اینجا انواع آدم ها را میبینم.
بعضی از لحاظ اخلاق اسطوره اند.
بعضی را اگر ببینید میگویید این افراد مسن به چه درد میخورند، اما وقتی از تجربیاتشان میشنوی میبینی که وجودشان لازم است.
مثل پیر مردی که کمی دیر کرد چون خواب مانده بود و سرویس را عصبانی کرد ولی سر موضع متوجه شدم که با اشتایر کار کرده، اسلحه ای که واقعا خاص است و کار با آن کار هر کسی نیست.
افرادی را میبینم که مهربان و واقعا جدی هستند.
مردانی که اینجا را دوست دارند و فقط به همین دلیل می آیند. سربازی رفته اند، سلاح و تجهیزات برای آنها در خاطراتشان است و پول هم که قابل گفتن نیست چون یا نمیگیرند یا آنقدر کم است که به عنوان برکت به آن نگاه میکنند.
فیلم زن و بچه | سعید روستایی
فیلم ترکیبی از قاب های بسته، زوم کردن و قاب هایی از پشت پنجره بود (اقراغ است ولی خببب).
قاب ها آنقدر بسته بود که ما حتی فضای خانه را ندیدیم و نفهمیدیم داستان در کجا اتفاق میفتد.
نه تنها خانه بلکه مطب و... .
داستان یک جاهایی مبهم میشد و خط داستان را از دست میدادیم.
فیلم از یک جا به بعد خسته کننده شد.
چیز هایی در فیلم دیدم که در واقعیت اصلا وجود ندارد یا اگر هم داشته باشد نباید به راحتی به تصویر کشیده شود.
مثلا تصاویر و حرف هایی بعد از مرگ یک پسر ۱۴ ساله.
فضایی بود مثل قصابی، خون روی تخت و مردی که کیسه زباله به دست میگوید یک کیسه کوچک تر برای یک بچه ۱۴ ساله بده، دقیقا جلوی مادری که پسرش مرده.
یا رابطه عاطفی بیش از اندازه یک پسر ۱۴ ساله با یک زن که حداقل دو برابر او سن دارد طوری که آن زن را به عنوان دوست دختر خودش بداند و مادر او از این قضیه خبر داشته باشد و بعد از مرگ پسرش به آن زن بگوید که چه چیزی در پسر من دیدی که او را حتی یک بار به خانه خودت نبردی.
درست است که در جامعه این چیز ها وجود دارد و چه بد است که باید به این موضوع اقرار کنم.
بعضی اوقات به هیچ کسی زنگ نمیزنی.
ولی دلت میخواد اینکارو بکنی.
من راحت میتونم پا روی دلم بزارم.
بخاطر خیلی چیزا پا روی دلم میزارم.
شاید یه روز تعریف کردم که تو چه چیز هایی پا روی دلم گذاشتم.
شاید از وقتی بعد از جنگ به اونایی که جنگیدن نشان و علامت های مختلف دادن همه چی خراب شد