eitaa logo
ᴹᵃˣᵒʳ
93 دنبال‌کننده
69 عکس
13 ویدیو
0 فایل
- دهه هشتادی - علاقه‌مند به هنر - اینجا میبینید بخشی از من رو... بفرمائید : https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1644jc7&btn=Maxor
مشاهده در ایتا
دانلود
داستان درباره زنی بود که به دستور رئیسش قرار شد از یک قاتل آدم خوار و زیرک که اتفاقا روانپزشک هم بود بازجویی کند تا یک قاتل زنجیره ای را که در شهر آزاد و مشغول به قتل بود پیدا کنند. آن قاتل زنجیره ای زن های چاق را میگرفت و تا سه روز گرسنه نگه میداشت و بعد از روز سوم آن ها را میکشت، پوستشان را میکند و سعی داشت با آن یک لباس بسازد که بتواند مثلا تغییر جنسیت بدهد او یک مرد بود و تغییر جنسیت برای او شبیه به یک عقده که به آن نرسیده بود. روانپزشک با او شرط کرد که از زندگی آن زن بداند و به او اطلاعات آن قاتل را بدهد. اتفاقاتی رخ داد از جمله دزدیده شدن دختر یکی از مقامات، وعده های دروغین توسط زن به روانپزشک برای بدست آوردن اطلاعات، صحبت های روانپزشک با آن مقام برای گفتن اطلاعات، فرار کردن روانپزشک و ... در آخر اف بی آی به یک آدرس اشتباه رفت و زن به آدرس درست. وقتی مطمئن شد که مرد داخل خانه همان قاتل است با اسلحه به سمت او نشانه رفت ولی مرد به زیرزمین فرار کرد و با خاموش کردن چراغ ها با دوربین دید در شب او را نگاه کرد و به محض اینکه خواست به او شلیک کند زن به صورت غریزی برگشت و او را در تاریکی کشت. دختر آن مقام نجات پیدا کرد و آن زن که در حال آموزش دیدن بود به یک مامور رسمی اف بی آی تبدیل شد. روانپزشک حین مراسم دادن نشان رسمی به زن با او تماس گرفت و به او گفت که دنبالش نگردد چون روانپزشک هم به دنبال او نمیرود، دلیل او این بود که بودن انسان هایی مثل او در دنیا جذاب است.
بعضی عکس ها پر از حس های قدیمی هستند؛ تیر چراغ برق های چوبی که با نور زرد، شب های کوچه را به اندازه کافی روشن میکنند. شاخه درخت هایی که به بیرون از خانه ها رشد کرده. کوچه های تنگ که فقط یک موتور از آنها رد میشود و اگر دو نفر مجبور باشند از کنار همدیگر رد شوند حسی به آنها میگوید که باید به همدیگر سلام کنند. دیوار های کاهگلی که بعد از باران بوی خوبی را به رهگذران هدیه میکنند. آبراه کوچکی سر تا سر کوچه که هر بار تایر های دوچرخه روی آن لیز میخورند و موجب خنده رهگذران میشود. و چیزهای دیگری که شاید کوچک باشند ولی هر کدام جزئی از یک کوچه قدیمی هستند.
اینجا انواع آدم ها را میبینم. بعضی از لحاظ اخلاق اسطوره اند. بعضی را اگر ببینید میگویید این افراد مسن به چه درد میخورند، اما وقتی از تجربیاتشان میشنوی میبینی که وجودشان لازم است. مثل پیر مردی که کمی دیر کرد چون خواب مانده بود و سرویس را عصبانی کرد ولی سر موضع متوجه شدم که با اشتایر کار کرده، اسلحه ای که واقعا خاص است و کار با آن کار هر کسی نیست. افرادی را میبینم که مهربان و واقعا جدی هستند. مردانی که اینجا را دوست دارند و فقط به همین دلیل می آیند. سربازی رفته اند، سلاح و تجهیزات برای آنها در خاطراتشان است و پول هم که قابل گفتن نیست چون یا نمیگیرند یا آنقدر کم است که به عنوان برکت به آن نگاه میکنند.
عاشق که باشی دیوونه میشی دیوونه که باشی هر کاری واسه عشقت میکنی
تهران . کلکچال تجربه خوب و نسبتا جدیدی بود. بعضی اوقات راه اشتباه رو رفتن لذت بخش تره. درسته توی مسیر شاید بد ترین حس ها رو تجربه کنی، ولی بعدش با حس خوب به همشون فکر میکنی. همه‌ی لحظاتی که توی ذهنت به عنوان یه خاطره خوب هک شدن.
فیلم زن و بچه | سعید روستایی فیلم ترکیبی از قاب های بسته، زوم کردن و قاب هایی از پشت پنجره بود (اقراغ است ولی خببب). قاب ها آنقدر بسته بود که ما حتی فضای خانه را ندیدیم و نفهمیدیم داستان در کجا اتفاق میفتد. نه تنها خانه بلکه مطب و... . داستان یک جاهایی مبهم میشد و خط داستان را از دست میدادیم. فیلم از یک جا به بعد خسته کننده شد. چیز هایی در فیلم دیدم که در واقعیت اصلا وجود ندارد یا اگر هم داشته باشد نباید به راحتی به تصویر کشیده شود. مثلا تصاویر و حرف هایی بعد از مرگ یک پسر ۱۴ ساله. فضایی بود مثل قصابی، خون روی تخت و مردی که کیسه زباله به دست میگوید یک کیسه کوچک تر برای یک بچه ۱۴ ساله بده، دقیقا جلوی مادری که پسرش مرده. یا رابطه عاطفی بیش از اندازه یک پسر ۱۴ ساله با یک زن که حداقل دو برابر او سن دارد طوری که آن زن را به عنوان دوست دختر خودش بداند و مادر او از این قضیه خبر داشته باشد و بعد از مرگ پسرش به آن زن بگوید که چه چیزی در پسر من دیدی که او را حتی یک بار به خانه خودت نبردی. درست است که در جامعه این چیز ها وجود دارد و چه بد است که باید به این موضوع اقرار کنم.
بعضی اوقات به هیچ کسی زنگ نمیزنی. ولی دلت میخواد اینکارو بکنی. من راحت میتونم پا روی دلم بزارم. بخاطر خیلی چیزا پا روی دلم میزارم. شاید یه روز تعریف کردم که تو چه چیز هایی پا روی دلم گذاشتم.
ولایت علی بن ابیطالب...
- و نفسی معیوب -
شاید از وقتی بعد از جنگ به اونایی که جنگیدن نشان و علامت های مختلف دادن همه چی خراب شد
نمیدونم چرا ولی دیگه حالم خوب نیست
گاهی باید فکر کرد به اینکه چه چیز را میتوان نوشت