امروز یه جملهای خوندم ، عجیب تلنگرآمیز بود ؛
« آخرتِ شما آنقدر مهم است که به معنای واقعیِ کلمه برای همیشه باقی خواهد ماند.
اجازه دهید ذهنِ شما بفهمد که "برایِ همیشه" در واقع چقدر طولانیست ؛ زمانی بینهایت که هرگز تمام نخواهد شد !
آیا واقعا میخواهید برای همیشه در عذاب بگذرانید زیرا فقط نتوانستید چندگناه را در این دنیایِ موقت رها کنید ؟ »
هدایت شده از مَهدیآ ؛
-شب ها سینه ام سنگین میشود ، از بغض یا دلتنگی نمیدانم اما راه نجاتم نوشتن است.
از دره افکارم مینویسم ، از عمق پرتگاه تلخ شکستهایم مینویسم . شب ها دیگر خودم نیستم ، قبری ام که زیر برف پنهان است و در سکوت به درختان بی برگ قبرستان خیره است.
تمام شب را در کابوس روزهای گذشتهام زندگی میکنم ، در شب تمام حرف های نگفته ام را نبش قبر میکنم همانطور که در طول روز مانند یک تابوت حس های مرده ام را حمل میکنم .
من در شب ، همان رهگذر بدون فانوسم که با سردرگمی تمام نمیداند به کجا ، اما در مسیر افکارش بی هدف قدم میزند .
کتابِ « آبیها »
روایتی زیبا از طبیبِ مسیحیِ رومی که طیِ اتفاقاتِ خاص و عجیبی که برایش رخ میدهد ، تصمیم میگیرد محضرِ امامرضا برود .
در راه با مشقتهای زیادی روبهرو شد و سختیهایِ زیادی را متحمل شد اما سست نشد و کم نیاورد .
او نمونهای بارِزِ این شعر است ؛
« در رهِ منزلِ لیلی که خطرهاست در آن
شرطِ اول قدم آن است که مجنون باشی »
#مِشکتاب
#فارههنوشت
#فارههنما