تا بداند که شب ما به چه سان میگذرد
غم عشقش ده و عشقش ده و بسیارش ده.
-مولانا
هدایت شده از ↯ژولیت
ساعت چهار هم رفتیم برای مراسم هیئت
و خیلی خوشگل شده بودم دیگه😭
شاید زیبا ~
هستی هم قبلش رفته بود اونجا برای نمایشنامه خوانی
قراره تو یکی از مراسما من زندگینامه شهید بخونم✨
هدایت شده از ↯ژولیت
از اونجایی که زن عمو[یکی از دوستامونه زن عمو صداش میکنیم] میدونست من عاشق شربتم گفت دخترم برو یه شیشه بیار برات توش شربت بریزم هی از جات بلند نشی.
من: 🥰💘
هدایت شده از ↯ژولیت
حالا باید میرفتیم کجا؟ آشپزخونه اصلی مسجد و زن عمو به شوخی گفت: اونجا جن داره بنظرم نرید
من: نه نه میریم😔
با هستی رفتیم دیدیم یا الله چقدر ترسناکه(: