[مشڪآت⁶⁹]🇮🇷
از بهترین ، قشنگترین و خاصترین روزهایِ این سفرِ خاطرهانگیز 🥲💚🌱:)) #فارههنما #روایتِاربعین
خسته و نالان از پیدا کردنِ موکبی برای استراحت و نماز ، با پدر رفتیم نشستیم و لقمهای کوچک کباب خوردیم .
مامانخانوم که اومدن جلوتر رفتیم و با چندتا دخترِ ناز و نمکی و تو دلبرو مواجه شدیم که روبه زوار میگفتن ؛ مَبیت ، مَبیت !
خوشحال و ذوقزده به سمتشون رفتیم و از اونها قریب یا بعید بودن ، حمام داشتن ، مَبیتِ للرجال یا فقط للنساء بودنِ آن مکان سؤال کردیم . . !
تا کاملا تأیید کردیم ، با اونا به سمتِ مَبیتِ قریبِ للنساء و للرجالدار با سه دختر نمکین رفتیم :)
وارد خانه که شدیم ، با استقبالِ گرمِ صاحبخانۀ عراقی مواجه شدیم .
تا چادرهایمان را از سر برداشتیم ، خیز برداشت و چادر هایمان را برد برای به قولِ خودش تغسیل !
صلاة را که اقامه بستیم ، دخترهای عراقی به سمتِ ما آمده و با سؤالها و حرفهایشان ابرازِ محبت میکردند ، دخترانی شیرینزبان ، مهربان با لهجۀ محلی ، غلیظ و البته شیرینِ عربی !
بعضی از حرفهایشان را میفهمیدیم و جوابشان را میدادیم ولی گاهی هر چه تلاش میکردیم که بفهمیم فقط کلماتی نامفهوم و ناشناخته تحویل میگرفتیم .
به همراهِ اُمیام با آنها ارتباط گرفتیم ؛
آخ که چه آدمهای با احساس و مهربانی بودند و چقدر زیاد مهماننواز !
خلاصه که سرتان را درد نیاورم ،
از محبتِ صاحبخانه هرچه بگویم ، کم گفتهام .
رفت و کمی بعد که آمد با دستانی پر آمد ؛ با پرچمِ حضرتِ زینب !
پرچمی متبرک به حرمِ اسوۀ صبر و کوهِ مقاومت :))
با اصرارِ ما آمد تا باهم از آن پرچم عکس بگیریم و وای که چه عکس زیبا و خاطرهبرانگیزی شد !(:
دیگر وقتِ رفتن شد ،
کمی از مکالمههایِ مارا شنوا باشید ؛
- زحمت ، زحمت
+ لا زائرِ امامحسین
- عه ، مامان شاد و خوشحال شدیم به عربی چیه ؟ آها
أنا کثیر مسرور
+ صدایِ بوسۀ او بر لپهایمان :)
شاد ، خوشحال و کثیرٌمسرور از همان مَبیتِ زیبا و پر خاطره بیرون آمدیم .
این چند سطر خاطرۀ خوش ،
میماند گوشۀ قلبم و میشود تکهای از وجودم :))
#روایتِاربعین
#فارههنما
#فارههنوشت
بعضی از چیزهاست که آدم باید در سینهاش نگهدارد ، انگار که با گفتنش از جذابیت و حسِ خوبش نیز کم میشود .
سفرِ اربعین هم نیز از همین قِسم است ،
اگر روایتی هم نیز هست ؛
همه سرریزِ از احساساتیست که ملالِ تحمل نیست و باید نوشته شود تا کمی قلم آرام گیرد ، دل آزاد گردد و ذهن رها :))
#روایتِاربعین
#فارههنوشت
میخواهم از مردمانی بگویم ،
که در کشوری با دمایِ بسیار بالایِ سانتیگراد گرما را نادیده گرفتهاند و عشق را ضمیمه کردهاند و بدونِ هیچ چشمداشتی زمینِ پهناورِ مسیرِ نجف تا کربلا را طی میکنند و
به کشورهای دیگر هم اجازۀ ورود میدهند و چه اجازهای ؛
از تهیۀ مایبارد گرفته تا در اختیار گذاشتنِ خانۀ سلطنتیاش برای زوار !
از طبخِ برنج و قیمه تا پیتزا و کباب ترکی
خلاصه از جان مایه میگذارند تا در رفاه و آسایش باشی و حتی ذرهای احساسِ کمبود نکنی :)
نه فقط بزرگترها که حتی بچهها هم در مسیرِ خدمت به زوار همراه شدهاند .
#فارههنوشت
#فارههنما
#روایتِاربعین
همه دخترا تو یه سِنی علاقه شدیدی به دستبند دارن که الان آبجی کوچیکه ما توی اون سِنه🥲🧸
هروقت حوصلش سرمیره میگه بیا دستبند بسازیم🤓🤝