بچگی علی اکبر میگه، از نوجوونیش، از اینکه چقدر با عشق به بقیه کمک میکرد و رایگان درمان میکرد. اخه اون تو بهداری محل مشغول بود. یه جهادی واقعی.
مادر همینطور ادامه میده و تا زمان شهادت پسرش رو هم میگه. اما پدر. پدر اما ساکت نشسته. من گوشهام به صدای مادر بود اما چشمهام اون روز روی حاج ابراهیم بود.
بغض ها با دستهای خیلی قوی میان و هر لحظه گلوش رو فشار میدن. اونقدر که هر چند ثانیه اشک ها میاد. و میاد. و همینطور تا آخر صحبت های همسرش میاد و میره. چشمهای قرمزِ پدر نشون دهنده یک چیزه. دلتنگی. دلتنگی از سلاح های بغضه. یعنی اگر بغض بخواد شمارو زمین بزنه از سلاحِ قدرتمندی مثل دلتنگی استفاده میکنه. دلتنگی اونقدر دستان پر زوری داره که حتی گاهی سفت و سخت ترین مرد هارو هم به زانو در میاره. پدر با یاد پسرش و جای خالیش، بعد از سال ها هنوز چشمهاش خیس میشه. ۲۲ سال از اون روز میگذره. از خونه پدر و مادر شهید بیرون میایم و به خونه های خودمون میریم. شب که میشه یهو یه دستی رو حس میکنم. بو میکنم. بوی دست آشناست. بوی دلتنگیه. میدونم که اگر بزارم دستش رو جلوتر بیاره قراره چی بشه. میدونم. مدت هاست میاد و دیگه خوب میشناسمش. بلند میشم و میرم سراغ دفترم. و شروع میکنم به نوشتن شعری که گروس عبدالملکیان سروده:
دلم تا برایت تنگ میشود ؛
نه شعر میخوانم
نه ترانه گوش میدهم ،
دلم تا برایت تنگ میشود ؛
مینشینم ، اسمت را مینویسم
مینویسم
مینویسم
مینویسم
بعد میگویم :
اینهمه او
پس چرا دلتنگی؟...
به چیزهایی که باید، فکر میکنم و آروم تر میشم. چشمهام رو میبندم و نفس عمیق میکشم. دیگه بویی نمیاد. رفت. لبخند میزنم و خدارو به خاطر حال خوب عجیبی که گاهی بهم میده شکر میکنم.
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عزیز من، عاشق شو که زندگی رو با این همه سختی نمیتونی بی عشق بگذرونی . عاشقانه زندگی کن و عاشق بمیر.🤍
و از خالق عشق بخواه این رو.
بخواه که محبتش رو در دلت بندازه
تا تمام محبت های بیجا و گذرا
از قلبت بیرون برن.
مأوا
عزیز من، عاشق شو که زندگی رو با این همه سختی نمیتونی بی عشق بگذرونی . عاشقانه زندگی کن و عاشق بمیر.🤍
اینم دعای کاملش که رهبر عزیز بخشی از اون رو خوندن:
رسولُ اللّه ِ صلى الله عليه و آله ـ في الدُّعاءِ ـ : اللّهُمّ ارزُقْني حُبَّكَ ، و حُبَّ مَن يُحِبُّكَ ، و حُبَّ ما يُقَرِّبُني إلى حُبِّكَ ، و اجعَلْ حُبَّكَ أحَبَّ إلَيَّ مِن الماءِ البارِدِ .[المحجّة البيضاء : 8/5.]
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله ـ در دعا ـ گفت : بار الها! محبّت به خودت و محبّت به كسانى كه تو را دوست دارند و دوست داشتن آنچه كه مرا به محبّت تو نزديك مى گرداند، روزيم فرما و محبّت خود را در نزد من دوست داشتنى تر از آبِ خنك گردان.
#رهبر_قرآنی
بعد از ۷ ماه بالاخره جواب نهایی کنکورم اومد
وقتی جواب اولیه تو تابستون اومده بود و فهمیدم رتبم تو سهمیه کل کشور ۶۴ شد از چند هزار نفر(نمیدونم دقیقا چند هزار نفر بودن شرکت کننده زبان) خیلی خوشحال نشدم، دلیلش هم این بود که اون روزا حالم خیلی جالب نبود و حتی خبر به اون خوبی هم نتونست خوشحالم کنه خیلی. وقتی استادم فهمید رتبه دو رقمی آوردم خیلی ذوق کرد.
اگر درگیری های ذهنی که داشتم تو اون مدت ( از بهار پارسال تا اسفند که کنکور دادم) نبود میتونستم حتی رتبه تک رقمی بيارم.
تابستون که جواب اولیه اومد و منم لیست دانشگاه هام رو یکی یکی کامل میکردم،
بجز مازندران(بابلسر) و گیلان که نزدیک ترین انتخاب هام بودن، بقیه جاهای دور بودن.
مثلا تهران و شیراز و مشهد و اصفهان و اینا. و چون احتمال میدادم همونجاها قبول بشم و جای نزدیک نباشم، تو این مدت خیلی چیزارو تو ذهنم ساختم. حتی به خیلیا گفتم که قراره دوسالی کم پیدا بشم و اینا. همشم به فکر خوابگاه و زندگی مجردی و دانشگاهی تو یه شهر غریب بودم و کم کم از آدم ها و جاهای دوست داشتنی بابل داشتم خداحافظی میکردم این روزا. و واقعا هم کردم اینکارو تا حدی و چند تا چیز رو گذاشتم کنار بخاطر اینکه فکر میکردم دیگه اینجا نیستم. مثل کلاسم، فوتبال، مسئولیتم تو چند تا چیز رو و ...
و خب دیشب فهمیدم که دریا مارو طلبیده
و واقعا نميدونستم باید چه حسی داشته باشم
حسم نه خوشحالی بود نه غم. واقعا نمیدونم و هنوزم نمیدونم چیه. خب من تو دانشگاه مازندران که تو شهر بابلسره و جزو بهترین دانشگاهِ این استان و جزو بهترینای کشوره، قبول شدم.
خیلی مزایا داره، یکیش اینکه میتونم بعد کلاسای دانشگاه برگردم خونه و نیازی به موندن و تجربه سختی هایی دانشجویی تو شهر غریب رو ندارم.
و اینکه خونواده و رفیقا و روستا و شهر و خیلی چیزای دیگم رو میتونم داشته باشم کنارم.
و کلاسهامو میتونم ادامه بدم و شاگردام پیشم میمونن و میتونم حالا با خیال راحت به تعدادشون اضافه کنم. و و و
و خب از همه مهم تر این که دانشگاهِ خوبیه واقعا.
خب، معیایب چی؟
راستش من برای اینکه یه جای دور از شهر خودم قراره دوسال زندگی کنم برنامه داشتم. و داشتم خودمو آماده میکردم. و به شیراز و تهران و مشهد و اصفهان بیشتر فکر میکردم. و خب اینکه تو یکی از این دانشگاه های بزرگ و شهر های بزرگ قراره تحصیل و زندگی کنم برام جالب بود و روی اینکه قراره تجربه جدیدی داشته باشم حساب باز کردم اما نشد دیگه.