مــه
قلبم میسوزه؛
برای روزهایی که میتوانستند کنار هم بنشینند و از فرداهایی بگویند که قرار بود با هم بسازند؛
برای شمعی که امسال میتوانست روبهرویش روشن شود و همسرش با لبخند بگوید: «اول آرزو کن… بعد فوتش کن»؛
برای کادویی که شاید ساعتها برای انتخابش وقت میگذاشت، فقط برای اینکه برقِ رضایت را در چشمهایش ببیند؛
برای دستهایی که تازه در دست هم گره خورده بودند و قرار بود سالها کنار هم بمانند...
قلبم میسوزه برای دختری که هنوز طعمِ زندگیِ مشترک را نچشیده،
اما امروز باید به جای شمعهای تولد، کنار مزارش بایستد؛
دست روی سنگی سرد بکشد و با بغضی که تمام گلویش را گرفته، آرام زمزمه کند:
"تولدت مبارک مصطفیِ من...
کاش امسال، به جای این سنگ، کنار خودت بودم؛
کاش سهم من از تولدت، یک شمع بود، یک کیک، یک لبخند...
نه یک مزار و دلتنگیِ بیپایان."
چرا آدمايى كه دوستتون دارن رو اذيت ميكنين؟
مگه فكر ميكنيد چند بار ديگه دوست داشته خواهيد شد؟