امشب دلم یه جوری گرفته که خودمم نمیدونم از کجاش باید بنویسم...
چند ساله مهدیه رو دنبال میکنم. یادمه اون روزایی که قرار بود عقد کنه، با چه ذوقی اومد و گفت... هنوز اون شوق و ذوقش یادمه. انگار داشت از قشنگترین فصل زندگیش حرف میزد؛ از شروع یه زندگی که تازه قرار بود ساخته بشه.
امشب دوباره رسیدم به همون مهدیه...
ولی این بار نه با ذوقِ روزای عقدش؛ با نامهای که برای همسر شهیدش خونده بود.
نمیدونم چرا اینقدر شکستم...
شاید چون من «قبلش» رو دیده بودم.
ذوقش رو دیده بودم.
شوقش برای زندگی رو دیده بودم.
و حالا میدونم اون همه ذوق، یه جایی وسط راه تبدیل شده به دلتنگی...
فقط چند ماه از عقدشون گذشته بود...
فقط چند ماه.
و مهدیه فقط هجده سالشه.
هجده سال.. سنی که آدم هنوز باید برای آیندهش ذوق کنه، برای خونهش، برای کنار هم بودنشون، برای هزار تا اتفاق کوچیک و بزرگی که قرار بوده با هم تجربه کنن...
ولی حالا نشسته و برای کسی نامه میخونه که قرار بود کنارش باشه.
من نمیدونم چطور میشه با همچین غمی کنار اومد.
نمیدونم چطور آدم صبح از خواب بیدار میشه و یادش میاد کسی که قرار بود تمام «بعداً»های زندگیش باشه، دیگه نیست.
امشب خودم هم دلم برای یکی تنگ شده بود...
شاید برای همین این نامه بیشتر از همیشه به دلم نشست.
شاید چون وقتی آدم دلتنگه، غمِ آدمهای دیگه رو هم عمیقتر حس میکنه.
پادکست رو چند بار گوش دادم...
هر بار گفتم شاید این بار آرومتر باشم.
ولی نشدم.
فقط بیشتر گریه کردم.
یه جایی از دلم مدام به این فکر میکرد که...
مهدیه اون روزی که با ذوق از عقدش گفت، هیچوقت فکر نمیکرد چند ماه بعد قراره برای همون آدم نامهای بنویسه که دیگه نمیتونه جوابش رو بده.
و این فکر واقعاً آدمو میشکنه...
زندگی چقدر عجیبه.
آدم برای فرداش برنامه میریزه، ذوق میکنه، دل میبنده، آرزو میکنه...
و اصلاً نمیدونه فردا قراره چه چیزی رو ازش بگیره.
امشب دلم برای مهدیه هم سوخت...
برای اون دختر هجدهسالهای که یه روز با ذوق از شروع زندگیش گفت و حالا باید با دلتنگی از همسرش حرف بزنه.
و شاید بیشتر از همه، دلم برای اون ذوقی سوخت که دیگه هیچوقت مثل قبل برنمیگرده...
خدایا... فقط خودت میدونی آدم چطور باید با بعضی نبودنها کنار بیاد.
فقط خودت دل آدمهایی مثل مهدیه رو آروم کن...
من امشب با یه نامه گریه کردم؛
با نامهای که مال من نبود،
اما عجیب بود...
انگار یه جایی از دل منم توی کلماتش گیر کرده بود.
هدایت شده از سایهسار ؛
این پیام رو فور کنین چنلتون و اینجا عضو باشید و یه چی بگید ممبراتون بیان پیش ما ، منم یه بنر خفن براتون میزنم و فرداشب میذارمش همینجا . ☕️
مــه
ژوپیتر، چه خبر از اونی که فکر میکردی با همه فرق داره ؟
هنوزم همین فکرو میکنم . .