eitaa logo
[مشڪآت⁶⁹]🇮🇷
92 دنبال‌کننده
1.9هزار عکس
803 ویدیو
1 فایل
"‌‌﷽" - مشکات ؟ انعکاسِ نور در ظرفِ بلورینِ دل - نوازشِ قلم در تار و پود ذهن - گاهی عکاس ، گاه نویسنده گاه پر تلاش و گاهی کم‌تلاش اما همیشه امیدوار🥲✌🏻 . کپی ؟ لا تراوشات ذهن است ذهن را از هم مجزا نکنید جاصحبتی ؛ پینِ کانال ((:
مشاهده در ایتا
دانلود
حققققققققققق🌚
سلام رفقااا من بلاخره بعد از سه روز تونستم به اینترنت متصل بشم😂🥲
[مشڪآت⁶⁹]🇮🇷
از بهترین ، قشنگترین و خاص‌ترین روزهایِ این سفرِ خاطره‌انگیز 🥲💚🌱:)) #فارهه‌نما #روایتِ‌اربعین
خسته و نالان از پیدا کردنِ موکبی برای استراحت و نماز ، با پدر رفتیم نشستیم و لقمه‌ای کوچک کباب خوردیم . مامان‌خانوم که اومدن جلوتر رفتیم و با چندتا دخترِ ناز و نمکی و تو دلبرو مواجه شدیم که روبه زوار میگفتن ؛ مَبیت ، مَبیت ! خوشحال و ذوق‌زده به سمتشون رفتیم و از اونها قریب یا بعید بودن ، حمام داشتن ، مَبیتِ للرجال یا فقط للنساء بودنِ آن مکان سؤال کردیم . . ! تا کاملا تأیید کردیم ، با اونا به سمتِ مَبیتِ قریبِ للنساء و للرجال‌دار با سه دختر نمکین رفتیم :) وارد خانه که شدیم ، با استقبالِ گرمِ صاحبخانۀ عراقی مواجه شدیم ‌. تا چادرهایمان را از سر برداشتیم ، خیز برداشت و چادر هایمان را برد برای به قولِ خودش تغسیل ! صلاة را که اقامه بستیم ، دخترهای عراقی به سمتِ ما آمده و با سؤال‌ها و حرفهایشان ابرازِ محبت می‌کردند ، دخترانی شیرین‌زبان ، مهربان با لهجۀ محلی ، غلیظ و البته شیرینِ عربی ! بعضی از حرفهایشان را می‌فهمیدیم و جوابشان را می‌دادیم ولی گاهی هر چه تلاش میکردیم که بفهمیم فقط کلماتی نامفهوم و ناشناخته تحویل می‌گرفتیم . به همراهِ اُمی‌ام با آنها ارتباط گرفتیم ؛ آخ که چه آدمهای با احساس و مهربانی بودند و چقدر زیاد مهمان‌نواز ! خلاصه که سرتان را درد نیاورم ، از محبتِ صاحبخانه هرچه بگویم ، کم گفته‌ام . رفت و کمی بعد که آمد با دستانی پر آمد ؛ با پرچمِ حضرتِ زینب ! پرچمی متبرک به حرمِ اسوۀ صبر و کوهِ مقاومت :)) با اصرارِ ما آمد تا باهم از آن پرچم عکس بگیریم و وای که چه عکس زیبا و خاطره‌برانگیزی شد !(: دیگر وقتِ رفتن شد ، کمی از مکالمه‌هایِ مارا شنوا باشید ؛ - زحمت ، زحمت + لا زائرِ امام‌حسین - عه ، مامان شاد و خوشحال شدیم به عربی چیه ؟ آها أنا کثیر مسرور + صدایِ بوسۀ او بر لپ‌هایمان :) شاد ، خوشحال و کثیرٌمسرور از همان مَبیتِ زیبا و پر خاطره بیرون آمدیم . این چند سطر خاطرۀ خوش ، می‌ماند گوشۀ قلبم و می‌شود تکه‌ای از وجودم :))
بعضی از چیزهاست که آدم باید در سینه‌اش نگهدارد ، انگار که با گفتنش از جذابیت و حسِ خوبش نیز کم می‌شود . سفرِ اربعین هم نیز از همین قِسم است ، اگر روایتی هم نیز هست ؛ همه سرریزِ از احساساتی‌ست که ملالِ تحمل نیست و باید نوشته شود تا کمی قلم آرام گیرد ، دل آزاد گردد و ذهن رها :))
می‌خواهم از مردمانی بگویم ، که در کشوری با دمایِ بسیار بالایِ سانتی‌گراد گرما را نادیده گرفته‌اند و عشق را ضمیمه کرده‌اند و بدونِ هیچ چشم‌داشتی زمینِ پهناورِ مسیرِ نجف تا کربلا را طی می‌کنند و به کشورهای دیگر هم اجازۀ ورود می‌دهند و چه اجازه‌ای ؛ از تهیۀ مای‌بارد گرفته تا در اختیار گذاشتنِ خانۀ سلطنتی‌اش برای زوار ! از طبخِ برنج و قیمه تا پیتزا و کباب ترکی خلاصه از جان مایه می‌گذارند تا در رفاه و آسایش باشی و حتی ذره‌ای احساسِ کمبود نکنی :) نه فقط بزرگترها که حتی بچه‌ها هم در مسیرِ خدمت به زوار همراه شده‌اند .
دستای دخترمونو دیدید؟ 🥲🤍
کاری که دیشب تاحالا مشغولمون کرده😔😂:
همه دخترا تو یه سِنی علاقه شدیدی به دستبند دارن که الان آبجی کوچیکه ما توی اون سِنه🥲🧸 هروقت حوصلش سرمیره میگه بیا دستبند بسازیم🤓🤝