حتی برام مهم نیست چقدرشو به یاد بیارم
فقط برام مهمه که وقتی به اینجای زندگیم فکر کردم حس واقعی بودن داشته باشم نه حس حماقت..
حالا خوبه این وسط حداقل چنل آقای ابراهیمی رو پیدا کردم و میتونم عکسایی که از حرم امام رضا میگیره رو نگاه کنم..
هدایت شده از آنروزیکهدیگرنیستم.
آقای خادم گفت:« این طرف چایی شیرین داریم واسه گرم کردن جونتون و شیرین کردن شبتون، این سمتم دمنوش داریم هم خستگی از جونتون در میکنه هم شادی بخشه».
منم گفتم پس لطفاً یدونه سینی بدید.
_ ولی میدونی اگه کنترل داشتم
چیکار میکردم؟
+ کنترل تلوزیون؟
_ نه بابا کنترل زندگی
+ خب چیکار میکردی ؟
_ زندگیو استپ میکردم
یه مدت تو همین حالت بمونم ،
هیچ چیز تغییر نکنه ،
نه بره سمت گذشته نه آینده
خسته شدم واقعاً
-یه مکالمهی تلخ و خنده دار از امروز: