eitaa logo
مأوا
156 دنبال‌کننده
338 عکس
170 ویدیو
16 فایل
@Amirezam8 جایی حوالیِ آسمان🌙 محلی برای یادداشت هام و چیزایی که دوست دارم✍️ مأوا یعنی یک جای امن، پناهگاه، جایی که در اون موندگارین🏡 مراقب چشم و گوش هاتون هستم🌱 پیام‌ناشناس👇 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1rj22tz&btn=برای.من.و.مأوا
مشاهده در ایتا
دانلود
امروز یکی از بچه ها که کلاسش تموم شد و از آموزشگاه رفت بیرون، بعد از یکی دو دقیقه با قلبی تالاپ تولوپ دوباره برگشت و اومد داخل. گوشیش رو جا گذاشته بود تو کلاس و دستش رو قلبش بود از ترس اینکه گوشیش رو گم کرده. وقتی فهمید گوشی تو کلاسه گرفتتش و بوسید گوشی رو. بهش گفتم بابا یه گوشیه دیگه، چیه مگه که انقدر نگران میشی. فکر میکنین چی گفت؟ 🚶🏾‍♂️ 🏃🏿‍♂ گفت تو گوشیم کالاف( یه بازی که توش باید بقیه رو پخ پخ کنی 🪓🩸) دارم، کالاف خیلی مه ... داشت ادامه میداد همینطور ولی صداش دیگه قطع شد چون رفته بود بیرون از در موقع حرف زدن و احتمالا رفت تو دنیای کالاف، کیه که از عشقش حرف بزنه و مست نشه و همه چی یادش نره؟ ولی خیلی جالب بید. ارزش اون گوشی فقط به بازیِ توش بود برا اون😭😂 حالا نتیجه ای که میخوام بگیرم دو تا چیزه یکی اینکه تو زندگی همیشه منتظر یک واکنش غیر منتظره باشین. دو اینکه برا بچه ها خیلی چیزا که برا بزرگتر ها بی اهمیته، بسی با ارزشه و لطفا طوری برخورد نکنین که داره یه کار بیهوده میکنه. مثلا میخواین بگین آدم بزرگا همیشه کار باهوده میکنن؟ فکر نمیکنم. شب بخیر
این خواسته هامون اگر قرار بود تا حالا باعث بشه خوشحال شیم نباید تا الان حالمون خوش میشد؟ پس چرا هنوز نشده؟ مگه به کلی از خواسته هامون نرسیدیم؟ مگه به خیلی از چیزا که میگفتیم بهش برسیم و رد کنیم حالمون خوب میشه نرسیدیم؟ کو پس؟ چرا هنوز آروم نیستیم؟ پ.ن. یادداشتم رو که نوشتم و تموم شد، فرستادم به هوش مصنوعی گروک و بهش گفتم بر اساس چیزی که نوشتم یه نقاشی بکش( از اونجایی که خودم بلد نیستم چیزی بکشم). و خب این تصویر رو برام فرستاد. مکالمه امشب من و مأوا:
🚶🏽‍♂این خواسته هامون اگر قرار بود تا حالا باعث بشه خوشحال شیم نباید تا الان حالمون خوش میشد؟ پس چرا هنوز نشده؟ مگه به کلی از خواسته هامون نرسیدیم؟ مگه به خیلی از چیزا که میگفتیم بهش برسیم و رد کنیم حالمون خوب میشه نرسیدیم؟ کو پس؟ چرا هنوز آروم نیستیم؟ _مأوا : فکر کنم هیچوقت سیر نمیشیم. 🚶🏽‍♂این خوبه یا بد؟ _مأوا: فکر میکنم خوب نیست. 🚶🏽‍♂یکی میگفت بعد تموم شدن درسام حالم خوب میشه، نشد. بزرگتر شد، گفت برم سربازی دیگه حله، نشد. رفت سر کار و یکم پول تونست جمع کنه، نشد. ماشینی که همیشه دوست داشت، با همون رنگ موردعلاقش رو خرید، نشد. ازدواج کرد، نشد. دیروز بعد ۳ سال یهویی دیدمش. _مأوا : چی گفتی؟ 🚶🏽‍♂گفتم شد؟ _مأوا: گفت نشد لابد. 🚶🏽‍♂ نگفت نشد، گفت هیچوقت نمیشه. بهش گفتم خوشبختی رو تو چی دیدی این همه سال؟ گفت رسیدن به چیزایی که دوست داشتم. گفتم پس چرا وقتی رسیدی نشد؟ گفت وقتی به چیزی که میخواستم میرسیدم، میگفتم اینم باید بشه. و کلی اینم باید باشه ها رو پشت سر هم گذروندم. اما بازم نشد. _مأوا: همون داستان سیر نشدنه. 🚶🏽‍♂ آره. _مأوا: برا تو شد امیررضا؟ 🚶🏽‍♂ نه مأوا. از یه جایی به بعد نخواستم چیزی بشه. دیگه رها کردم. من دوست داشتم یه کتابخونه بزرگ پر از کتابای ادبیات داشته باشم. پرش کنم از شاهکارهایی که ادبیات داستانی نوشته شده. کنارشم کتابای بی نظیر دیگه رو بذارم. و گذاشتم. پنج سال پیش شروع کردم و روز به روز کتابای بیشتری به کتابخونم اضافه کردم. ولی نشد. از نونهالی عاشق بازیای کامپیوتری بودم. الان میتونم به راحتی کلی بازی نصب کنم و انجام بدم. ولی بازم نشد. بازم حالِ خوبِ خوب نشد، بیشتر میخواست. هر چی بهش بها میدادم بازم میخواست. _مأوا: شاید باید تو نونهالی این بازیارو میکردی. شاید چون تو زمان درستش اینکارو نکردی هیچوقت نشد. 🚶🏽‍♂ نه. اتفاقا از همون کوچیکی بابا برامون کامپیوتر خرید و توش بازی داشتیم. خیلی هم بهم خوش میگذشتا. ولی تهش باز حالم خوش نبود. باز بیشتر میخواستم. بچه های دیگه که نداشتن کامپیوتر وقتی منو میدیدن حسرت میخوردن. ولی من برام همون کافی نبود. من بچه های دیگه ای رو میدیدم که بازیای بهتر با دستگاه های بهتری رو داشتن. میخوام بگم همیشه چشمم به یه چیز بود. نه فقط چشمای من. چشمای همه به یه چیزی بود و همین باعث شد، هیچوقت اون حالِ، خوب و کوک نشه. همش بگه بذار برم بعدی.
مأوا: پس آرزوها چی میشن؟ 🚶🏽‍♂ خیلی هاشون رو بدست میاریم. خیلی هاشون رو هم نه. خیلی هاشون رو از یه جایی به بعد از دست میدیم و میریم سراغ یه آرزوی دیگه، و خیلی هاشون رو تا مرگ نگه میداریم با خودمون و آخرشم بهش نمیرسیم. _مأوا: بنظرت باید آرزو داشت؟ 🚶🏽‍♂ نمیدونم. _مأوا: تو آرزویی داری؟ 🚶🏽‍♂من؟ خب، آمممم. شاید. نمیدونم. _چیزی نیست که بخوای؟ 🚶🏽‍♂ آره خب. چیزایی هست که بخوام اتفاق بیفته. سخته توضیحش. _مأوا : چقدر بزرگن؟ 🚶🏽‍♂آرزوهام؟ _مأوا: اهوم 🚶🏽‍♂ خیلی. _مأوا : میرسی بهش؟ 🚶🏽‍♂ نمیدونم _مأوا : میخوای براش تلاش‌کنی؟ آخه گفتی هیچوقت حال کسی رو خوب نکرده رسیدن به آرزوش. 🚶🏽‍♂ خب آره. چون آرزوها معمولا محدوده. _مأوا : واسه تو نیست؟ 🚶🏽‍♂نه. _مأوا: چیه خب؟ 🚶🏽‍♂لقاءالله مأوا همانطور که دست چپش روی صندلی است و تکیه گاه شقیقه اش است به من نگاه میکند. سه دقیقه سکوت میکنیم. فقط صدای حرکات بدنمان، آب دهان من که پایین میرود(برای مأوا بی صداست، برای من نه) و نفس های‌‌مان در این سه دقیقه سکوت پخش میشود. مأوا سکوت را در دقیقه چهارم میشکند: _مأوا: میشه بگی چطوری رسیدی بهش؟ 🚶🏽‍♂ دیدم به هر چی برسیم تموم میشه و از بین میره. سرد میشه. خاموش میشه. برا همین باید بریم دنبال یه چی دیگه. فقط یه چی بود که میشد به سمتش رفت. و بهش دل بست. و خاموش نشد. _مأوا: و تو دلبستی؟ 🚶🏽‍♂من خیلی کوچیکتر از اونم که بخوام به خدا دل ببندم. اونقدر اون مارو دوست داره که ما فقط میتونیم احساس شرمندگی کنیم. برای عاشق شدن و دلبستن، حداقل برای منی که خودم رو به همه چی مشغول کردم جز اون، انگاری نشدنیه. _مأوا : ولی خودت میدونی که هر وقت برگردی واقعا، اون دوستت داره و میتونی تکیه کنی بهش. 🚶🏽‍♂ آره میدونم. درست میگی. _مأوا: پس میخوای بگی آدما با هیچی آروم نمیشن. همش میخوان به یه چیز دیگه برسن. مگر اینکه خدارو بخوان؟ 🚶🏽‍♂نه اینو نمیگم. چون خودم هیچوقت اینطوری نبودم. خواستم باشم. ولی هنوز نشدم. بس که درگیر آرزو های دنیاییم بودم، اون رو فراموش کردم. حتی الانم که میگم آرزویی ندارم، بازم خیلی دلم وابستس به دنیا. _مأوا : خب، تو راه شجاعانه ولی سختی رو انتخاب کردی دیگه. بایدم بجنگی براش. مثلا با اون وابستگی ها 🚶🏽‍♂تلاشم رو میکنم. _مأوا : اگر فقط همین آرزو رو داری. و فقط فقط میخوای که محبوبت ازت راضی باشه، حداقل تمامت رو بذار روش. آدم برای یه آرزوش باید صدش رو بذاره دیگه. چیزی که برا از دست دادن نمیمونه 🚶🏽‍♂درست میگی. امیدوارم بتونم. و فقط حرفش رو نزنم.
فکر کنم استاد شنیده حرفای من و مأوا رو که دیشب زدیم. کتابی که چند روز پیش شروع کرده بودم رو خواستم ادامه بدم الان و تا شروع کردم به خوندن، دیدم صحبتای آقای مطهری همونیه که راجع بهش با مأوا صحبت کردم :)
پاییز امسال هم رفت برای من غیر پاییزی ترین پاییز عمرم بود
در پرده‌ی دل خیالِ تو ، رقص کند... مولانا