تنها چیزی که حس میکنم زجره
یه زجرِ پوچ و بی سود
زجری که دریغ از یه ذره خاصیته و تقصیر منم نیست.
مشکلاتم با خانواده به حدی شده که ترجیح میدم از گرسنگی بمیرم و هیچ غذایی بهم نرسه ولی باهاشون سر یه سفره نشینم
دوازده سال درس بخونی و قبل از دیپلم گرفتن ترک تحصیل کنی؟ شاید خریت به نظر بیاد ولی شاید بهتر از کشیدن این همه فشار ذهنی باشه
حتی از اینکه برام پول خرج میکنن حالم به هم میخوره
میدونید چرا؟ چون برام فضایی ایجاد نشده که قبول کنم که اوه منم یه عضو از این خانواده ام
"بزرگ شده ام و فهمیده ام که ریشه ی مشکلاتم چیست؛ و الا تا حالا چه بدتر هایی وجود داشت که بر سرم میریختید"