لحظه های عمیق پر از معنا، و ایدههای پر از خلاقیت، افکار بزرگ اما دغدغه های ساده، همراه اشک هایی که گاه و بیگاه چشمامو خیس میکنه و ذوق های کوچیکی که قلبمو روشن میکنه...
چرا زودتر بهش توجه نکرده بودم ؟
این روزا قشنگ ترین روزهای نوجوونیمه؟
امروز یه حرفی شنیدم که واقعاً لازم بود برام:
ــــ لازم نیست خیلی جدی بگیری...تمام تلاشتو بکن اما بدون نتیجه لزوما ممکنه خوب نباشه.همه چیز بدون تو ادامه پیدا میکنه، تعارف که نداریم؛ ممکنه فرداشب تو قبر خوابیده باشیم:))
ـــ من تو برخورد اول با آدما افتضاحم...
+ من اولین باری که دیدمت اصلا اینطوری نبودی
ــــ اتفاقا اون موقع اصلا خوب نبودم ،حتی نمیدونستم دارم چیکار میکنم ...
+ من اصلاً متوجه نشدم چون هر وقت دیدمت پر انرژی و با اعتماد به نفس بودی، اگه نمیدونستی چیکار کنی حق داشتی، تو فقط کوچولو بودی و الآن بزرگ شدی و خودتو پیدا کردی...
تو خیلی قوی ای خب؟ همینجوری قوی بمون، قوی ادامه بده:))))
«بخشی از مکالمهی دلنشین امروز:) »
Home.🇵🇸
اکنون،صبور تر شدهام؛ اما در عوض چراغی در وجودم خاموش شدهاست که دوست داشتم تا ابد روشن بماند :)
یه جمله نمیتونه نفستو تو سینهت حبس کنه ،نمی تونه قلبتو به درد بیاره، نمیتونه باعث شه قلبت گریه کنه...
اون جمله: