هدایت شده از رزنـارنـجـی🫰
🦩چالش داریم🐇
🐿یهویی🦜
🦚نوعش حدسی🐞
🐝جایزه ادبت عکس کارتونی🐥
🦋جواب و بفرست پیوی🦄
@pardis_nazanin
رزنـارنـجـی🫰
🦩چالش داریم🐇 🐿یهویی🦜 🦚نوعش حدسی🐞 🐝جایزه ادبت عکس کارتونی🐥 🦋جواب و بفرست پیوی🦄 @pardis_nazanin
جواب چالش: 87
گوشی رو برعکس کنید متوجه میشید چون اعداد پارکینگ از اون طرف خونده میشه👌
رزنـارنـجـی🫰
"جدالعشقوغرور" _پارتِ72_ دلم میخواست زمین دهن باز کنه و منو ببلعه.. خودمو رو تخت انداختم و بلند
"جدالعشقوغرور"
_پارتِ73_
حالا کی حاضرِ منو به عنوان خانوم خونهش قبول کنه؟مطمئنم که دیگه آراد هیچجوره منو قبول نمیکنه
تو همین فکرا بودم و اشک میریختم که در اتاق باز شد و همون زن وارد اتاق شد
نگاهی بهم انداخت و گفت
_برات غذا اوردم
سینی رو میز گذاشت و به طرفم اومد
_نمیخوای لباساتو عوض کنی؟
با بغض گفتم
_من فقط میخوام از این جا برم..تروخدا کمکم کنید..شما حتما دختر دارید آره؟الان مادرم نگرانمه..خواهش میکنم ی کاری کنید برام
اشکی از گوشه چشمش چکید و گفت
_عزیزم من نمیتونم کاری کنم شرمنده..
_تروخدا..نگاه کن چه بلایی سرم اومده..من اصلا نمیدونم اون کیه..اون سامیار کیه..با من چیکار داره آخه؟من مگه چیکارش کردم؟
_متاسفم اما..
ادامه نداد و سریع از اتاق خارج شد
_اَهههه لعنتی..
دوباره شروع کردم به گریه کردن که ی فکری به سرم زد..
اون زنه درو قفل نکرد!
میدونستم که این عمارت کلی نگهبان داره پس نمیتونم فرار کنم اما خب حداقل میتونم یواشکی برم ببینم چهخبره
به سمت در رفتم و درو آروم باز کردم
از اتاق خارج شدم و از پلهها آروم پایین رفتم
به قلم:نازنین
چنل"هیژا"