هدایت شده از فراریِمسلحبهقلم
واقعا نمیتونم تصور کنم که یه مشت خاطره واسم میمونه و چند تا شیشه خاک از اینجا.
[مشڪآت⁶⁹]🇮🇷
واقعا نمیتونم تصور کنم که یه مشت خاطره واسم میمونه و چند تا شیشه خاک از اینجا.
این دقیقا حسِ من بود روزِ آخرِ سفرمون😭😭😭😭
ما سه تا به خاطر اینکه هر کدوم یه پرایورت زدیم دیگه خیلییی فعالیت نمیکنیم
ایشالا بیشتر فعلالبم
چه کسی از من مراقبت میکرد؟
هیچکس. من آن سایه ای بودم که باید پشت همه میایستاد؛ اما حتی نور هم اورا یادش میرفت.