کم کم دارم قبول میکنم که کسی نمیتونه منو تحمل کنه و شاید لیاقتم اینه ک همیشه تنها بمونم .
آدم های مبتلا به رنجی عمیق وقتی که شاد هستند، بزرگی رنجشان معلوم میشود طوری به شادی میچسبند که انگار از سر حسد میخواهند بغلش کنند و خفهاش کنند .
- آلبر کامو .
میخوام جلو همتون اعتراف کنم .
همش یه بازی بوده
من قوی نیستم
صرفا چون بازیگر خوبی ام دلیل نمیشه هرکار دلتون خواست بکنید باهام .
منم نیاز داشتم پناه داشته باشم ؛
اما این نیازو فراموش کردم ..
تا بتونم کسی ک برام مهمه رو بلند کنم
بشم یه پناه واسش .
ولی بد شد .. بدتر شد .
هروقت ک زخم خوردم یاد نیازم افتادم .
منم قبلا یه امن داشتم :)
ولی از دستش دادم .
افتادم زمین .
ولی بعدش .. از همون موقع بازیگریم شروع شد .
بلند شدم تا بچم و خوبش کنم .
هی سعی کردم فراموش کنم .
نشد .. این نیازه بزرگتر میشه همش :)
چون هرچی میگذره زخما بیشتر میشن :)
من قوی نیستم .
بلد نیستم چطور امن باشم .
من خودم به یه تکیه گاه نیاز داشتم :)
اما .. اما الان دیگ برام مهم نیست .
چون هیچکس بلدم نیست .
خسته شدم .
منی که آرزوهام افتاده از سرم ..
دارم فوش میخورم از وجدان مسخرم ..
تیکه پاره تر از این گلای پر پرم
تو کدوم ازین گلایی ؟ ..
همه چی درد داره .
انقدر زخمی ام .. یه تماس کوچیک باهام باعث میشه از درد تو خودم بپیچم .
فاصله بگیرید .