eitaa logo
مهرآفرین ایرانی
291 دنبال‌کننده
13.1هزار عکس
4.1هزار ویدیو
65 فایل
💞به یقین بانوی مهرآفرین ایرانی،لبخند و آرامش زندگی است.💞 کپی مطالب مانعی نداره. لینک کانال https://eitaa.com/joinchat/3833987125C45f3bd3261
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
کسے قدم به حرم ، بى مدد نخواهدزد بدون واسطه دَم ازخدا نخواهد زد گداى کوى رضا شو ، که آن امام رئوف به سینه احدى دست رد نخواهد زد... 💚صلوات خاص امام رضا علیه السلام به نیت خشنودی آن حضرت و برآورده شدن حاجات شما مهرآفرینان عزیز💚 ⚜اللهّمَ صَلّ عَلی عَلی بنْ موسَی الرّضا المرتَضی⚜ الامامِ التّقی النّقی ⚜ و حُجَّّتکَ عَلی مَنْ فَوقَ الارْضَ⚜ و مَن تَحتَ الثری⚜ الصّدّیق الشَّهید ⚜صَلَوةَ کثیرَةً تامَةً⚜ زاکیَةً مُتَواصِلةً مُتَواتِرَةً مُتَرادِفَه⚜ کافْضَلِ ما صَلّیَتَ‌عَلی‌اَحَدٍ مِنْ اوْلیائِک⚜ https://eitaa.com/joinchat/3833987125C45f3bd3261
ثبت نام کلاس های فنی حرفه ایی📣 شیرینی پزی،🍰🍰🍰🍰🍰🍰 آشپزی،🍔🌭🍟🌮🍗🍖🍤 ژله،🍷🍷🍷🍷🍷🍷🍷🍷 سفره آرایی🍒🍍🍋🍉🍓🍏🍐 مانتو دوزی.👗👗👗👗👗 مهلت ثبت نام✅دوشنبه 27مرداد شماره تماس 09139254611 پایگاه بسیج خواهران کوثرالنبی (س) حوزه بسیج خواهران حضرت خدیجه س
🔴 💠 این جمله‌ای را که می‌خواهم بگویم؛ خیلی، خیلی مهم و تاثیر‌گذار در روابط است. قاب کنید و بزنید به دیوار. چند روز امتحان کنید تا اثرش را ببینید👇 🌹تا حرف همسرتان تمام نشده و نقطه سر خط نگذاشته، حرف نزنید🌹 🆔 https://eitaa.com/joinchat/3833987125C45f3bd3261
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
6 🔶 وقتی دید به این راحتی نمی تواند من را به حرف درآورد، او هم دیگر حرفی نزد. 🔹 از فرصت استفاده کردم و به بهانه کمک به خدیجه رفتم و سفره را انداختم. غذا را هم من کشیدم. خدیجه اصرار می کرد: «تو برو پیشِ "صمد" بنشین با هم حرف بزنید تا من کارها را انجام بدهم»، ⭕️ امّا من زیرِ بار نرفتم، ایستادم و کارهای آشپزخانه را انجام دادم. "صمد" تنها مانده بود. سرِ سفره هم پیش خدیجه نشستم. بعد از شام، ظرف ها را جمع کردم و به بهانه چای آوردن و تمیز کردن آشپزخانه، از دستش فرار کردم. 🌷 "صمد" به خدیجه گفته بود: «فکر کنم "قدم" از من خوشش نمی آید. اگر اوضاع این طوری پیش برود، ما نمی توانیم با هم زندگی کنیم.» ✳️ خدیجه دلداری اش داده بود و گفته بود: «ناراحت نباش. این مسائل طبیعی ست. کمی که بگذرد، به تو علاقه مند می شود. باید صبر داشته باشی و تحمل کنی.» صمد بعد از اینکه چایش را خورد، رفت... 🔺به خدیجه گفتم: «از او خوشم نمی آید. کچل است.» خدیجه خندید و گفت: «فقط مشکلت همین است. دیوانه؟! مثل اینکه سرباز است. چند ماه دیگر که سربازی اش تمام شود، کاکُلش در می آید.»☺️ 🔹 بعد پرسید: «مشکل دوم؟!» گفتم: «خیلی حرف می زند.» 🎗خدیجه باز خندید و گفت: «این هم چاره دارد. صبر کن تو که از لاکَت درآیی و رودربایستی را کنار بگذاری، بیچاره اش می کنی؛ دیگر اجازه حرف زدن ندارد.»😊 از حرفِ خدیجه خنده ام گرفت و این خنده سرِ حرف و شوخی را باز کرد و تا دیروقت بیدار ماندیم و گفتیم و خندیدیم. 🌺 چند روز بعد، مادرِ "صمد" خبر داد می خواهد به خانه ما بیاید. عصر بود که آمد؛ خودش تنها، با یک بقچه لباس. مادرم تشکر کرد. بقچه را گرفت و گذاشت وسطِ اتاق و به من اشاره کرد بروم و بقچه را باز کنم. 🔸 با اکراه رفتم نشستم وسطِ اتاق و گرهِ بقچه را باز کردم. چندتایی بلوز و دامن و پارچه لباسی بود، که از هیچ کدامشان خوشم نیامد...‌! 🔴 بدون اینکه تشکر کنم، همان طور که بقچه را باز کرده بودم، لباس ها را تا کردم و توی بقچه گذاشتم و آن را گره زدم.❌ 🔷 مادرِ صمد فهمید؛ امّا به روی خودش نیاورد. مادرم هی لب گزید و ابرو بالا انداخت و اشاره کرد تشکر کنم، بخندم و بگویم که قشنگ است و خوشم آمده، امّا من چیزی نگفتم. بُق کردم و گوشه اتاق نشستم.🚫 مادرِ "صمد" رفته بود و همه چیز را برای او تعریف کرده بود. 🌹 چند روز بعد، "صمد" آمد... کلاه سرش گذاشته بود تا بی مویی اش پیدا نباشد. یک ساک هم دستش بود👝 تا من را دید، مثل همیشه لبخند زد و ساک را داد دستم و گفت: «قابلی ندارد.»😊🎁 💢 بدون اینکه حرفی بزنم، ساک را گرفتم و دویدم طرفِ یکی از اتاق های زیرزمین. 💖 دنبالم آمد و صدایم کرد. ایستادم. دمِ درِ اتاق کاغذی از جیبش درآورد و گفت: «قدم! تو را به خدا از من فرار نکن... ببین این برگه مرخصی ام است. به خاطرِ تو از پایگاه مرخصی گرفتم. آمده ام فقط تو را ببینم....»❣ 📄 به کاغذ نگاه کردم؛ اما چون سوادِ خواندن و نوشتن نداشتم، چیزی از آن سر درنیاوردم. 🌼 انگار "صمد" هم فهمیده بود، گفت: «مرخصی ام است. یک روز بود، ببین یک را کرده ام دو. تا یک روز بیشتر بمانم و تو را ببینم. خدا کند کسی نفهمد. اگر بفهمند برگه مرخصی ام را دست کاری کرده ام، پدرم را درمی آورند.» 😰 می ترسیدم در این فاصله کسی بیاید و ببیند ما داریم با هم حرف می زنیم. چیزی نگفتم و رفتم توی اتاق. 🔹 نمی دانم چرا نیامد تو. از همان جلوی در گفت: «پس لااقل تکلیفِ مرا مشخص کن. اگر دوستم نداری، بگو یک فکری به حالِ خودم بکنم....»😔 🍃 باز هم جوابی برای گفتن نداشتم. آن اتاق دری داشت که به اتاقی دیگر باز می شد. رفتم آن یکی اتاق. "صمد" هم بدون خداحافظی رفت... ساک دستم بود. ادامه دارد... نویسنده؛ تنهامسیر آرامش... 💌 https://eitaa.com/joinchat/3833987125C45f3bd3261
مهرآفرین ایرانی
#دختر_شینا 6 🔶 وقتی دید به این راحتی نمی تواند من را به حرف درآورد، او هم دیگر حرفی نزد. 🔹 از فر
ارسال نظر یکی دیگه از اعضای کانال در رابطه با رمان دختر شینا 😍 😍 😍 مهرآفرینان عزیز منتظر ارسال نظرات و پیشنهادات خوبتون هستیم. 👇 @YaMahdiAdreknie313
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام🌞 صبح زیبای تون عالی👌 الهی امروز به آرزوهای قشنگتون برسید، حال دلتون خوب لحظه هاتون شیرین کارهاتون موفق مشکلاتتون آسان و زندگیتون، با خوشبختی سپری بشه🦋 https://eitaa.com/joinchat/3833987125C45f3bd3261
✨✨ قرائت دعای عهد ✨✨ 🌹🌹به نیابت از شهید🌹🌹 🌹وحید یدالهی 🌹 امام صادق علیه السلام می فرمایند: هر کس چهل صبح بعد از نماز صبح دعای عهد را بخواند، از یاوران حضرت مهدی عجل الله محسوب می شود🌼 صبحتون معطر به نگاه شهدا🌹 🌟ان شاءالله هر روز به نیابت از یک شهید دعای عهد رو قرائت میکنیم. ✳️تا پایان چله دوم دعای عهد فقط👇 ✨✨25 روز مانده✨✨ ✳️مهرآفرینانی که چله زیارت عاشورا گرفتن تا 🚩محرم🚩 و پایان چله فقط 🏴4 روز مانده... https://eitaa.com/joinchat/3833987125C45f3bd3261
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا