برایچایهایعصرِجمعه🇵🇸
سارای و آیدین:))
به خان چوپان بگویید؛
دیگر به مغان باز نگردد!
سارای او را سیل ربود و برد…
آن گل عُذارِ رعنا را…
تو به من خندیدی و نمیدانستی؛
من به چه دلهره از باغچۀ همسایه سیب را دزدیدم؛
باغبان از پی من تند دوید؛
سیب را دست تو دید؛
غضبآلود به من کرد نگاه؛
سیب دندانزده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز؛
سالهاست که در گوش من آرام آرام؛
خشخش گام تو تکرارکنان میدهد آزارم؛
و من اندیشهکنان غرق در این پندارم؛
که چرا باغچۀ کوچک ما سیب نداشت!
- حمید مصدق -
برایچایهایعصرِجمعه🇵🇸
تو به من خندیدی و نمیدانستی؛ من به چه دلهره از باغچۀ همسایه سیب را دزدیدم؛ باغبان از پی من تند دوی
من به تو خندیدم؛
چون که میدانستم؛
تو به چه دلهره از باغچۀ همسایه سیب را دزدیدی؛
پدرم از پی تو تند دوید؛
و نمیدانستی باغبان باغچۀ همسایه؛
پدر پیر من است؛
من به تو خندیدم؛
تا که با خندۀ خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم؛
بغض چشمان تو لیک؛
لرزه انداخت به دستان من و سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک؛
دل من گفت: برو!
چون نمیخواست به خاطر بسپارد؛
گریۀ تلخ تو را؛
و من رفتم و هنوز؛
سالهاست که در ذهن من آرام آرام؛
حیرت و بغض تو تکرار کنان؛
میدهد آزارم؛
و من اندیشهکنان غرق در این پندارم؛
که چه میشد اگر باغچۀ خانه ما سیب نداشت
- فروغ فرخزاد -