جلسه ی اخر کلاس ریاضیمون خواستیم دفترامونو بدیم ب دبیرمون ک برامون یادگاری بنویسه لبخند زد و گف:منم وقتی همسن شماها بودم تا حدود ۲۰/۲۱ سالگیم،عاشق خاطره نوشتن بودم هر روزمو ک اتفاقی برام میوفتاد رو مینوشتم با دروبین از خودمو دوستام عکس میگرفتم عاشق جمع کردن یادگاری بودم...اما بعد خیلی اعصابمو خورد میکرد...نگام میوفتاد ب خاطره ها حالم بد میشد میدونید چی میگم؟مثلا یادمه یکی از دوستای بیرستانم بعد از کنکور تصادف کرد و فوت کرد...بعد هربار مثلا توی عکسا میدیدمش میگعتم ععع این یادش بخیر...چ دورانی باهم داشتیم...یا مثلا یادگاری ک برام نوشته بودو میخوندم حالم بد میشد....ی روز همه یادگاری ها رو برداشتم داغونشون کردم...حالم بهتر شد،ولی کلا همینجوره مثلا ی فیلم قدیمی خانوادگی ک میبینی مثلا میگی ععع مامانبزرگ،این منمممم،عععع بابا چقدر جوون بوده....اینا همه باعث میشه اعصابت خورد بشه...کلا کلمه ی انسان از نسیان(فراموشی)میاد...چون اگه ادم میخواست همه چی رو دقیق یادش بمونه،نمیتونست زندگی کنه از بس ک زندگی مدام در حال تغییره...و این انسان باید فراموش کنه تا بتونه با زندگی کنار بیاد...
-قبول دارین؟