مأوا
بارون بهاری🌧
دیشب با یکی از بچه های مأوا صحبت میکردم. هر دو از اینکه شمالیم و اثرات جنگ تو اینجا مثل شهر های تهران و اصفهان و کلی شهر دیگه نیست اذیت بودیم. اینکه اونها شب هاشون بمبارونه و ما تو آرامشیم اذیتمون میکرد. میگفتیم به هم که حداقل کارمون حضور تو خیابونا و دعا و ارسال کمک های مادی و ... میتونه باشه از اینجا بهشون.
تو مأوا از همه جای ایران هستن تقریبا و فکر میکنم نیمی از اونها فقط شمالی ان. بعضیاشون رو هم که در ارتباطم باهاشون میدونم تو شهر هایی هستن که الان آسمونش پر سرو صداست و زیر بمبارونن. و این سر و صداها قلب ما که دورتریم از فضای جنگ رو هم به درد میاره چه برسه قلب شماها رو. هر چند همین هارو که دارم مینویسم پنجره هامون به شدت میلرزه و گهگاهی تو شمال هم اصابت هایی داریم اما این لرزش در برابر شرایط اونجا که هر روزش سخته یه شوخیه. دعای بچه های اینجا پشتتونه رفقای عزیزم و از هیچ کمکی دریغ نمیکنیم. که شاعر میگه:
از هر کرانه تیرِ دعا کردهام روان
باشد کز آن میانه یکی کارگر شود
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#پیام
سوره معارج:
پس فعلاً در برابر آزار بیدینها جانانه صبر کن! (٥)
آنها عذاب قیامت را دور میبینند (٦)
و ما نزدیک میبینیم. (٧)
#تلاوت #صدایی_که_دوست_دارم
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پروردگارا! ما بر تو توكل كردهايم، و به سوی تو بازگشتيم، و سرانجام همه به سوی تو است.
#پیام
#صدایی_که_دوست_دارم
#رهبر_قرآنی
دقت کردم دیدم هنوز از این ۳۸ شب روایتِ خاصی نگفتم به اون شکل و اگر گفتم هم کوتاه و گذرا بود. شب هایی که خاطره انگیز ترین و عجیب ترین حال رو دارم. دلم خواست از حس و حال امشبم اینجا بنویسم...
مأوا
دقت کردم دیدم هنوز از این ۳۸ شب روایتِ خاصی نگفتم به اون شکل و اگر گفتم هم کوتاه و گذرا بود. شب هایی
امشب رو با این کوچولو شروع کردیم. من نینی هارو که میبینم شب ها کنترل خودم رو از دست میدم رسما :) بادکنک نارنجیش همون اول چشامو کشید سمت خودش. کوچولو بودن و با شیطنت اینطرف اونطرف رفتنش هم. رفتیم جلوتر و پرچم کوچولویی که داشتیم رو دادیم دستش. اونم با خوشحالی گرفت و چند دقیقه ای با دست هایی که پرچم زیبامون رو داشت و کفش هایی که از پاهای کوچولوش مراقبت میکرد ، خیابون های بابل رو به لبخند در آورد.