اونجایی که بحث انقد جذاب میشه که رو همه ی پیاماش ریپلای میزنی و جواب میدی و اونم همین کارو میکنه>>>>
اگه هنری که خانوادم تو ریدن بهم بعد از یه ذره بیرون رفتنو دارن توی هر چیز دیگه ای داشتن الان استاد اون چیز بودن.
منم بیشتر اهمیت نمیدم بهش و صدای آهنگو توی گوشم زیاد میکنم تا سرم بیشتر از این درد بگیره
"گفت: این گل برا تو. با تو حال کردم
گفتم: واقعا؟
سرشو تکون داد
یه بار دیگه گفتم: واقعا مجانی برای من؟
گفت: آره
گلو بهم داد و رفت.
مهربونیش برای یه نفر زیادی بود،
پس اون گلو دادم به یکی تا اونم بده به یکی دیگه
مهربونیش قشنگ بود
خوشبو بود
حال خوب کن بود
این دستِ یه بچه ی کار بود که آدامس و گل میفروخت."
دلسوزی برای خانواده کاملا کار اشتباهیه که هر بار انجامش میدم
چون در نهایت اونا همه ی حال بدشون اوکی میشه و این منم که تیکه پاره یه گوشه نشستم و نمیتونم برای روانم کاری انجام بدم و اونا هم هر بار بدتر میکنن و به چپ مبارکشونم نیست که چه بر سر ما آوردن.