شربتی از لبِ لعلش نچشیدیم و بِرَفت
رویِ مَه پیکرِ او سیر ندیدیم و برفت
گویی از صحبتِ ما نیک به تنگ آمده بود
بار بربست و به گَردش نرسیدیم و برفت
بس که ما فاتحه و حرزِ یمانی خواندیم
وز پیاش سوره اخلاص دمیدیم و برفت
عشوه دادند که بر ما گذری خواهی کرد
دیدی آخر که چنین عشوه خریدیم و برفت
شد چمان در چمنِ حسن و لطافت لیکن
در گلستانِ وصالش نَچَمیدیم و برفت
همچو حافظ همه شب ناله و زاری کردیم
کای دریغا به وداعش نرسیدیم و برفت
-حافظ💫
#یک_فنجان_شعر
دائم از غصه میزنم بر سر
زندگی مشکل است بی دلبر
دوستانم پدر شدند ولی
بنده هستم هنوز بی همسر
پیرمردی مجردم که همه
میدهندم نشان به یکدیگر
پسر پیر داند ارزش زن
پیردختر هم ارزش شوهر
وای بر من، خروس با مرغ است
شدهام از خروس هم کمتر
نه جگر دارم و نه دندانی
بس که دندان گذاشتم به جگر
گرچه در بین جمع خاموشم
دارم آتش به زیر خاکستر
گفت یک بچۀ دبستانی:
میم مثل چه؟ گفتمش: محضر
با تو از راز خویش میگویم
گرچه آن را نمیکنی باور
همه را شکل یار میبینم
پیرزن را نگار میبینم
همه عمر در تعب بودن
از غم و غصه جان به لب بودن
با هزاران کمال و فضل و ادب
بین افراد بی ادب بودن
از مرضهای سخت در بستر
روز و شب در تنور تب بودن
با یکی از اجنه تنهایی
کنج یک غار، نصف شب بودن
در جهنم هزار و ششصد سال
با ابوجهل و بو لهب بودن
هست اینها و بدتر از اینها
بهتر از مثل من عزب بودن
همه را شکل یار میبینم
پیرزن را نگار میبینم
گفت شخصی که زن مگیر ای خل
چونکه بدبخت میشوی بالکل
وضع ما را ببین و عبرت گیر
بچه جان، گر که نیستی منگل
گفتم: از حال من چه میدانی؟
خرت الان گذشته است از پل
مرد باید کنار زن باشد
فاز کاری نمیکند بی نل
از برم میگذشت پیرزنی
گفتمش: جان من فدات ای گل
همه را شکل یار میبینم
پیرزن را نگار میبینم
خواب دیدم شبی که زن دارم
کت و شلوار نو به تن دارم
جشن برپا شده است و از هر سو
میهمانان مرد و زن دارم
جای یک زوجه شانزده زوجه
جای ماشینْ عروس ون دارم
وقتی از خواب پا شدم دیدم
جامهای کهنه بر بدن دارم
نه کتی در برم نه شلواری
نه اگر جان دهم کفن دارم
نشود مبتلا کسی یا رب
به چنین حالتی که من دارم
همه را شکل یار میبینم
پیرزن را نگار میبینم
-محمد نظری🪻
#یک_فنجان_شعر