″میم.ب″
میبینم وارد بزرگسالی شدی 😭
یطوری گفتی انگار ۲۵ ساله وارد بزرگ سالی شدی
یه دمپاییم به من بدین
″میم.ب″
یطوری گفتی انگار ۲۵ ساله وارد بزرگ سالی شدی یه دمپاییم به من بدین
پرت کردن یه دمپایی برات*
بگیر داداش بدو دنبالش تو بگیرش من میپرم روش
این دختره ی گوگولی و خنگ اول صبحی مغزش کار نمیکنه همه چیو باید بهش بگم وگرنه میشینه یه جا از اسکل بازیای خودش گریه میکنه 🥹🤏🏻
قبلا اول صبح که بیدار میشدم یه چیزی کوفت میکردم الان اول بلند میشم کارامو انجام بدم بعد یادم میاد چیزی نخوردم
این نشد زندگی که
زدن زیر میز*
″میم.ب″
پس دور دور به راهه!!!!
دیگه فقققط عشق و حال (مامانم قراره به عنوان نوکر ازم استفاده کنه)