ولی چقد سخته اشک تو چشات جمع شده باشه ولی مجبوری به درس خوندن ادامه بدی چون وقت نداری .
دیدین وقتی یک عضو از بدن یکیو قطع میکنن؟
مثلا وقتی میخوان دست یه نفرو قطع کنن بیهوشش میکنن کمتر درد بکشه .
حالِ دیشب من مثل این بود ؛
منتهی بدون ِبیهوشی.
حس کردم دارن قلبمو ب زور از جاش میکنن .
مگه میشه قلبو کند از بدن ؟ همینقدر غیر ممکن درد میکشیدم .
یه عضو از بدنم ک جداشدنش خیلی درد داشت .
کلمات برا توصیف ِدردش حقیرن .
حس میکردم هر لحظه ممکنه بیهوش شم ..
اما در عجب بودم که .. چطور اینطور شد ؟ یه ادم اینقدر برام عزیز شد . جوری که وقتی قرار بر جداییمون میشه احساس میکنم دارن قلبمو جدا میکنن و میبرن . انگار اون خودِ قلبم بود .
حالات روحی رو بزاریم کنار ؛
جسمم از هم پاشید .
اون لحظه من تو ضعیف ترین حالت جسمی بودم . تمام بدنم سست بود و جون نداشت .. دست و پام یخ بودن و معدم داشت خودکشی میکرد ؛ همه ی اعضاء تو شوک ِ جدایی ِ قلبم بودن .
اماده ی مردن .
و همچنان این حجم از دوست داشتن برام عجیب بود .. اینکه یه ادم میتونه بشه بخشی از وجودت !
وقتی بهم گفت پشیمونه از همه چی ؛ دنیا رو سرم خراب شد .
- کاش منم یکیو داشتم که اینطوری دوسم داشته باشه .