این خواسته هامون
اگر قرار بود تا حالا باعث بشه خوشحال شیم
نباید تا الان حالمون خوش میشد؟
پس چرا هنوز نشده؟
مگه به کلی از خواسته هامون نرسیدیم؟
مگه به خیلی از چیزا که میگفتیم بهش برسیم و رد کنیم حالمون خوب میشه نرسیدیم؟
کو پس؟ چرا هنوز آروم نیستیم؟
پ.ن.
یادداشتم رو که نوشتم و تموم شد، فرستادم به هوش مصنوعی گروک و بهش گفتم بر اساس چیزی که نوشتم یه نقاشی بکش( از اونجایی که خودم بلد نیستم چیزی بکشم). و خب این تصویر رو برام فرستاد.
مکالمه امشب من و مأوا:
#مأوا
🚶🏽♂این خواسته هامون
اگر قرار بود تا حالا باعث بشه خوشحال شیم
نباید تا الان حالمون خوش میشد؟
پس چرا هنوز نشده؟
مگه به کلی از خواسته هامون نرسیدیم؟
مگه به خیلی از چیزا که میگفتیم بهش برسیم و رد کنیم حالمون خوب میشه نرسیدیم؟
کو پس؟ چرا هنوز آروم نیستیم؟
_مأوا : فکر کنم هیچوقت سیر نمیشیم.
🚶🏽♂این خوبه یا بد؟
_مأوا: فکر میکنم خوب نیست.
🚶🏽♂یکی میگفت بعد تموم شدن درسام حالم خوب میشه، نشد. بزرگتر شد، گفت برم سربازی دیگه حله، نشد. رفت سر کار و یکم پول تونست جمع کنه، نشد. ماشینی که همیشه دوست داشت، با همون رنگ موردعلاقش رو خرید، نشد. ازدواج کرد، نشد. دیروز بعد ۳ سال یهویی دیدمش.
_مأوا : چی گفتی؟
🚶🏽♂گفتم شد؟
_مأوا: گفت نشد لابد.
🚶🏽♂ نگفت نشد، گفت هیچوقت نمیشه. بهش گفتم خوشبختی رو تو چی دیدی این همه سال؟ گفت رسیدن به چیزایی که دوست داشتم. گفتم پس چرا وقتی رسیدی نشد؟ گفت وقتی به چیزی که میخواستم میرسیدم، میگفتم اینم باید بشه. و کلی اینم باید باشه ها رو پشت سر هم گذروندم. اما بازم نشد.
_مأوا: همون داستان سیر نشدنه.
🚶🏽♂ آره.
_مأوا: برا تو شد امیررضا؟
🚶🏽♂ نه مأوا. از یه جایی به بعد نخواستم چیزی بشه. دیگه رها کردم. من دوست داشتم یه کتابخونه بزرگ پر از کتابای ادبیات داشته باشم. پرش کنم از شاهکارهایی که ادبیات داستانی نوشته شده. کنارشم کتابای بی نظیر دیگه رو بذارم. و گذاشتم. پنج سال پیش شروع کردم و روز به روز کتابای بیشتری به کتابخونم اضافه کردم. ولی نشد. از نونهالی عاشق بازیای کامپیوتری بودم. الان میتونم به راحتی کلی بازی نصب کنم و انجام بدم. ولی بازم نشد. بازم حالِ خوبِ خوب نشد، بیشتر میخواست. هر چی بهش بها میدادم بازم میخواست.
_مأوا: شاید باید تو نونهالی این بازیارو میکردی. شاید چون تو زمان درستش اینکارو نکردی هیچوقت نشد.
🚶🏽♂ نه. اتفاقا از همون کوچیکی بابا برامون کامپیوتر خرید و توش بازی داشتیم. خیلی هم بهم خوش میگذشتا. ولی تهش باز حالم خوش نبود. باز بیشتر میخواستم. بچه های دیگه که نداشتن کامپیوتر وقتی منو میدیدن حسرت میخوردن. ولی من برام همون کافی نبود. من بچه های دیگه ای رو میدیدم که بازیای بهتر با دستگاه های بهتری رو داشتن. میخوام بگم همیشه چشمم به یه چیز بود. نه فقط چشمای من. چشمای همه به یه چیزی بود و همین باعث شد، هیچوقت اون حالِ، خوب و کوک نشه. همش بگه بذار برم بعدی.
مأوا: پس آرزوها چی میشن؟
🚶🏽♂ خیلی هاشون رو بدست میاریم. خیلی هاشون رو هم نه. خیلی هاشون رو از یه جایی به بعد از دست میدیم و میریم سراغ یه آرزوی دیگه، و خیلی هاشون رو تا مرگ نگه میداریم با خودمون و آخرشم بهش نمیرسیم.
_مأوا: بنظرت باید آرزو داشت؟
🚶🏽♂ نمیدونم.
_مأوا: تو آرزویی داری؟
🚶🏽♂من؟ خب، آمممم. شاید. نمیدونم.
_چیزی نیست که بخوای؟
🚶🏽♂ آره خب. چیزایی هست که بخوام اتفاق بیفته. سخته توضیحش.
_مأوا : چقدر بزرگن؟
🚶🏽♂آرزوهام؟
_مأوا: اهوم
🚶🏽♂ خیلی.
_مأوا : میرسی بهش؟
🚶🏽♂ نمیدونم
_مأوا : میخوای براش تلاشکنی؟ آخه گفتی هیچوقت حال کسی رو خوب نکرده رسیدن به آرزوش.
🚶🏽♂ خب آره. چون آرزوها معمولا محدوده.
_مأوا : واسه تو نیست؟
🚶🏽♂نه.
_مأوا: چیه خب؟
🚶🏽♂لقاءالله
مأوا همانطور که دست چپش روی صندلی است و تکیه گاه شقیقه اش است به من نگاه میکند. سه دقیقه سکوت میکنیم. فقط صدای حرکات بدنمان، آب دهان من که پایین میرود(برای مأوا بی صداست، برای من نه) و نفس هایمان در این سه دقیقه سکوت پخش میشود. مأوا سکوت را در دقیقه چهارم میشکند:
_مأوا: میشه بگی چطوری رسیدی بهش؟
🚶🏽♂ دیدم به هر چی برسیم تموم میشه و از بین میره. سرد میشه. خاموش میشه. برا همین باید بریم دنبال یه چی دیگه. فقط یه چی بود که میشد به سمتش رفت. و بهش دل بست. و خاموش نشد.
_مأوا: و تو دلبستی؟
🚶🏽♂من خیلی کوچیکتر از اونم که بخوام به خدا دل ببندم. اونقدر اون مارو دوست داره که ما فقط میتونیم احساس شرمندگی کنیم. برای عاشق شدن و دلبستن، حداقل برای منی که خودم رو به همه چی مشغول کردم جز اون، انگاری نشدنیه.
_مأوا : ولی خودت میدونی که هر وقت برگردی واقعا، اون دوستت داره و میتونی تکیه کنی بهش.
🚶🏽♂ آره میدونم. درست میگی.
_مأوا: پس میخوای بگی آدما با هیچی آروم نمیشن. همش میخوان به یه چیز دیگه برسن. مگر اینکه خدارو بخوان؟
🚶🏽♂نه اینو نمیگم. چون خودم هیچوقت اینطوری نبودم. خواستم باشم. ولی هنوز نشدم. بس که درگیر آرزو های دنیاییم بودم، اون رو فراموش کردم. حتی الانم که میگم آرزویی ندارم، بازم خیلی دلم وابستس به دنیا.
_مأوا : خب، تو راه شجاعانه ولی سختی رو انتخاب کردی دیگه. بایدم بجنگی براش. مثلا با اون وابستگی ها
🚶🏽♂تلاشم رو میکنم.
_مأوا : اگر فقط همین آرزو رو داری. و فقط فقط میخوای که محبوبت ازت راضی باشه، حداقل تمامت رو بذار روش. آدم برای یه آرزوش باید صدش رو بذاره دیگه. چیزی که برا از دست دادن نمیمونه
🚶🏽♂درست میگی. امیدوارم بتونم. و فقط حرفش رو نزنم.
#مأوا
#از_داستان_های_من_و_مأوا
بچههای من، بروید و دنبال یوسف و برادرش بنیامین بگردید و از گشایش و رحمت خدا ناامید نشوید که فقط مردم بیدین از گشایش و رحمت خدا ناامید میشوند.»
قرآنِ عزیز
سوره يُوسُف، آیه (٨٧)