هدایت شده از ریح
خوشم میاد که با نور شمع بنویسم. بعد از چند روز دفترم رو گذاشتم جلوم و از دل نگرانیهام نوشتم. از آیندهی نامعلوم، از ترس. شمع میسوخت و نور کمش رو روی دفترم مینداخت.
نتونستم اونقدری که باید بنویسم خودکارم وسط کار تمام شد. اما شاید بهانه بود. میتونستم خودکار جدید بیارم. اما پی این بهانه رو گرفتم و تصمیم گرفتم فرار کنم از افکارم به جای رویارویی باهاشون. دقیقا ۷۳ روز دیگه ۲۱ سالم میشه. و این خیلی عجیبه. خیلی عدد بزرگیه. فکر نمیکردم به اینجا هم میشه رسید. وقتی سنم کمتر بود فکر میکردم ۲۱ ساله ها خیلی بزرگان. خیلی به همه اهدافشون رسیدن. خیلی موفقان. اما الان حس میکنم که اون تصوری که داشتم اشتباه بود. نمیدونم. نمیدونم شده بزرگ ترین کلمهی این روزهام. پر از نمیدونم شدم و میگردم دنبال اینکه بدونم. و همین خوشحالم میکنه. همین زنده نگهم میداره. و همین نشونم میده که زندگی قشنگه.
ابتدای یکی از کتاب هایی که خونده بودن نوشته بودن "چرا برای گناه نکردن باید گوشه گیر شد؟! من نه میکنم نه میشوم."