_خب تو این کتاب یه مثال خوب زده. گفته فکر کن که تو یه آینه ای. و جلوت خورشیده. حالا به من بگو تویی که آینه ای، از خودت چیزی داری؟
مأوا میگوید: نه. هر چی دارم همه از خورشیده.
میگویم: همینه. هر نوری که تو داری برای خورشیده، نمیتونی بگی که از خودم چیزی دارم و شریک خورشیدم. بایستی بگی این نوری که الان توی منِ آینه میبینین همش برا اون خورشیده و اگر اون نباشه من هیچ نوری ندارم.
_حالا فهمیدم هیچیِ هیچیِ هيچی نیستیم یعنی چی. من و تو و تمام آدما و هر چیزی که وجود داره، از خودمون هیچی نداریم. و اگر اونی که بهمون نوری داده یه لحظه روشو ازمون برگردونه دیگه هیچی از ما نمیمونه.
کتاب را میگیرد. نامش را میخواند: تجلی توحید در زندگانی حضرت فاطمه زهرا. استاد محمدحسن وکیلی. بازش میکند و از اول تا آخر کتاب را به اندازه ده ثانیه بالا و پایین میکند. کتاب را میبندد و نگاهم میکند. میگوید:
_میتونم بخونمش؟
_آره. حتما.
_این چیه تو کتابه؟
یادداشتمه، وقتی اولین بار خوندمش.
_از من بزرگ تر بودی؟
_ بزار نگاه کنم، خب آره خیلی. ۲۳ سالم بود.
_میتونم یادداشت رو هم بخونم؟
_ بزار خودم الان میخونم برات.
شروع میکنم به خواندن یادداشت. هر از گاهی موقع خواندن نگاهش میکنم. گاهی به چشمانم خیره میشود. گاهی به آینه. گاهی به لباس سبز رنگش.
یادداشت:
بسمالله الرحمن الرحیم
یادمه روح مجرد رو وقتی میخوندم، یک قسمت از کتاب چنان بهم سیلی زد که فکر نمیکنم هیچوقت اون قسمت رو یادم بره. یک حاجی ایرانی وقتی داشته میرفته در مسجد، ترشحی از آب معابر بهش میخوره و شروع میکنه به نالیدن که اومدیم یه نماز بخونیم تو مسجدت خدایا مگه این عربا میزارن و ... سید هاشم حداد عزیز به اون شخص پرخاش میکنه. و شروع میکنه به گفتن کلماتی که همونطور که گفتم مثل سیلی محکمی بوده روی صورت من. سید هاشم از این میگه که همه چیز در دین ما پاکه مگر اینکه به نجاستش علم یقین پیدا کنی. ولی شماها اون رو برعکس کردین و میگین همه چی نجسه مگر اینکه به علم یقین یقین برسین که اون پاکه. اضافه میکنه که همه چیز رو در دین با این کارهاتون سخت کردین. دین خدا آسونه. انقدر سخت گرفتین که حاجی وقتی به خانه خدا میخواد بره فقط به این فکر میکنه که مبادا اعمال رو اشتباه انجام بدم. برای همین از اول تا آخر احرام اصلا به یاد خدا نیست و فقط داره به عملش نگاه میکنه. وقتی احرام تموم شد و خیالش راحت شد اونوقت تازه نفس راحتی میکشه و یادش میاد خدایی هم هست و به خدا رو میکنه! سید میفرماد: تمام احتیاط هائی که ماها انجام میدیم و این احتیاط ها باعث میشن ما فقط به نفس و خود عمل فکر کنیم و یاد خدارو فراموش کنیم، همه اش غلطه. بله درسته که احکام باید یادگرفته بشه و مو به مو عمل بشه، ولی همینطور که سید هاشم فرمودن، نباید دیگه یادخدا رو فراموش کنیم و فقط به عمل نگاه کنیم. البته در کتاب دوست داشتنی روح مجرد خیلی مفصل این داستان رو علامه تهرانی نقل میکنه. چیزی که برام جالب بود این بود که توی همین کتابی که الان خوندم هم این داستان آورده شد دقیقا از کتاب روح مجرد. به قول سید هاشم، اصل اول در قرآن کریم اینه:
وَتَبَتَّلْ إِلَيْهِ تَبْتِيلًا
یکسره از همه بِبُر و به خداوند رو بیاور.(آیه ۸ سوره مزمل)
هر جایی که از احتیاط صحبت شده بخاطر این بوده که راه انسان به خدا باز بشه، نه اینکه حواسش رو از خدا پرت کنه و به اون عمل فقط فکر کنه.
حالا توحید چیه؟ تو این کتابِ تجلی توحید در زندگانی حضرت فاطمه زهرا از استاد محمدحسن وکیلی اینطور میخونیم معنای توحید رو: خدای متعال در تمام کمالات و همه خوبی ها تک و یگانه است. یعنی یگانگی خدارو فقط در خالقیت ندونیم، بلکه هر چه کمالات تو عالم هست رو منحصر به خدا بدونیم.
حالا، کسی که توحید داره، دیگه از خودش چیزی نمیبینه. اصلا هیچچیزی رو نمیبینه جز خدا. چون میدونه تمام موجودات از خودشون چیزی ندارن و همه از خدان و اونقدر وابسته ان تمام این موجودات که اگر یک لحظه خدا از اون موجودات توجهش رو بگیره اون ها از بین میرن. با این توصیف ما دیگه باید خودمون رو نبینیم. فقط یک نفر رو ببینیم که اون هم خداست و واقعیتِ موجود اونه. اینطوری دیگه به هیچ چیزی دل نمیبندیم چون میدونیم هیچکدومشون مستقل نیستن و با نور خداست که اون ها هم درخششی ولو کوچیک دارن.
دیدین هر مفهومی معمولا یک نمونه موفق داره؟ حالا باید ببینیم که توحید در چه موجودی از موجوداتی که خدا خلق کرده تجلی کرده و در اون وجود داره. روزی در بین انسان ها، خدا کوثری به پیامبرش بخشید. اون کسی نبود جز دختر عزیزش، حضرت فاطمه زهرا. این خانم بزرگوار، اونقدر نمونه موفقی بوده که همه ما باید الگو بگیریم از ایشون. ایشون از موفق ترین نمونه هایی بودن که حقیقت توحید به کاملترین شکل خودش درون اون وجود داشته. اگر شما فقط ظاهر و عبادت ها و سختی هایی که حضرت فاطمه کشیده رو نگاه کنین، قطعا مقام بزرگ ایشون رو درک نمیکنین و میگین خب، کلی آدم دیگه بودن که تو زندگی کارهای خوب میکردن و عبادت های زیادی انجام دادن. چرا دختر پیامبر باید انقدر معروف بشه؟ چرا اون باید انقدر بزرگ نشون داده بشه؟ مشکل اینجاست که کسی به توحید حضرت نگاه نمیکنه. میبینه که حضرت فاطمه مثل ما نماز میخونده و عبادت میکرده و میگه خب منم همون اندازه نماز میخونم اصلا. اما فرقش اینه که وقتی دختر رسول به نماز میایسته هیچ چیزی رو دیگه نمیبینه و در دل هیچ عشق و وابستگی جز خدا نداره و به معنای واقعی کلمه، موحده. حضرت بدون اینکه به خودش نگاه کنه زندگی میکنه. هیچوقت از خواسته خودش حرفی نمیزنه و فقط میبینه که خدا چی میخواد؟ همون کار رو انجام میده. نمیدونم عاشق شدین یا نه. اما عاشق واقعی یک چیز رو میخواد و بس: اینکه با محبوبش وقت بگذرونه و هر کاری میتونه انجام بده تا محبوبش از اون راضی و راضی و راضی تر باشه و اصلا دیگه خودش رو نمیبینه و خواسته ای نداره جز خوشحالیِ کسی که دوستش داره. و حضرت فاطمه اینطور بود و انسان موحد هم جز این نیست. و هیچ موجودی هم در جهان وجود نداره که شما بخواین انقدر عاشقانه خودتون رو فدای اون کنین و خودتون رو اصلا نبینین جز خدا. و اگر این حقیقت رو درک کردین که شما آینه ای هستین جلوی خورشید و
...و تمام نورتون رو از خورشید میگیرین و از خودتون هیچ ندارین و تمام نور از اونه، اونوقت شرک از شما دور میشه و به توحید میرسین.
کتابِ تجلی توحید در زندگانی حضرت فاطمه زهرا چهار سخنرانی از استاد وکیلیه که ۶ سال پیش در ایام فاطمیه برگزار شده.
مفهوم توحید رو به زیبایی برای مخاطب جا میندازه. در کل برای عموم مردم نوشته شده این کتاب و به همین دلیل متن روانی داره. بسیار شیرینه و آروم آروم جان مطلب رو به جان شما، مثل یک آب گوارا مینشونه.
توی هر فصل هم وقتی از توحید حرف زده شد و به جایی رسید، از حضرت فاطمه نمونه هایی رو میاره و نشون میده که چقدر حضرت در زندگیش، حقیقت توحید وجود داشت.
این کتاب همه این موضوعاتی رو که صحبت کردم تقریبا درونش داره به علاوه جزئیات و موارد دیگه که دیگه اینجا جا نمیشد و نیاز به خوانشش هست.
کتاب رو در ایام شهادت شروع کردم. خیلی آروم آروم خوندم. کتابهایی که دوست دارم رو آروم و چند بار میخونم. و قطعا این کتاب هم جزو هموناست و رفت بین محبوب ترین های من. و خب کمکم کرد بیشتر گمشده خودم رو بشناسم. و مگر چیزی مهم تر این هست در یک کتاب؟
حجم کتاب هم کمه. صد صفحه. هر فصل هم حدود ۲۰ تا ۳۰ صفحهست.
روزای آخر پاییز ۱۴۰۴
مأوا
#کتاب 📗تجلی توحید در زندگانی حضرت فاطمه زهرا. 👤استاد محمدحسن وکیلی
کتاب تو شهادت حضرت شروع شد
و در ولادتش تموم شد :)
امروز یکی از بچه ها که کلاسش تموم شد و از آموزشگاه رفت بیرون، بعد از یکی دو دقیقه با قلبی تالاپ تولوپ دوباره برگشت و اومد داخل. گوشیش رو جا گذاشته بود تو کلاس و دستش رو قلبش بود از ترس اینکه گوشیش رو گم کرده. وقتی فهمید گوشی تو کلاسه گرفتتش و بوسید گوشی رو. بهش گفتم بابا یه گوشیه دیگه، چیه مگه که انقدر نگران میشی.
فکر میکنین چی گفت؟
🚶🏾♂️
🏃🏿♂
گفت تو گوشیم کالاف( یه بازی که توش باید بقیه رو پخ پخ کنی 🪓🩸) دارم، کالاف خیلی مه ... داشت ادامه میداد همینطور ولی صداش دیگه قطع شد چون رفته بود بیرون از در موقع حرف زدن و احتمالا رفت تو دنیای کالاف، کیه که از عشقش حرف بزنه و مست نشه و همه چی یادش نره؟
ولی خیلی جالب بید.
ارزش اون گوشی فقط به بازیِ توش بود برا اون😭😂
حالا نتیجه ای که میخوام بگیرم دو تا چیزه
یکی اینکه تو زندگی همیشه منتظر یک واکنش غیر منتظره باشین.
دو اینکه برا بچه ها خیلی چیزا که برا بزرگتر ها بی اهمیته، بسی با ارزشه و لطفا طوری برخورد نکنین که داره یه کار بیهوده میکنه. مثلا میخواین بگین آدم بزرگا همیشه کار باهوده میکنن؟ فکر نمیکنم.
شب بخیر
این خواسته هامون
اگر قرار بود تا حالا باعث بشه خوشحال شیم
نباید تا الان حالمون خوش میشد؟
پس چرا هنوز نشده؟
مگه به کلی از خواسته هامون نرسیدیم؟
مگه به خیلی از چیزا که میگفتیم بهش برسیم و رد کنیم حالمون خوب میشه نرسیدیم؟
کو پس؟ چرا هنوز آروم نیستیم؟
پ.ن.
یادداشتم رو که نوشتم و تموم شد، فرستادم به هوش مصنوعی گروک و بهش گفتم بر اساس چیزی که نوشتم یه نقاشی بکش( از اونجایی که خودم بلد نیستم چیزی بکشم). و خب این تصویر رو برام فرستاد.
مکالمه امشب من و مأوا:
#مأوا
🚶🏽♂این خواسته هامون
اگر قرار بود تا حالا باعث بشه خوشحال شیم
نباید تا الان حالمون خوش میشد؟
پس چرا هنوز نشده؟
مگه به کلی از خواسته هامون نرسیدیم؟
مگه به خیلی از چیزا که میگفتیم بهش برسیم و رد کنیم حالمون خوب میشه نرسیدیم؟
کو پس؟ چرا هنوز آروم نیستیم؟
_مأوا : فکر کنم هیچوقت سیر نمیشیم.
🚶🏽♂این خوبه یا بد؟
_مأوا: فکر میکنم خوب نیست.
🚶🏽♂یکی میگفت بعد تموم شدن درسام حالم خوب میشه، نشد. بزرگتر شد، گفت برم سربازی دیگه حله، نشد. رفت سر کار و یکم پول تونست جمع کنه، نشد. ماشینی که همیشه دوست داشت، با همون رنگ موردعلاقش رو خرید، نشد. ازدواج کرد، نشد. دیروز بعد ۳ سال یهویی دیدمش.
_مأوا : چی گفتی؟
🚶🏽♂گفتم شد؟
_مأوا: گفت نشد لابد.
🚶🏽♂ نگفت نشد، گفت هیچوقت نمیشه. بهش گفتم خوشبختی رو تو چی دیدی این همه سال؟ گفت رسیدن به چیزایی که دوست داشتم. گفتم پس چرا وقتی رسیدی نشد؟ گفت وقتی به چیزی که میخواستم میرسیدم، میگفتم اینم باید بشه. و کلی اینم باید باشه ها رو پشت سر هم گذروندم. اما بازم نشد.
_مأوا: همون داستان سیر نشدنه.
🚶🏽♂ آره.
_مأوا: برا تو شد امیررضا؟
🚶🏽♂ نه مأوا. از یه جایی به بعد نخواستم چیزی بشه. دیگه رها کردم. من دوست داشتم یه کتابخونه بزرگ پر از کتابای ادبیات داشته باشم. پرش کنم از شاهکارهایی که ادبیات داستانی نوشته شده. کنارشم کتابای بی نظیر دیگه رو بذارم. و گذاشتم. پنج سال پیش شروع کردم و روز به روز کتابای بیشتری به کتابخونم اضافه کردم. ولی نشد. از نونهالی عاشق بازیای کامپیوتری بودم. الان میتونم به راحتی کلی بازی نصب کنم و انجام بدم. ولی بازم نشد. بازم حالِ خوبِ خوب نشد، بیشتر میخواست. هر چی بهش بها میدادم بازم میخواست.
_مأوا: شاید باید تو نونهالی این بازیارو میکردی. شاید چون تو زمان درستش اینکارو نکردی هیچوقت نشد.
🚶🏽♂ نه. اتفاقا از همون کوچیکی بابا برامون کامپیوتر خرید و توش بازی داشتیم. خیلی هم بهم خوش میگذشتا. ولی تهش باز حالم خوش نبود. باز بیشتر میخواستم. بچه های دیگه که نداشتن کامپیوتر وقتی منو میدیدن حسرت میخوردن. ولی من برام همون کافی نبود. من بچه های دیگه ای رو میدیدم که بازیای بهتر با دستگاه های بهتری رو داشتن. میخوام بگم همیشه چشمم به یه چیز بود. نه فقط چشمای من. چشمای همه به یه چیزی بود و همین باعث شد، هیچوقت اون حالِ، خوب و کوک نشه. همش بگه بذار برم بعدی.