چترها را باید بست
زیر باران باید رفت
فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد
با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت
دوست را، زیر باران باید دید
عشق را، زیر باران باید جست
زیر باران باید با زن خوابید
زیر باران باید بازی کرد
زیر باران باید چیز نوشت،حرف زد،نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی
زندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون است.
رخت ها را بکنیم:
آب در یک قدمی است
روشنی را بچشیم
شب یک دهکده را وزن کنیم، خواب یک آهو را
گرمی لانه لک لک را ادراک کنیم
روی قانون چمن پا نگذاریم
در موستان گره ذایقه را باز کنیم
و دهان را بگشاییم اگر ماه در آمد
و نگوییم که شب چیز بدی است
و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ
و بیاریم سبد
ببریم این همه سرخ، این همه سبز
—سهراب سپهری🍂
#یک_فنجان_شعر
تو مپندار که در فکر تنمنگران سرطان وطنم
او که بیمار شود ما همه نیزمن که بیمار شوم ، یک بدنم
وطنم از تن من خسته تر استدرک کن درد مرا از سُخنم
به تو سوگند که از غُصّه خویشلحظه ای پیش تو من دم نزنم
من از آن یوسف گمگشته خویشمالک بوی خوش پیرهنم
کی برون آید از این چاه وطن؟کاش روزی که در او زنده منم !
غرب در راحت و من در صددِآب در هاون خود کوفتنم
من شفا می طلبم بهر وطننه شفای بدن خویشتنم
هرکجا جان مرا یار گزیدجسمم اما بِگُزیند وطنم
وپس از من بگذارید کمیخاک ایران به میان کفن ام
گرچه بی شعله و بی دود رَومعشق تایید کند سوختنم
شعلۀ شهر فرو خفت ولیمن پی شعله بر افروختنم.
—مجتبی کاشانی✨
#یک_فنجان_شعر