کاش میشد؛
صدایت را بوسید
و در فراسوی زمان نگاهت را بویید
کاش میشد؛
در خلسه های گاه و بی گاهِ بهانه ها؛
عشق را با تو ترسیم کرد.
به تو که میرسم، مکث میکنم!
انگار در زیباییات چیزی جا گذاشتهام...
مثلاً در صدایت آرامش، یا در چشمهایت زندگی.
بغضه بیشتر شبیه یه سنگه و حرفایی که نزدم، کارایی که کردم و نکردم، خیانت های دیده شده و حرفای بیجا شنیده شدست تا بغض
یعنی اونقدر خستما
که حتی نمیتونم رو چیزی تمرکز کنم، تموم تنم از خستگیه زندگیم درد میکنه توان گریه کردنم ندارم دیگه