مأوا
آرمان صائمی چه گفته...
از زبان خانم حضرت زهرا به امام حسن (ع)
دست من را بگیر آهسته
تا که از جای خویش برخیزم
دوست دارم که نان درست کنم
باید از بسترم بپرهیزم
کمکم می کنی حسن جانم؟
رنگ و رویی دهیم بر خانه
بوی خانه عوض شده انگار
خاک غربت نشسته در خانه
می زنی با نگاه پر بغضت
آتشِ سرد بر دلم پسرم
گریه کم کن به خاطر مادر
من که امروز بهترم پسرم
به خدا خوب می شوم مادر
بی قراری نکن عزیز دلم
قول دادی که سِر نگه داری
گریه زاری نکن عزیز دلم
مادرت مرده اینچنین شده ای؟
قلب تو ناامید می بینم
من بمیرم...میان گیسویت
چند تاری سپید می بینم
بگذر از کوچه و خیالاتش
بگذر از آن شلوغی بسیار
بگذر از آتش و در و هیزم
بگذر از رد خون بر مسمار
هرچه بوده دگر گذشته حسن
فقط این بر دلم عذاب شده
که غریب است مرد این خانه
که سلامش چه بی جواب شده
عهد بستیم...خاطرت مانده؟
که پدر بو ز ماجرا نبرد..
گریه کم کن..خدایی ناکرده
در دلش شک به کوچه ها نبرد
پسرم، جای من تو این شب ها
شانه کن موی زینبین مرا
نیمه شب ها ز یاد تو نرود
تشنگیِ لب حسین مرا
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#از_داستان_های_من_و_مأوا
ساعت اندکی از یازده شب گذشته. هر دو رو به روی هم نشسته ایم. در سمت چپ آینه ای وجود دارد. آینه ای تمام قد و بزرگ.
_تمام آدما؟
_نه
_بیشتر آدما؟
_نه
_بعضی از مردم؟
_نه
_فقط ما دوتا؟
_نه
_فقط من؟ یا فقط تو؟
نگاهش میکنم. مأوا را میگویم. باز هم میگویم:
_نه.
_مأوا میگوید: پس، کی؟ اینطوری که هیچکس وجود نداره.
_میگویم: خب، واقعیت همینه. ماها هیچی نیستیم.
مأوا: مگه میشه؟
من: اهوم، آینه رو نگاه.
به آینه نگاه میکند. از درون آینه به من لبخند میزند. لبخندی پر از گیجی. دیروز ظهر ۱۰ سالش شد. سعی میکنم اختلاف ۳۰ ساله ای که داریم را کمتر کنم. مثلا ۱۰ سال. شاید اینطور رفیق بهتری برایش باشم. بدون اینکه سرش را برگرداند و به من نگاه کند، میگوید:
_خب؟
_چی میبینی تو آینه مأوا؟
_خودم رو با لباس سبز و تو رو هم با لباس سرمه ای.
_حالا پاشو و همرام بیا.
دستش را میگیرم و چند قدمی از آینه دور میشویم. _حالا تو آینه چی میبینی؟
_وسایل خونه رو.
_من و خودت رو هم میبینی؟
_نه.
سکوت میکنم. میگذرام فکر کند. یک دقیقه سکوت. به چشمانش نگاه میکنم. ابروهایم را بالا میدهم به این معنا که: خب؟
_یعنی آینه دروغه؟ نه یعنی منظورم اینه که، عه. صبر کن صبر کن. خب، آه نمیدونم.
_ میگویم: وقتی از جلوی آینه اومدیم چه اتفاقی افتاد؟
_چیزای جدید نشون داد.
_خب؟
_یعنی ما دیگه توش نبودیم.
_آها، خوبه. یکم دیگه اون مغزت رو تکون بده.
_ یعنی اون تصویره دروغه؟ باز شد همون چیزی که اول گفتم که. وای.
_خب درست گفتی مأوا. البته یه جورایی درست گفتی. اون آینه از خودش چیزی نداره. خالیِ خالیِ خالیه. فقط میتونه چیزهایی رو نشون بده.
_از خودش چیزی نداره
_دقیقا. حالا بیا برگردیم به حرف اولمون. تونستی یکم جوابشو پیدا کنی؟
_آره خب. یعنی ماها، ماها، آممم، ماها هیچ، ماها هیچی نیستیم؟ مثل آینه؟
_خودشه. بزن قدش.
دست های کوچکش را به آرامی بالا میآورد تا به دست های من بزند. همینطور که کف دست هایمان روی هوا چسبیده است میگوید:
_یعنی ماها همه آینه ایم و واقعیت ما یچیز دیگست؟
_ بذار اینطوری بگم که راحت تر متوجه بشی. هر چیزی که توی جهان با چشمات میبینی آینهست. همهی همهی هممون. و فقط یک نفر وجود داره که واقعیه. و فقط کافیه که یه روز بزنه و آینه رو بشکنه. اون وقت ما هیچ چی نیستیم. چون هر چیزی که میدیدیم و فکر میکردم واقعا یچیزیه، هیچی نبود. ماها هممون آینه بودیم. و فقط یک نفر پشت اون آینه هست و واقعیه.
میگوید: میشه یه مثال دیگه هم بزنی؟
_آره، برو تو کتابخونه و اون کتاب سفید رنگ کم حجم که کنار مثنوی هست رو بیار.
_بفرما
#مأوا
_خب تو این کتاب یه مثال خوب زده. گفته فکر کن که تو یه آینه ای. و جلوت خورشیده. حالا به من بگو تویی که آینه ای، از خودت چیزی داری؟
مأوا میگوید: نه. هر چی دارم همه از خورشیده.
میگویم: همینه. هر نوری که تو داری برای خورشیده، نمیتونی بگی که از خودم چیزی دارم و شریک خورشیدم. بایستی بگی این نوری که الان توی منِ آینه میبینین همش برا اون خورشیده و اگر اون نباشه من هیچ نوری ندارم.
_حالا فهمیدم هیچیِ هیچیِ هيچی نیستیم یعنی چی. من و تو و تمام آدما و هر چیزی که وجود داره، از خودمون هیچی نداریم. و اگر اونی که بهمون نوری داده یه لحظه روشو ازمون برگردونه دیگه هیچی از ما نمیمونه.
کتاب را میگیرد. نامش را میخواند: تجلی توحید در زندگانی حضرت فاطمه زهرا. استاد محمدحسن وکیلی. بازش میکند و از اول تا آخر کتاب را به اندازه ده ثانیه بالا و پایین میکند. کتاب را میبندد و نگاهم میکند. میگوید:
_میتونم بخونمش؟
_آره. حتما.
_این چیه تو کتابه؟
یادداشتمه، وقتی اولین بار خوندمش.
_از من بزرگ تر بودی؟
_ بزار نگاه کنم، خب آره خیلی. ۲۳ سالم بود.
_میتونم یادداشت رو هم بخونم؟
_ بزار خودم الان میخونم برات.
شروع میکنم به خواندن یادداشت. هر از گاهی موقع خواندن نگاهش میکنم. گاهی به چشمانم خیره میشود. گاهی به آینه. گاهی به لباس سبز رنگش.
یادداشت:
بسمالله الرحمن الرحیم
یادمه روح مجرد رو وقتی میخوندم، یک قسمت از کتاب چنان بهم سیلی زد که فکر نمیکنم هیچوقت اون قسمت رو یادم بره. یک حاجی ایرانی وقتی داشته میرفته در مسجد، ترشحی از آب معابر بهش میخوره و شروع میکنه به نالیدن که اومدیم یه نماز بخونیم تو مسجدت خدایا مگه این عربا میزارن و ... سید هاشم حداد عزیز به اون شخص پرخاش میکنه. و شروع میکنه به گفتن کلماتی که همونطور که گفتم مثل سیلی محکمی بوده روی صورت من. سید هاشم از این میگه که همه چیز در دین ما پاکه مگر اینکه به نجاستش علم یقین پیدا کنی. ولی شماها اون رو برعکس کردین و میگین همه چی نجسه مگر اینکه به علم یقین یقین برسین که اون پاکه. اضافه میکنه که همه چیز رو در دین با این کارهاتون سخت کردین. دین خدا آسونه. انقدر سخت گرفتین که حاجی وقتی به خانه خدا میخواد بره فقط به این فکر میکنه که مبادا اعمال رو اشتباه انجام بدم. برای همین از اول تا آخر احرام اصلا به یاد خدا نیست و فقط داره به عملش نگاه میکنه. وقتی احرام تموم شد و خیالش راحت شد اونوقت تازه نفس راحتی میکشه و یادش میاد خدایی هم هست و به خدا رو میکنه! سید میفرماد: تمام احتیاط هائی که ماها انجام میدیم و این احتیاط ها باعث میشن ما فقط به نفس و خود عمل فکر کنیم و یاد خدارو فراموش کنیم، همه اش غلطه. بله درسته که احکام باید یادگرفته بشه و مو به مو عمل بشه، ولی همینطور که سید هاشم فرمودن، نباید دیگه یادخدا رو فراموش کنیم و فقط به عمل نگاه کنیم. البته در کتاب دوست داشتنی روح مجرد خیلی مفصل این داستان رو علامه تهرانی نقل میکنه. چیزی که برام جالب بود این بود که توی همین کتابی که الان خوندم هم این داستان آورده شد دقیقا از کتاب روح مجرد. به قول سید هاشم، اصل اول در قرآن کریم اینه:
وَتَبَتَّلْ إِلَيْهِ تَبْتِيلًا
یکسره از همه بِبُر و به خداوند رو بیاور.(آیه ۸ سوره مزمل)
هر جایی که از احتیاط صحبت شده بخاطر این بوده که راه انسان به خدا باز بشه، نه اینکه حواسش رو از خدا پرت کنه و به اون عمل فقط فکر کنه.
حالا توحید چیه؟ تو این کتابِ تجلی توحید در زندگانی حضرت فاطمه زهرا از استاد محمدحسن وکیلی اینطور میخونیم معنای توحید رو: خدای متعال در تمام کمالات و همه خوبی ها تک و یگانه است. یعنی یگانگی خدارو فقط در خالقیت ندونیم، بلکه هر چه کمالات تو عالم هست رو منحصر به خدا بدونیم.
حالا، کسی که توحید داره، دیگه از خودش چیزی نمیبینه. اصلا هیچچیزی رو نمیبینه جز خدا. چون میدونه تمام موجودات از خودشون چیزی ندارن و همه از خدان و اونقدر وابسته ان تمام این موجودات که اگر یک لحظه خدا از اون موجودات توجهش رو بگیره اون ها از بین میرن. با این توصیف ما دیگه باید خودمون رو نبینیم. فقط یک نفر رو ببینیم که اون هم خداست و واقعیتِ موجود اونه. اینطوری دیگه به هیچ چیزی دل نمیبندیم چون میدونیم هیچکدومشون مستقل نیستن و با نور خداست که اون ها هم درخششی ولو کوچیک دارن.
دیدین هر مفهومی معمولا یک نمونه موفق داره؟ حالا باید ببینیم که توحید در چه موجودی از موجوداتی که خدا خلق کرده تجلی کرده و در اون وجود داره. روزی در بین انسان ها، خدا کوثری به پیامبرش بخشید. اون کسی نبود جز دختر عزیزش، حضرت فاطمه زهرا. این خانم بزرگوار، اونقدر نمونه موفقی بوده که همه ما باید الگو بگیریم از ایشون. ایشون از موفق ترین نمونه هایی بودن که حقیقت توحید به کاملترین شکل خودش درون اون وجود داشته. اگر شما فقط ظاهر و عبادت ها و سختی هایی که حضرت فاطمه کشیده رو نگاه کنین، قطعا مقام بزرگ ایشون رو درک نمیکنین و میگین خب، کلی آدم دیگه بودن که تو زندگی کارهای خوب میکردن و عبادت های زیادی انجام دادن. چرا دختر پیامبر باید انقدر معروف بشه؟ چرا اون باید انقدر بزرگ نشون داده بشه؟ مشکل اینجاست که کسی به توحید حضرت نگاه نمیکنه. میبینه که حضرت فاطمه مثل ما نماز میخونده و عبادت میکرده و میگه خب منم همون اندازه نماز میخونم اصلا. اما فرقش اینه که وقتی دختر رسول به نماز میایسته هیچ چیزی رو دیگه نمیبینه و در دل هیچ عشق و وابستگی جز خدا نداره و به معنای واقعی کلمه، موحده. حضرت بدون اینکه به خودش نگاه کنه زندگی میکنه. هیچوقت از خواسته خودش حرفی نمیزنه و فقط میبینه که خدا چی میخواد؟ همون کار رو انجام میده. نمیدونم عاشق شدین یا نه. اما عاشق واقعی یک چیز رو میخواد و بس: اینکه با محبوبش وقت بگذرونه و هر کاری میتونه انجام بده تا محبوبش از اون راضی و راضی و راضی تر باشه و اصلا دیگه خودش رو نمیبینه و خواسته ای نداره جز خوشحالیِ کسی که دوستش داره. و حضرت فاطمه اینطور بود و انسان موحد هم جز این نیست. و هیچ موجودی هم در جهان وجود نداره که شما بخواین انقدر عاشقانه خودتون رو فدای اون کنین و خودتون رو اصلا نبینین جز خدا. و اگر این حقیقت رو درک کردین که شما آینه ای هستین جلوی خورشید و