eitaa logo
مأوا
156 دنبال‌کننده
338 عکس
169 ویدیو
16 فایل
@Amirezam8 جایی حوالیِ آسمان🌙 محلی برای یادداشت هام و چیزایی که دوست دارم✍️ مأوا یعنی یک جای امن، پناهگاه، جایی که در اون موندگارین🏡 مراقب چشم و گوش هاتون هستم🌱 پیام‌ناشناس👇 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1rj22tz&btn=برای.من.و.مأوا
مشاهده در ایتا
دانلود
تو قد خمیده نبودی شکسته برگشتی...
آرمان صائمی چه گفته...
مأوا
آرمان صائمی چه گفته...
از زبان خانم حضرت زهرا به امام حسن (ع) دست من را بگیر آهسته تا که از جای خویش برخیزم دوست دارم که نان درست کنم باید از بسترم بپرهیزم کمکم می کنی حسن جانم؟ رنگ و رویی دهیم بر خانه بوی خانه عوض شده انگار خاک غربت نشسته در خانه می زنی با نگاه پر بغضت آتشِ سرد بر دلم پسرم گریه کم کن به خاطر مادر من که امروز بهترم پسرم به خدا خوب می شوم مادر بی قراری نکن عزیز دلم قول دادی که سِر نگه داری گریه زاری نکن عزیز دلم مادرت مرده اینچنین شده ای؟ قلب تو ناامید می بینم من بمیرم...میان گیسویت چند تاری سپید می بینم بگذر از کوچه و خیالاتش بگذر از آن شلوغی بسیار بگذر از آتش و در و هیزم بگذر از رد خون بر مسمار هرچه بوده دگر گذشته حسن فقط این بر دلم عذاب شده که غریب است مرد این خانه که سلامش چه بی جواب شده عهد بستیم...خاطرت مانده؟ که پدر بو ز ماجرا نبرد.. گریه کم کن..خدایی ناکرده در دلش شک به کوچه ها نبرد پسرم، جای من تو این شب ها شانه کن موی زینبین مرا نیمه شب ها ز یاد تو نرود تشنگیِ لب حسین مرا
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سوره الذَّارِيَات کمتر شبی خواب می‌ماندند و نماز شب نمی‌خواندند. (١٧) همچنین، سحرگاهان مشغول استغفار می‌شدند (١٨) و در اموالشان هم سهمی برای محروم و گدا کنار می‌گذاشتند. (١٩)
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از اول هر کجا که حرفی از مادرترین بوده...🖤
روز دانشجو🫡 پ.ن. با اینکه لیسانسم رو ۶ ماهه گرفتم هنوز جشن فارغ التحصیلی رو نگرفتم. قراره بگیریم البته😂
ساعت اندکی از یازده شب گذشته. هر دو رو به روی هم نشسته ایم. در سمت چپ آینه ای وجود دارد. آینه ای تمام قد و بزرگ. _تمام آدما؟ _نه _بیشتر آدما؟ _نه _بعضی از مردم؟ _نه _فقط‌ ما دوتا؟ _نه _فقط من؟ یا فقط تو؟ نگاهش میکنم. مأوا را میگویم. باز هم میگویم: _نه. _مأوا میگوید: پس، کی؟ اینطوری که هیچکس وجود نداره. _میگویم: خب، واقعیت همینه. ماها هیچی نیستیم. مأوا: مگه میشه؟ من: اهوم، آینه رو نگاه. به آینه نگاه میکند. از درون آینه به من لبخند میزند. لبخندی پر از گیجی. دیروز ظهر ۱۰ سالش شد. سعی میکنم اختلاف ۳۰ ساله ای که داریم را کمتر کنم. مثلا ۱۰ سال. شاید اینطور رفیق بهتری برایش باشم. بدون اینکه سرش را برگرداند و به من نگاه کند، میگوید: _خب؟ _چی میبینی تو آینه مأوا؟ _خودم رو با لباس سبز و تو رو هم با لباس سرمه ای. _حالا پاشو و همرام بیا. دستش را میگیرم و چند قدمی از آینه دور میشویم. _حالا تو آینه چی میبینی؟ _وسایل خونه رو. _من و خودت رو هم میبینی؟ _نه. سکوت میکنم. میگذرام فکر کند. یک دقیقه سکوت. به چشمانش نگاه میکنم. ابروهایم را بالا میدهم به این معنا که: خب؟ _یعنی آینه دروغه؟ نه یعنی منظورم اینه که، عه. صبر کن صبر کن. خب، آه نمیدونم. _ میگویم: وقتی از جلوی آینه اومدیم چه اتفاقی افتاد؟ _چیزای جدید نشون داد. _خب؟ _یعنی ما دیگه توش نبودیم. _آها، خوبه. یکم دیگه اون مغزت رو تکون بده. _ یعنی اون تصویره دروغه؟ باز شد همون چیزی که اول گفتم که. وای. _خب درست گفتی مأوا. البته یه جورایی درست گفتی. اون آینه از خودش چیزی نداره. خالیِ خالیِ خالیه. فقط میتونه چیزهایی رو نشون بده. _از خودش چیزی نداره _دقیقا. حالا بیا برگردیم به حرف اولمون. تونستی یکم جوابشو پیدا کنی؟ _آره خب. یعنی ماها، ماها، آممم، ماها هیچ، ماها هیچی نیستیم؟ مثل آینه؟ _خودشه. بزن قدش. دست های کوچکش را به آرامی بالا می‌آورد تا به دست های من بزند. همینطور که کف دست هایمان روی هوا چسبیده است میگوید: _یعنی ماها همه آینه ایم و واقعیت ما یچیز دیگست؟ _ بذار اینطوری بگم که راحت تر متوجه بشی. هر چیزی که توی جهان با چشمات میبینی آینه‌ست. همه‌ی همه‌ی هممون. و فقط یک نفر وجود داره که واقعیه. و فقط کافیه که یه روز بزنه و آینه رو بشکنه. اون وقت ما هیچ چی نیستیم. چون هر چیزی که میدیدیم و فکر میکردم واقعا یچیزیه، هیچی نبود. ماها هممون آینه بودیم. و فقط یک نفر پشت اون آینه هست و واقعیه. میگوید: میشه یه مثال دیگه هم بزنی؟ _آره، برو تو کتابخونه و اون کتاب سفید رنگ کم حجم که کنار مثنوی هست رو بیار. _بفرما
_خب تو این کتاب یه مثال خوب زده. گفته فکر کن که تو یه آینه ای. و جلوت خورشیده. حالا به من بگو تویی که آینه ای، از خودت چیزی داری؟ مأوا میگوید: نه. هر چی دارم همه از خورشیده. میگویم: همینه. هر نوری که تو داری برای خورشیده، نمیتونی بگی که از خودم چیزی دارم و شریک خورشیدم. بایستی بگی این نوری که الان توی منِ آینه میبینین همش برا اون خورشیده و اگر اون نباشه من هیچ نوری ندارم. _حالا فهمیدم هیچیِ هیچیِ هيچی نیستیم یعنی چی. من و تو و تمام آدما و هر چیزی که وجود داره، از خودمون هیچی نداریم. و اگر اونی که بهمون نوری داده یه لحظه روشو ازمون برگردونه دیگه هیچی از ما نمیمونه. کتاب را میگیرد. نامش را میخواند: تجلی توحید در زندگانی حضرت فاطمه زهرا. استاد محمدحسن وکیلی. بازش میکند و از اول تا آخر کتاب را به اندازه ده ثانیه بالا و پایین میکند. کتاب را میبندد و نگاهم میکند. میگوید: _میتونم بخونمش؟ _آره. حتما. _این چیه تو کتابه؟ یادداشتمه، وقتی اولین بار خوندمش. _از من بزرگ تر بودی؟ _ بزار نگاه کنم، خب آره خیلی. ۲۳ سالم بود. _میتونم یادداشت رو هم بخونم؟ _ بزار خودم الان میخونم برات. شروع میکنم به خواندن یادداشت. هر از گاهی موقع خواندن نگاهش میکنم. گاهی به چشمانم خیره میشود. گاهی به آینه. گاهی به لباس سبز رنگش. یادداشت: