قورت دادن بغضم با چایی شیرین ، آقاهای اتوبوسی ، کتابفروشی رفتن با یه نینی، سکانس های معکوس، نشستن رو راه رو های شیب دار ، گوش دادنِ «نمیشه باورم که وقت رفتنه » توی صحن قدس، هوای سنگین بهشت ثامن، چایی باغ رضوان با طعم نعنا، زمان بندی های فوق العاده و آدرس دادن های اشتباه، یه آرامش بی اندازه کنار سرداب حرم...
✨بمونه از سی و یک تیر چهارصد و چهار ...
الآن دارم میفهمم چقدر تأثیر پذیرم شاید صرفاً برای پذیرفته شدن نیست چون خودم هم باورش میکنم
اینکه گاهی کل مدت تظاهر میکنم با چیزی خوشحال میشم که بقیه رو خوشحال میکنه..
شاید یه بارم لازم نداشته باشیم کسی بگه «تقصیر تو نیست»...لازم داشته باشیم بگه« اتفاقاً تقصیر توعه! گند زدی ! خواهش میکنم خودتو جمع جور کن»
فقط منم که فکر میکنم چشمای این دختر خیلی عجیبه؟؟ کاملا معلومه ترسیده ، نگرانه، خوشحاله ، واقعاً قشنگه