1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کسی نمیداند چه نعمتهایی خارج از تصور برای آنان کنار گذاشته شده است؛ بهطوریکه اشک شوق از دیدگان جاری میسازد! این پاداش نتیجۀ کارهایی است که میکردند.
سوره سجده آیه (١٧)
#پیام
#تلاوت
#صدایی_که_دوست_دارم
مأوا
یادداشتِ کتابِ «ازبه» نویسنده: رضا امیرخانی
بسمالله الرحمن الرحیم
یادداشتِ کتابِ «اَزبِه»
«از» فلانی
«به» همانی
«ازبه» رمانیست در قالب نامه. نامه هایی که «از» کسی «به» کسیست یا بهتر است بگویم «از» کسانی «به» کسانیست. میگویم کسان چون «ازبه» نامه نگاریِ چند شخصیت است که هر نامه داستان را پیش میبرد و کامل میکند.
در «ازبه» از که ها میخوانیم؟
«از» دختری میخوانیم که کلاس دوم ابتداییست و «به» قهرمانی که خلبان است نامه مینویسد. و «از» قهرمانِ خلبان «به» همان دختر ابتدایی، یا «به» دوستانش، فرماندهی نیروی هوایی، یا حتی چاه جمکران برای حضرت صاحب. از همسرِ خلبان قهرمان به دوستان خلبان، از دوستان خلبان به خلبان قهرمان و «از» و «به» هایی دیگر.
شخصیت ها هر کدام حضوری کم و بیش در داستان دارند اما شخصیت اصلیِ ما که همان خلبان قهرمان است، «مرتضا مشکات» نام دارد. مرتضای مشکاتِ داستانِ ما که خلبان بسیار ماهریست، در یک عملیات پاهایش را از دست میدهد و صندلیِ چرخدار نشین میشود برای همیشه در این زندگیِ دنیایی.
برای مادر هیچ چیزی سخت تر از این نیست که بچه هایش را از او بگیرند، برای معلم دانش آموزانش را، برای تاجر ثروتش را، برای مسلمان قرآنش را، برای نقاش قلمش را، برای آشپز آشپزخانه اش را، برای فوتبالیست مستطیل سبز را، و خب، برای خلبان هم، هوایی که میپیماید با هواپیمایش را. مرتضای خلبانِ قهرمانِ ما هم که از دست داده هواپیمایش را. یعنی دیگر نمیگذارند که پرواز کند. چون او پایی ندارد. اما مرتضا مشکات معتقد است پا نمیخواهد، میتوانم بدون پا هم کنم پرواز بابا. برای همین هی نامه مینویسد به معاونت که من میخواهم برگردم به پرواز. حال تصور کنید خلبانی را که یک دندانش پر شده باشد، عذرش را میخواهند و اجازه پرواز نمیدهندش، آنوقت کسی که پاهایش پر از خالی باشد را میپذیرند؟ چنین میشود که مرتضای داستان ما غم دارد. همانطور که مادرِ بی فرزند و تاجرِ بی ثروت و مسلمانِ بی قرآن هم غم.
رضا امیرخانی نامه هارا با محوریتِ شخصیتِ مرتضا مشکاتِ خلبان مینویسد و ما گذشته و حالش را در نامه ها میخوانیم و اواخر کتاب هم در نامهی مرتضا آنجاهایی که برایمان از زندگی مرتضا مبهم بود شفاف تر میشود و پازل تکمیلتر. مثلا جزئیات آن پرواز که مرتضا پاهایش را از دست میدهد را در نامه مرتضا برای حضرت صاحب میخوانیم که شاید بشود گفت نقطه اوج داستان همانجاست و خواننده را حسابی میتِکاند. امیرخانی هم با همان قلم دوست داشتنی و خاص خودش که مثلا میگوید: «همسر» نه «همسر» یا «مرتضا» نه «مرتضی». نامه ها روان و پرکشش هستند و سخت است رها کردن کتاب و از این جهت در یک نشستِ حدودا ۳ ساعته میشود کتاب را خواند. کتاب احساسات خواننده را تکانی میدهند. چه وقت هایی که مرتضا نامه هایش بی جواب میمانند، چه وقتی دردِ جانباز های شیمیایی را از نزدیک لمس میکنید در آن ظهر، یا وقتی که دخترک کلاس دومی دارد از تنهایی و از دست دادن پدر و مادرش توسط دشمن بعثی در دهه ۶۰ میگوید. اینها را در ازبه که میخوانید، احساسات آدمی تکان تکانی میشود. «ازبه» را میتوانید بخوانید و بعد هدیه بدهید به جانباز ها یا خلبان ها، یا خانواده هایی که خلبان یا جانباز دارند. یا اصلا فقط خودتان بخوانید و حال و هوای پرواز و جنگ و محیط خانواده را در دهه ۶۰ و ۷۰ حس کنید و شما هم با کتاب لبخند و بغضی بشوید.
دوست دارم ازبه را ببرم پیش یک جانباز یا خلبان و برایش بخوانمش. یا حتا همسر یک جانباز یا خلبان. حال چه همسر قهرمانش زنده باشد چه نباشد. و بعد اشک ها و لبخند هایش را موقع گوش کردن به خوانشم وقتی که دارد به سقف یا جایی دور نگاه میکند، یواشکی ببینم و من هم خب اشک و لبخند دیگر. در «ازبه» از پرواز زیاد میخوانید، مثلا اینکه چه جزئیاتی دارد درون کابین و اصطلاحات پروازی یاد میگیرید کلی. مثل «کیس تاچ» که یعنی چنان آرام هواپیما بنشیند روی زمین که انگار صدای چرخ هایش موقع برخورد با زمین صدای بوسیدن دهد. و همینطور میخوانید از سختی های یک جانباز؛ از دردش، از محدودیت هایش، و تنهایی ها و احساساتش. و همچنین از روابط آدمها و تاثیر آن روی حالِ انسان میخوانید که مثلا چقدر نداشتنِ فرزند سخت است برای یک زوج و داشتنش چه شیرین.
بخشی از کتاب:
برایت نامه نوشتم، چون دیشب خوابت را دیدم... خواب دختر کوچولویی که با دست یک موشک کاغذی درست کرد، من را با لباس پرواز توی آن نشاند و آن را پرتاب کرد... باور نمیکنی؛ بعد از سالها یک پرواز درست و حسابی کردم. سعی کردم با همان موشک کاغذی روی یک باند آسفالته «کیس تاچ» بزنم.
۲۱/ خرداد/ ۱۴۰۵
مأوا
خوانشِ بخشی از کتابِ ازبه #شنیدنِ_کتاب
نامه اولِ کتاب رو که فرانک کوچولو به سرهنگ مرتضا نوشت رو خوندم 🌙
مأوا
سیدالشهدا فقط امام خوبا نیست... دو شب تا محرم
زیباترین و حال خوب کن ترین صحنه سال گذشته برام این تصویر بود. شبی که با دیدن این عزیزِ شهید، آرامش زیادی گرفتم. اونم وسط سینه زنی تو مجلس آقا امام حسین. همون موقع بود که تصویر زمینم رو زیبا کردم با این عکس و حالا بعد یک سال همچنان با هر باز کردنِ قفلِ گوشیم تصویرِ #رهبر_قرآنی مون رو میبینم که برام یادگاری از محرمِ سال گذشتهست. شبی که همه نگرانِ او بودیم به دلیل جنگِ دوازده روزهی غدیر و غیبتی که داشتن در اون حسینیه نورانی در شب های محرم؛ ولی یکهو دیدیم وارد حسینیه شد تو شب عاشورا و دلتنگیهامون رو رفع کرد.
امیدوارم امسال سید مجتبارو تو این حسینیه ببینیم تا حداقل کمی با دیدن پسر، دلتنگیِ ندیدن پدر کمتر بشه...
برای پروفایل هاتون✨️