آن بارگران رفت و دگر یار شما نیست
دل کندنم این بار به اصرار شما نیست
من رود پریشان و تو دریای غروری
دیگر به سرم خواهش دیدار شما نیست
یا تاب دلم کم شده یا ظلم تو بسیار
چون طاقتم اندازه آزار شما نیست
سوزاندن و له کردن من عادتتان شد
این آدم دلسوخته سیگار شما نیست
بیهوده پی پنجرهای بودم و دیدم
یک روزنه سرتاسر دیوار شما نیست
یک جور از آوار تنم ساده گذشتی
انگار که ویرانی من کار شما نیست
پایان مرا خوب تماشا کن و خود را
مفروش به آن کس که خریدار شما نیست
—مهدی جوینی🌱
#یک_فنجان_شعر
شربتی از لبِ لعلش نچشیدیم و بِرَفت
رویِ مَه پیکرِ او سیر ندیدیم و برفت
گویی از صحبتِ ما نیک به تنگ آمده بود
بار بربست و به گَردش نرسیدیم و برفت
بس که ما فاتحه و حرزِ یمانی خواندیم
وز پیاش سوره اخلاص دمیدیم و برفت
عشوه دادند که بر ما گذری خواهی کرد
دیدی آخر که چنین عشوه خریدیم و برفت
شد چمان در چمنِ حسن و لطافت لیکن
در گلستانِ وصالش نَچَمیدیم و برفت
همچو حافظ همه شب ناله و زاری کردیم
کای دریغا به وداعش نرسیدیم و برفت
-حافظ💫
#یک_فنجان_شعر