eitaa logo
[مشڪآت⁶⁹]🇮🇷
92 دنبال‌کننده
1.9هزار عکس
803 ویدیو
1 فایل
"‌‌﷽" - مشکات ؟ انعکاسِ نور در ظرفِ بلورینِ دل - نوازشِ قلم در تار و پود ذهن - گاهی عکاس ، گاه نویسنده گاه پر تلاش و گاهی کم‌تلاش اما همیشه امیدوار🥲✌🏻 . کپی ؟ لا تراوشات ذهن است ذهن را از هم مجزا نکنید جاصحبتی ؛ پینِ کانال ((:
مشاهده در ایتا
دانلود
یه همسفری خوب..🥺🤍!
ولی انیمه ام هم یه رفیق فابه در طول سفر😉😂♥️
دیشب خونه تنها بودم،بعد چند روز رفتم سراغ کتابم. نشستم سرش تا هرجا که میتونم بخونم، ساعت کنارم نبود،پیش خودم گفتم احتمالا نیم ساعت گذشته اما تا ساعتو دیدم فهمیدم دوساعته محو کتاب شدم و رسیدم به صفحات آخرش🥲 تا نیمه های شب بیدار بودم و بالاخره تمومش کردم:) به خودم میگم ای کاش زودتر این کتابو میخوندم و زودتر با این شهید نورانی آشنا میشدم🤍✨ همیشه میگم درخوندن کتاب شهدا نباید تردیدی داشت چون همیشه این کتاب ها به برکت خود شهدا به دل میشینه و باعث تغییر در وجودمون میشه🫀
حققققققققققق🌚
سلام رفقااا من بلاخره بعد از سه روز تونستم به اینترنت متصل بشم😂🥲
[مشڪآت⁶⁹]🇮🇷
از بهترین ، قشنگترین و خاص‌ترین روزهایِ این سفرِ خاطره‌انگیز 🥲💚🌱:)) #فارهه‌نما #روایتِ‌اربعین
خسته و نالان از پیدا کردنِ موکبی برای استراحت و نماز ، با پدر رفتیم نشستیم و لقمه‌ای کوچک کباب خوردیم . مامان‌خانوم که اومدن جلوتر رفتیم و با چندتا دخترِ ناز و نمکی و تو دلبرو مواجه شدیم که روبه زوار میگفتن ؛ مَبیت ، مَبیت ! خوشحال و ذوق‌زده به سمتشون رفتیم و از اونها قریب یا بعید بودن ، حمام داشتن ، مَبیتِ للرجال یا فقط للنساء بودنِ آن مکان سؤال کردیم . . ! تا کاملا تأیید کردیم ، با اونا به سمتِ مَبیتِ قریبِ للنساء و للرجال‌دار با سه دختر نمکین رفتیم :) وارد خانه که شدیم ، با استقبالِ گرمِ صاحبخانۀ عراقی مواجه شدیم ‌. تا چادرهایمان را از سر برداشتیم ، خیز برداشت و چادر هایمان را برد برای به قولِ خودش تغسیل ! صلاة را که اقامه بستیم ، دخترهای عراقی به سمتِ ما آمده و با سؤال‌ها و حرفهایشان ابرازِ محبت می‌کردند ، دخترانی شیرین‌زبان ، مهربان با لهجۀ محلی ، غلیظ و البته شیرینِ عربی ! بعضی از حرفهایشان را می‌فهمیدیم و جوابشان را می‌دادیم ولی گاهی هر چه تلاش میکردیم که بفهمیم فقط کلماتی نامفهوم و ناشناخته تحویل می‌گرفتیم . به همراهِ اُمی‌ام با آنها ارتباط گرفتیم ؛ آخ که چه آدمهای با احساس و مهربانی بودند و چقدر زیاد مهمان‌نواز ! خلاصه که سرتان را درد نیاورم ، از محبتِ صاحبخانه هرچه بگویم ، کم گفته‌ام . رفت و کمی بعد که آمد با دستانی پر آمد ؛ با پرچمِ حضرتِ زینب ! پرچمی متبرک به حرمِ اسوۀ صبر و کوهِ مقاومت :)) با اصرارِ ما آمد تا باهم از آن پرچم عکس بگیریم و وای که چه عکس زیبا و خاطره‌برانگیزی شد !(: دیگر وقتِ رفتن شد ، کمی از مکالمه‌هایِ مارا شنوا باشید ؛ - زحمت ، زحمت + لا زائرِ امام‌حسین - عه ، مامان شاد و خوشحال شدیم به عربی چیه ؟ آها أنا کثیر مسرور + صدایِ بوسۀ او بر لپ‌هایمان :) شاد ، خوشحال و کثیرٌمسرور از همان مَبیتِ زیبا و پر خاطره بیرون آمدیم . این چند سطر خاطرۀ خوش ، می‌ماند گوشۀ قلبم و می‌شود تکه‌ای از وجودم :))
بعضی از چیزهاست که آدم باید در سینه‌اش نگهدارد ، انگار که با گفتنش از جذابیت و حسِ خوبش نیز کم می‌شود . سفرِ اربعین هم نیز از همین قِسم است ، اگر روایتی هم نیز هست ؛ همه سرریزِ از احساساتی‌ست که ملالِ تحمل نیست و باید نوشته شود تا کمی قلم آرام گیرد ، دل آزاد گردد و ذهن رها :))
می‌خواهم از مردمانی بگویم ، که در کشوری با دمایِ بسیار بالایِ سانتی‌گراد گرما را نادیده گرفته‌اند و عشق را ضمیمه کرده‌اند و بدونِ هیچ چشم‌داشتی زمینِ پهناورِ مسیرِ نجف تا کربلا را طی می‌کنند و به کشورهای دیگر هم اجازۀ ورود می‌دهند و چه اجازه‌ای ؛ از تهیۀ مای‌بارد گرفته تا در اختیار گذاشتنِ خانۀ سلطنتی‌اش برای زوار ! از طبخِ برنج و قیمه تا پیتزا و کباب ترکی خلاصه از جان مایه می‌گذارند تا در رفاه و آسایش باشی و حتی ذره‌ای احساسِ کمبود نکنی :) نه فقط بزرگترها که حتی بچه‌ها هم در مسیرِ خدمت به زوار همراه شده‌اند .