eitaa logo
میقات (محمدحسین رشیدی)
655 دنبال‌کننده
903 عکس
1.1هزار ویدیو
6 فایل
خاک پای شُعرا و مداحان انقلابی و دغدغه مند. در ایام جنگ ... اولویت کانال پرداختن به مسائل مربوط به جنگه...
مشاهده در ایتا
دانلود
خبری در راه است...
ما رای می‌دهیم، به آبادی دیار با رایِ سبز، می‌شود اسفند نوبهار پیوند خورده با دل صندوق های رای امنیتی که هست در این خانه برقرار خشتی‌ست از بنای وطن، رای ما و من هرگز نگو که رای من آید کجا به کار بر دشمنی که داشت امید نیامدن این سیل جمعیت زده سیلی آبدار می‌خواست محومان کند این سنگ کینه توز آیینه من و تو ندارد کنون غبار من رای می‌دهم به نیابت از آن عزیز مردی که بود ترجمۀ لفظ اقتدار در قلب ما هماره همان داغ تازه است داغی که یافت از دل بغداد انتشار حالا کنار آنهمه عاشق که نیستند عکسی گرفته ایم...بماند به یادگار مسعود یوسف پور یازدهم اسفندماه ۱۴۰۲ https://eitaa.com/yosefpoor_ir
گفت و گویی میان تابوت و گهواره: می گفت با گهواره ای یک روز تابوتی از شومی اقبالش از روزگار تلخ تنهاییش وز اینکه چشمی نیست دنبالش می گفت: ما با اینکه هم سِنخیم بسیار در تقدیرمان فرق است از ما یکی همواره در شادی وآن دیگری در غصّه ها غرق است نجّارمان از ابتدا انگار میخ مرا با بغض کوبیده امّا گمانم لحظه در لحظه دورِ تو چون پروانه گردیده همواره گوش بینوای من لبریز از فریاد واویلاست امّا تو‌ پیرامونت آکنده از نغمه ی لالای مادر هاست آغوش بی اقبال من، هرگز جز پیکر بی جان نمی یابد آغوش نیکو فال تو امّا دردانه ی جانانه می یابد با خویش می گویم چرا باید احوال من دائم چنین باشد؟ خلقت اگر بر پایه ی عدل است اوضاع من کی باید این باشد؟ ناگاه، گهواره برآشفت و گفتا رها کن کفر نعمت را تسلیم فرمان قناعت کن افسار نفس پر شکایت را جای شکایت کردن از معبود راضی به روزی باش، شاکر باش در موج غم، اوج پریشانی با یاد او آسوده خاطر باش اصلاً خبر داری؟ که تقدیرت رشک زمین و آسمان بوده؟ وز آرزومندان توفیقت خورشید و ماه و کهکشان بوده؟ با اینکه عمری جز غم و غربت در سفره ی دنیا ندیدی تو آخر به لطف کیمیا چشمی تا قلّه ی عزّت رسیدی تو یک گوشه‌چشم مادر هستی از خاک تنهایی بلندت کرد عالم حقیرت شد زمانی که زهرای مرضیه پسندت کرد با دیدن تو طرح لبخندی گل کرد بر روی مه بانو بعد از نود شب درد بی تسکین گردیدی آرامشگه بانو آنشب که اشک حوریان می شُست دیواره های لاله خیزت را دیدی یتیمی بوسه باران کرد پهلوی مهمان عزیزت را؟ می دانم آن ساعت که می بردی تا قبر مخفی جسم مادر را با اینکه «صارت کالخیال» امّا سنگینی ات خم کرد حیدر را گهواره می‌گفت و فقط می سوخت تابــوت، از هـُـرم حـکایاتــش تا اینکه فریادی کشید و گفت: بس کن که جانم را زدی آتش خوبست من هم چون تو بی پروا آرام جانت را به هم ریزم؟ در عمق اقیانوس احساست با جمله ای، طوفان برانگیزم؟ کافیست تا یک لحظه در گوشت نجوا کنم لالا علی اصغر لالا عزیزم طفل بی شیرم آرام باش ای هستی مادر یادت میاید، بین آغوشت از بس که نالید از نفس افتاد یادت میاید مادری می گفت پس کو‌ عمویش، کودکم جان داد بیچاره مادر، پا به پای طفل هی رفت از هوش و به هوش آمد آخر برای طفل، جای آب دستان خونین عموش آمد آغوش تو خالی شد از یار و دار و ندارت بوی اصغر شد بعد از صد و هشتاد روز اُلفت ریحانه ات با تیر پرپر شد جانانه ات رفت و شدی تنها تنهای بی لالای بی حرکت طی شد دو ساعت با همین منوال تا اینکه شد هنگامه ی غارت بین دو نهر بی وفا، تنها آتش پی قلب کباب آمد رفتی به تاراج و غمی دیگر... بر کوه غمهای رباب آمد القصّه این تابوت و گهواره آذر به کام یکدگر کردند افروختند و روضه در روضه خاکستر خود را به سر کردند http://eitaa.com/joinchat/1537867798Cb4afe113b7