هدایت شده از کامران و هومن
رفیقِ خندهلب، ای خنجرِ پنهانِ من
چه آمد از دلِ تو بر سرِ ایمانِ من؟
در این دیار که نان ز گلوی مردم کم است
تو هم بریده شدی از صفِ دوستانِ من
قسم به کوچهی سرد که شاهدِ ما بود
که لکهدار شد ز تو، سپیدیِ جانِ من
نه دشمنم که بگویم حساب روشن بود
تو از درون زدی آتش به استخوانِ من
رفاقت آینه بود و ترک برداشت، آه
دوید ترکِ تو تا سقفِ آسمانِ من
خیانت از تو رسید و صدا نکرد کسی
شکست حرمتِ دیروز در خیابانِ من
این شعرم رو خیلی دوست دارم...
خاطرات خاک خورده
بیاید غدا های جدید و قشنگ قشنگ درست کنیم 😭😭
☆شما: چجوریییی؟ من هیچ ذهنیتی دربارش ندارم
☆ بزارید بیشتر راجیش توضیح بدم
این یه نوع چالشه حالا چطوریه؟ یه غذا یا دسر هر چیزی که خودتون دوست دارید که تاحالا امتحان نکردید یا خودتون درستش نکردید رو درست میکنید
هر چقدرم که آشپزی بلد نیستید یا حتی اگه سوزوندینش واقعا امتحانش کنید
توی این شرایط یکم از دنیای واقعی دور بشیم خیلی خوبه