eitaa logo
[مشڪآت⁶⁹]🇮🇷
92 دنبال‌کننده
1.9هزار عکس
804 ویدیو
1 فایل
"‌‌﷽" - مشکات ؟ انعکاسِ نور در ظرفِ بلورینِ دل - نوازشِ قلم در تار و پود ذهن - گاهی عکاس ، گاه نویسنده گاه پر تلاش و گاهی کم‌تلاش اما همیشه امیدوار🥲✌🏻 . کپی ؟ لا تراوشات ذهن است ذهن را از هم مجزا نکنید جاصحبتی ؛ پینِ کانال ((:
مشاهده در ایتا
دانلود
بچااااا دارم میرم اعتکاف حلال کنییید:))))🎀✨
رفقآیی که اعتکاف تشریف می‌برید التماس‌دعا 🌿. مارو هم حلال بفرمایید :)✨
اینکه حالم خوب نیست و نمیدونم چرا ، بیشتر حالمو بد می‌کنه :)
413.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
معلومهههه مثلاً ؛ کتابِ فریادِ روزها😭😭😭✨:)
اینکه صبحا هی چشمامو باز میکنم میبینم تو مسجد بغل دوستام نیستم اذیتم میکنه😭💔
اینکه واقعا ادبیاتِ درست حرف زدن از بین رفته و اصلا دیگه کسی با کسی باادب صحبت نمی‌کنه ناراحتم می‌کنه ، و اینکه به خودمون اجازه میدیم با همون ادبیات زشت و کریح با پدر و مادر و حتی خدا صحبت کنیم ؛ بیشتر حالمو بد می‌کنه ، خیلییی بیشتر :))!!!!
بچا اگه حاالشو داشتم اعتکافو مینویسم براتون😂
خوب بچه‌ها😂 ببینین ما می‌خواستیم حدود ۵ نفر اول بریم اعتکاف بعدش یهو خدا را شکر زیاد شدیم کوثر اومد راضیه اومد ضحی اومد خلاصه گفتیم که اوکی خوش بگذرونیم مام که یه چهارتامون کافر بودیم و یه سه تامون آدم بودن😂♥️ خلاصه نشستیم یه جایی که مرز بین حسینیه و مسجد بود این مرز خیلی خوب بود راضیم قشنگ دو دقیقه یه بار میومد مسخره مون میکرد برا همین مرز🤣 خلاصه شب اول که مثل این خل و چلا پتو به سر رفتیم کل مسجدو کشف کنیم، خلاصه رفتی رو پشت اون یه عالمه چرخیدیم دویدیم مسابقه گذاشتیم این مهمه زیارت عاشورام خوندیم😂📿 بعد ما کلاً پیش پیرزنا بودیم اعتکافمون کلاً پیرزنونه بود🤣👱🏻🧕 بعدش اومدیم پایین سحریامونو خوردیم بعد دوباره یه عالمه حرف زدیم وای ماشالله به این حدیثم انقضه حرف می‌زد آخرشم نذاشت این فارحه بدبخت بیگیره بخوابه خلاصه صبح آقای مولود خون آورده بودند کَله مارو خورد اخه کی ساعت ۹ تا ۱۱ میاد مولودی می‌خونه ما که دست اونو محکم گذاشته بودیم رو گوش‌هامون آهای چیزش می‌گفتیم هی چیزش می‌گفتیم ساعت ۱۲ بیدارمون کردن و بلند شدیم یه ذره چرخیدیم و یه ذره با هم حرف زدیم و تا افطار شد افطاریمونو آوردم قورمه سبزی بود خلاصه هی خوردیم بعدش گفتیم خوب خوراکی بخوریم دیگه خلاصه یکم دیگه خوراکی هم خوردیم و نشستیم پا حرف زدن بعد هی پیرزن می‌گفتن هییییس هیس نمی‌ذاشتن که حرف بزنیم ما هم تصمیم گرفتیم پیش به سوی پشت بام🦸🏻‍♀️ رفتیم تو سرما رو پشت بوم مام داشتیم یخ می‌زدیم خلاصه شروع کردیم به چرت و پرت گفتن از خوابایی که دیدیم از جن از نمی‌دونم غذا از چرت و پرت ترین چیزای ممکن خلاصه خوب حرفامونو زدیم یه خانم اومد گفت اینجا همش حسینیه خلاصه دویدیم رفتیم پایین آ یه عالمه دیگه حرف زدیم یه ساعت مونده بود به اذون همه مون غش کردیم🤣😴
به به نت ها ملی شد☺️ تبریک میگم🤌🏻♥️
ملی شد تموم شد😂 باید اشتراک فیلماز بگیریم
هدایت شده از • 𝑳𝒖𝒏𝒂✨:>
ایران و میپرستی؟ اینکه بریزی تو بیمارستان و فروشگاه و رو سر مردم و بزنی بکشی ناکار کنی جزو مرام وطن پرستیه؟